قسمت اول و نیمم: غمی بود رستم بیازید چنگ …
مدتی در نبشتن این صحیفه تاخیر افتادی. از آن رو که دشمنان خبیث به همدستی ایادی معلوم الحالشان در شرکت آسیاتک، اینترنت نگارنده را قطع نمودندی و علت غم و خسران فراوان گشتندی.
اما مر آنچه بر جهانپهلوان گذشت در آوردگاه دوشنبه را پس از این بر تو روایت کنم. اکنون که در نبشتن تعجیل دارم، به صورت تلغرافی رازی را بر تو آشکار همیکنم.
نقل است از ملا اجتهد کاشانی که هر کس شبانگاه کاسهای آب لولهکشی برگیرد و سه بار این ذکر بر آن بخواند که
لَعَنَ الله عَلی سارِقِ سِجِلِ سالار و سِجِل زوجَتِهِ
و سه بار بر آب فوت کند و سه شبانهروز، هر بار به قاعدهی یک جرعه از آن غرغره نماید، خداوند درهای بهشت بر وی بگشاید و روزیش را فراخ گرداند.
پس بر آنچه اشارت رفت عمل کن تا من برگردم.
پینوشت: یک مرده شور بردهای کیف نسرین را با شناسنامهها و کارت ملیها و کارت بانک و دسته کلید خانه برداشت برد.
قسمت اول: من آنم که رستم بود پهلوان
بدان این قصه که بر تو روایت کنم، قصهای است با پندهای بسیار. اگر پندنیوش بودی، آن را آویزهی دو گوش گردان و اگر نبودی بیچاره گردی که این رسم روزگار بودی.
نقل است که در بلاد طهران، جهانپهلوانی بود سالار نام که از خلایق کناره گرفته بودی و در تپههای اوین کنج عافیت اختیار کرده بودی و شب تا سحر غرق مکاشفت بودی و پیوسته به این نجوا گوش همی داد.
جهانپهلوان هر سحر برای کسب معاش به ادارهای دولتی رفتی و در آنجا تا غروب با مغبچگان از فرط بیکاری «یهقل دوقل» بازی همیکرد تا اینکه شیخ و مراد وی در مکتبخانهی علامه طباطبایی بر او پیغام فرستادی که ای پهلوان چه نشستهای که گر لباس رزم نپوشی و رسالتی ننویسی و از حیثیت و حمیت علمی خویش دفاع نکنی، خاک عالم بر سرت خواهد شد.
جهانپهلوان دلتنگ و افگار از مصائب این فلک دون به مکتبخانه رفتی و به محضر شیخ و استاد و مراد خویش رسیدی. جهانپهلوان شیخ را گفت که بر سر آن است که رسالتی در بحث فوتبال بنگارد که شیخ برآشفتی و موی و سبیل برکندی که این سوسولبازیها چه باشد؟ من اکنون در سر خیال توسعهی فرهنگی دارم؛ تو نیز به این حوزه پای گذار ورنه تو را آق همیکنم. جهانپهلوان بر پای استاد افتادی و گریه همیکرد که هر چه تو گویی همان کنم یا شیخ.
جهانپهلوان از آن پس یهقل دوقل رها کردی و بیخیال شدی مر مکاشفت را شب تا سحرگاه. و رسالتی نگاشت چه رسالتی و در توسعهی فرهنگی و دیموغراطیت فرهنگ اندیشهها کردی و خیالات پروراندی و چنان که از شیخ فرامرز رفیعپور آموخته بودی اشکال متنوع و فلشهای بسیار کشیدی.
نقل است شبی در پایان کار، فرشتهای بر جهانپهلوان نازل شدی و او را بپرسید در چهکاری؟ جهانپهلوان پاسخ داد که نظریهای همیسازم در توسعهی فرهنگی دیار پارسیان و دیموغراطیت فرهنگ آنان که هر چه بود همه از فرهنگ بودی. فرشته بانگ برآورد که نفرین بر تو و جد و آباد تو باد که آنچه گفتی را در بارگاه حقتعالی انقلاب مخملین نامند. پس باش تا عذاب خدا بر تو نازل شود و تو از بدترین بدکارانی.
جهانپهلوان بد به دل خود راه ندادی و کار به انجام رسانیدی و آن را به دست شهنشه دپارتمان دادی که شیرزنی بود نادرهی دوران. نقل است که آموزش مکتبخانه به او گیر همیداد و در برابر جهانپهلوان استاده بودی که شهنشه دپارتمان بر آموزش خشم گرفتی و فریاد برآوردی که چون شهنشهان دپارتمان و قاضی آوردگاه دفاع من بودمی اینان زر یامفت همیزنند.
در انجام کار شهنشه مقرر فرمود که در یوم دوشنبه، دهم ماه حوت در چهارمین اشکوبهی مکتبخانه و در اتاق نمرهی ۴۱۲ آوردگاه جهانپهلوان برپاگردد.
جهانپهلوان از آن پس تا روز آوردگاه به در و دیوار چرک مکتب خانه نگاههای عمیق همیانداخت و یاد خاطرات خویش در آن زنده همینمود و در وداع با آن، مر این نوا را زمزمه همیکرد….
به اطلاع کلیهی مؤمنین و مؤمناتِ خوانندهی این دفتر خاطرات میرساند مراسم پرشکوه دفاعیهی اینجانب از پایاننامهی کارشناسی ارشدم، روز دوشنبه دهم اسفندماهِ آن سال نحس، ساعت شش بعد ازظهر، یک جایی که هنوز معلوم نیست در طبقهی چهارم دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار میشود.
به علت عدم دسترسی به «مکان» مناسب احتمالن تنها خواهیم توانست پذیرای بیست نفر از علاقهمندان بیشمار این دفاعیه باشیم.
اگر نیامدید یا آمدید و جا نشدید قول میدهم توی خانهی خودمان یک مراسم دفاع برگزار کنم با صرف چای و شیرینی، بدون حضور اساتید معظم.
ضمنن مجلس زنانه همزمان منعقد میباشد.
ضمننتر توصیه میشود حتمن از فضای مفرحی که در کامنتهای همین نوشته توسط حضرت م. شمیم فراهم شده است استفاده فرمایید. متذکر میگردد که همین فضای مفرح حتیالامکان در جلسهی دفاع نیز ادامه خواهد داشت. این تازه اولشه.
عکسها را گذاشتم تو فتوبلاگ اما چون فقط اولین عکس میاد تو صفحه اصلی وبلاگ دیدم باز به حد کافی نمیتونم قربون دست و پای بلوری این تهتغاری خانواده بروم. اینجا هم میگذارم جهت ثبت بیشتر و موکد در تاریخ!

کلافهام از بیخوابیهای شبانه. منگی این روزها را چند برابر میکند. دو سه هفته است شبها به خصوص روزهایی که صبح زود حتما باید بیرون از خانه باشم خوابم نمیبرد. گاهی چند شب پشت هم تا خود صبح نمیخوابم. کاری هم نمیشود کرد در این حال و روز. بدتر این که انگار مرض مسری باشد سالار هم مبتلا شده. گاهی سعی میکنیم خودمان را به بیخیالی بزنیم که اقلا اعصاب و روانمان خیلی به هم نریزد. نصفهشب یا دم صبح بلند میشویم تختهای بازی میکنیم. گپ میزنیم یا به شوخی و خنده میگذرانیم که یادمان برود. این روزها انگار همه جایش باید بلنگد تا همه چیز به هم بیاید.
فعلا که به همین حال می گذرانیم روزگار را.
سالار تند و تند دارد تایپ میکند. آخرین اصلاحات پایان نامهاش را باید امشب آماده کند تا فردا در آخرین جلسه این ترم گروه نوبت دفاع و داورش مشخص شود. احتمالا تا هفته دیگر عاقبت به خیر میشود بالاخره. همان هفته آینده امتحان دکتری هم دارد. با وضعی که این چند ماه داشتیم در این مورد دیگر مگر به نذر و نیاز و امدادهای غیبی و روی دلارای یار ما بشود آرزوی عاقبت به خیری کرد وگرنه که به هیچ وجه دگر کار برنمیآید.
سهشنبه تولد سالار هم هست. کادویش را آخر هفته که تنها بودم و سالار برای کار اداری یک روزه تهران نبود خریدم. اما وقتی برگشت یک نیم روز هم نتوانستم دندان روی جگر بگذارم و پنهان کنم. آن یک نیم روز هم البته خواب بودیم! باز مثل سالهای پیش از یک هفته قبل رفتهایم پیشواز. براش یک ست لباس ورزشی خریدهام به چه قشنگی! بلکه از این به بعد ورزش را هم بگذاریم در برنامههامان. وضعیت فعلی که پیدا کردیم برای قل خوردن از کوچههای پر شیب فعلی خوب است اما برای بالا رفتن مشکلاتی ایجاد میکند که به دلایل اخلاقی از ذکر جزئیات آن معذورم…
این روزها از یک نظر دیگر برایم خوب بوده. با گروهی از طریق وبلاگهاشان آشنا شدهام که من را برای اجرایی کردن طرحهایی که این چند ماهه در ذهنم داشتهام مصمم کرده است. طرح برای تشکیل انجیاو و شبکههای ارتباطی با محوریت مسئله خانواده در جامعه مدرن و همین طور نوشتن طرحی برای یک سلسله مطالب روزنامهای در مورد همین مسئله. بعدا در این مورد مفصل مینویسم.
در صحبت با این دوستان پیشنهاد استفاده از گیگاپدیا را داده بودم. سایتی که میشود کتابهای خوب زیادی را به صورت فولتکست دانلود کرد و برای کسانی که آشنایی به زبان انگلیسی دارند خیلی میتواند مفید باشد.
اما به خاطر قلق داشتن استفاده از این سایت شاید بد نباشد یک توضیح مختصر و مفید دربارهاش بدهم. برای حفظ حقوق معنوی هم بگویم که همینها را هم سالار به من یاد داده و من هنوز هم اگر کاری داشته باشم از اکانت سالار در سایت استفاده میکنم. برای حفظ حقوق معنوی نویسندههای کتابها کاری از دستم برنمیآید و فقط از همین تریبون از آنها تشکر و قدردانی میکنم.
آدرس سایت http://gigapedia.com/ است. برای استفاده و دانلود کتابها حتما باید اکانت داشته باشیم. برای این کار هم که باید از رجیستر که در بالای صفحه هست استفاده کرد. بعد از ورود به سایت بالای صفحه سمت راست کنار نوار جستجو باکسی هست که اولین گزینهاش که مشخص است گوگل است. سایر گزینههای این باکس گیگاپدیا و یاهو و گیگل هستند. باید گیگاپدیا رو در اون باکس انتخاب کرد و کلمهی مد نظر برای جستجو رو هم در نوار جستجو نوشت. مثلا من الان domestic violence را وارد کردم و صفحه جستجو برای من ۵۱۶ عنوان کتاب پیدا کرد که به نوعی به این موضوع در عنوان یا موضوع مربوط است از روی عناوین یا نویسنده کتاب مورد نظر رو انتخاب میکنیم و روی کتاب یا لینک کناریش کلیک می کنیم. صفحهی مربوط به کتاب که باز شد نوار ابزاری بالای کتاب دیده میشود که تبهای مختلفی دارد با گزینههای: description- links- comments- tags- preview معمولا ابتدا صفحه روی تب کامنت باز میشود. برای دانلود تب لینکها را باید انتخاب و فعال کرد. در این صفحه یک یا چند تا لینک دانلود کتاب از سایت های مختلف وجود دارد. معمولا یکی از گزینه های لینکها ifile.it هست که چون اغلب این لینک وجود دارد باقی مراحل را از دانلود همین لینک توضیح میدهم. بعد از انتخاب آیفایل برای دانلود با کمی تاخیر صفحهای باز میشود که اولین جملهاش request download ticket است که باید انتخاب شود تا صفحه دانلود باز شود. در بعضی موارد برای باز کردن صفحه دانلود باکس حروف و ارقام جادویی سه حرفی را هم باید وارد کرد. آخرین مرحله هم که خوب دانلود و ذخیره در جای مناسب است و فایل معمولا با فرمت پی دی اف یا اچ تی ام ال و به صورت زیپ و فشرده در دسترس قرار میگیرد.
امیدوارم به کار دوستان بیاید و به خاطر توضیح بعضی واضحات هم معذور بدارید.
درد از این تقسیم شدنهاست. تقسیم روح آدم به کارمند بودن، دانشجو بودن، پژوهشگر بودن، وبلاگنویس بودن، سوژهی سیاسی مدام استیضاح شوندهی استبداد بودن، گناهکار بودن، همسر بودن، فرزند بودن، همسایه بودن، فامیل بودن، رفیق بودن، همکار این آدمهای مزخرفگوی پچپچکنِ بیکارِ بیمعنی بودن، مؤدب بودن، محترم بودن، مهربان بودن، عاقل بودن، بیپول بودن، مقروض بودن، خسته بودن، سختکوش بودن، درگیرِ چسنالههای تمامناشدنی بودن، مجبورِ جوابگو به سؤالِ چه کردهای و چرا کردهای و چه میخواهی بکنی بودن، نگرانِ همیشهی سقوط و سقوطِ بیشتر بودن، دلواپس مسئولیتهای فراموش شده بودن، محکوم به سرگردانیِ بیآینده بودن، بیمار بودن، منحرف بودن، بیفایده بودن.
درد از این بودنهای تقسیم شده است. وقتی بودنِ آدم همهی اینهاست؛ خرد شده در زمانها و جاها و بین آدمهای جورواجور، متلاشی شده زیر فشار سنگین موظف بودن. کنار حسرتهای مسخرهی رفتن، به سفر رفتن، به دیدار آدمهای دوستداشتنی رفتن، کلاس ساز رفتن، سهشنبهها صبح زود کوه رفتن، کتابهای خواستنی نخواندهی همیشه «باشد برای بعد» را خواندن، چیزی جز این نک و نالهها را نوشتن، انگلیسی را تا ته یاد گرفتن، نجاری کردن، باغچه داشتن، باغچه را آب دادن، هر وقت بخواهی خوابیدن، آرامش داشتن، آرامش داشتن، آرامش داشتن.
آدمیت تکهتکه نیست. آدمیت کل است. آدمیت وقتی است که بتوانی به خودت، تمام خودت در میانهی هستی نگاه کنی. بفهمی کجا هستی. بفهمی چه میخواهی، برای چه میخواهی، درستی یا اشتباهی. آدمیت آن موقعی است که تکهتکههایت نپاشیده باشد هزار طرف، بتوانی خودت را جمع کنی، خودت را دست بگیری، ببری هر کجا، بمانی هر کجا و فکر کنی به اینکه همهی آدمیتت چه میخواهد، چه میگوید، چه میخواهد بگوید.
آدمیت تکهتکه نیست. ما آدم نیستیم تا وقتی هر تکهمان را از جایی میکشند، پخش میشویم، آب میشویم، میریزیم، میرویم مثل آب ریخته به هر سو.
و این آب رفته به جو برنمیگردد، دیگر برنمیگردد.
شاید شنیدن این حرفها از جانب من برای بعضی از دوستان نزدیک عجیب باشد. نمیدانم شاید یک روز از گفتن اینها پشیمان بشوم ولی فعلن از چیزهای دیگری پیشمانم.
شاید شنیدن این حرفها از جانب من برای بعضی از دوستان نزدیک عجیب باشد. نمیدانم شاید یک روز از گفتن اینها پشیمان بشوم ولی فعلن از چیزهای دیگری پیشمانم.
تحصیل در رشتههای علوم اجتماعی در ایران و برای فرزندان بسیاری از طبقات و اقشار، کاری است بینهایت ابلهانه. این حرف را وقتی ما میخواستیم وارد این دنیا شویم، خیلیها بهمان گفتند و ما همهشان را فرصتطلب و مرتجع و نادان اسم گذاشتیم پیش خودمان؛ اما درست است این حرف.
علوم اجتماعی در ایران یک حوزهی دانشگاهی لوکس است. لوکس است به این خاطر که همهی ـ تاکید میکنم همهی ـ کنشهایی که در این عرصه انجام میشود، برای این نیست که به دردی بخورد یا به کاری بیاید. کتابها و مقالههایی که نوشته میشود، پژوهشها و آموزشهایی که داده میشود، روی هم رفته هیچ فایدهی اجتماعی ندارد.
شما اگر یک خانهی بیست متری درب و داغان داشته باشید، در یک محلهی کثیف، با دیوارهای ریخته و اثاثیهی اوراق و در این شرایط بروید مثلن یک تابلو نقاشی چند میلیونی بخرید و بزنید به دیوار خانهتان، همه به شما خواهند خندید. این تابلو نقاشی یک کالای لوکس است، به دردی نمیخورد، جایش هم اینجا نیست. حکایت تحصیل در علوم اجتماعی، فلسفه، علوم سیاسی و رشتههایی از این دست هم در ایران، توسط آدمهایی که خودشان یا خانوادهشان تمکن مالی کافی ندارند، حکایت همان خانه و همان تابلو نقاشی است.
این علوم به درد بچه حاجیها، بچه سرمایهدارها، بچه تاجرها، بچه زمیندارها، بچهی وزیر و وکیلها میخورد. این بچهها هم دو دستهاند؛ یک عدهشان ذوق این عرصه را دارند و یک عدهشان هم ندارند. آن دستهی باذوقها به آموختن ادامه میدهند و سری توی سرا در میآورند و دانشمندی پیشه میکنند یا از غرق شدن در دنیای این علوم پیش خودشان و برای خودشان لذت میبرند و بیذوقها هم مدرکی میگیرند و قدر و منزلتشان بالاتر میرود و باسواد و دانشگاه رفته میشوند. در هر دو حالت برای هر دو دسته اینجور دانشها حکم همان کالاهای لوکس را دارد که جای فرد را در محیط اجتماعیاش نشان میدهد و گاه او را بالاتر میبرد از آنچه پیش از تحصیلات بوده است.
مثل این است که شما یک خانهی پانصدمتری در بالاشهر داشته باشید، زیبا و شیک با همهی امکانات، با اثاثیهی گرانقیمت و همهچیزتمام؛ بعد بروید همان تابلو نقاشی کذایی را بخرید و آویزان کنید به گوشهی دیوار اتاقتان. اینبار کسی به شما نمیخندد که هیچ، همه شما را فرهیخته و دانا و خوشفکر هم خواهند دانست.
گمانم حالا باید روشن شده باشد چرا برای من و امثال من، صرف کردن بهترین سالهای عمر برای تحصیل مثلن جامعهشناسی کاری به غایت ابلهانه است. از بین دوستان و آشناهای همرشتهای که میشناسم، آنهایی که هراس مادی و اقتصادی بلای جانشان نبود، اکثرن اگر خرده ذوقی هم داشتند، حالا دارند بیدغدغه در دانشگاههای خوب کارشان را ادامه میدهند. یا فارغالتحصیل شدهاند و گوشهی دنجی برای خودشان پیدا کردهاند و میخوانند و بیشتر میدانند و گاهی مینویسند. از آنها که هیچ آیندهی روشنی هرگز پیش چشم خودشان نمیدیدند و پدر و نیای پولدار و زمینداری نداشتند، چندتاشان خل و چل شدند و زد به سرشان، یک عدهشان وسط کار تغییر رشته دادند و عدهی کثیر دیگر در یک دنیای بوف کوری مضحکی دارند صبحها را شب میکنند و به خودشان و کائنات فحش میدهند.
اینها را اولین بار است دارم همینطور شفاف و همینطور وقیحانه اعتراف میکنم. خوبیش این است که از این به بعد هر کس و ناکسی که بخواهد با ما مشورت کند دربارهی تحصیل در علوم اجتماعی حوالهاش خواهم داد به همین یادداشت. رویم نمیشود اینها را تلفنی و حضوری بگویم بهشان، حوصلهی چون و چرا کردنشان را هم ندارم.

باور بفرمایید سرماخوردن در این شرایط بهترین کاری است که از دست آدم برمیآید. مثلن چه کار کنیم؟ کار و تلاش بیشتر برای ترقی و پیشرفت؟
عرض به حضورتان که سه سال است بندهی کمترین دارم در این مؤسسات دولتی کار میکنم، به جان خودتان هر وقت بیشتر و متعهدانهتر و بهتر کار کردیم، کمتر پول گرفتیم که هیچ، مورد غضب و بعضن حسد همکاران و مدیران هم واقع شدیم.
میفرمایید برویم سر درس و مشقمان دو کلمه علمآموزی کنیم؟
رشتهمان که فعلن در معرض اتهام است. استادهایمان را دارند یکی یکی اخراج میکند، سایتهاشان هم تکتک دارد مسدود میشود. ما هم حرف زیادی بزنیم میزنند تو دهنمان. خلاص.
همین وبلاگ نویسی به سبک دفتر خاطرات پاییز هم آخر و عاقبت خوشی ندارد. اینترنت هم که تبدیل به مسدودنت شده و خیالمان الحمدلله راحت است.
این بود که تصمیم گرفتیم به اتفاق همسر گرامی سرما بخوریم بنشینیم توی خانهمان شلغم بخوریم و به برف یک خط در میان پشت پنجره نگاه کنیم.
بچه که بودیم، دنیا سیاه و سفید بود. زندگی را دوست داشتیم، پدر و مادرهایمان را دوست داشتیم. من مادربزرگم را دوست داشتم، خونهی مادربزرگه را دوست داشتم، حنا دختری در مزرعه را دوست نداشتم. واقعیت داشت این که وقتی بچه بودم، غم بود، اما کم بود. درس میخواندم، شاگرد اول میشدم، بازی میکردم، چند بار کتک خوردم در بچگی.
بچه که بودیم، آدم بزرگها ما را دوست داشتند. آدمهای ریشوی توی تلویزیون ما را دوست داشتند. میگفتند ما آیندهسازان این انقلاب هستیم، باید درسمان را خوب بخوانیم، به پدر و مادر و معلمهایمان خوبی کنیم.
بچه که بودم، پدرم داد میزد. مادرم گاهی گریه میکرد. اطراف من، بچه که بودم، مردها باید عصبانی میشدند، باید از پشت شیشهی ماشین به رانندههای دیگر فحش میدادند، گاهی لازم بود دست به یقه شوند با مردهای دیگر. بچگیهایم قیصر بود. مردها اهل رفاقت بودند، باید معرفت میداشتند در رفاقت، زنها و بچهها ساکت بودند. پدرم بامعرفت بود ولی داد میزد. عصبانی میشد.
بزرگ میشدم، کمکم پشت لبم داشت سبز میشد. کتاب داستان میخواندم و پدرم داد میزد. قطر کتابها بزرگتر میشد، هر چه قد میکشیدم. رمانهای کتابخانهی مسجد آقابزرگ را میخواندم و پدرم داد میزد. دبیرستانی که شدم، شریعتی میخواندم. چیزی در رابطهی من با پدرم داشت ترک میخورد و میشکست.
پدرم مستبد بود. رسم بود مردها اینچنین باشند. پدرم همهچیز را آنطور که خودش میپسندید، میخواست. پدرم من را، مادرم را تحقیر میکرد. به او احترام میگذاشتم، دوستش داشتم. کمکم اما دور شدم از دنیای آنها. در دنیای خیالها و کتابها و دوستهایم زندگی میکردم. آرزو داشتم یک روز از آنجا بروم.
کنکور دادم. پدرم میخواست بروم دانشگاه امام صادق. نشد. نرفتم. از کاشان رسیدم به تهران، اوین، دانشگاه شهید بهشتی، دانشکدهی ادبیات، طبقهی چهارم، گروه جامعهشناسی. فکر میکردم گریختهام. پیش خودم خیال میکردم اینجا دنیای دیگری است که کسی به من زور نمیگوید، اختیاردار همهچیزم نیست.
چند ماه بعد وقتی جناب پروفسور توی آن راهروی تاریکِ ته گروه، داشت داد میزد، باز واقعیت روی سرم آوار شد. پروفسور مستبد بود. همهی استادها و دانشجوها باید از او حساب میبردند. او بود که تعیین میکرد هر چیزی را. همه را مطیع خود میخواست و مطیعش بودند. برای من و دوستهایم جایی برای بودن، حضور داشتن نبود، مثل گذشته، مثل کاشان.
رفتیم توی لاک خودمان. برای خودمان درس میخواندیم و امتحان میدادیم، برای خودمان رفاقت میکردیم، برای خودمان عاشقیت میکردیم که آن چهارسال بگذرد و گذشت. پروفسور میگفت پسرهای این گروه ازدواج نکنند در دورهی لیسانس تا بعد که فوق لیسانس را در همین گروه شروع کردند، یکی از دخترهای سال اول لیسانس را بگیرند اگر خواستند. پروفسور معتقد بود مرد باید لااقل چهار سال از زنش بزرگتر باشد.
ازدواج کردم، با دختری که سه سال از من بزرگتر بود. از بهشتی رفتم، با همان شوقی که آمده بودم رفتم. فرار کردم از خودخواهی و زور. مثل کاشان که چهارسال پیشتر از آن گریخته بودم. در طول این سالها برنگشتم به کاشان مگر به اجبار و مگر به ضرورت احترام و عاطفهای که بود بین من، پدرم و مادرم. از بهشتی که آمدم بیرون، برنگشتم آنجا مگر به اجبار، برای کارهای اداری. یک عمر است دارم عقب میکشم که جا برای مستبدها، خودخواهها، فرصتطلبها و متملقها باز شود. من نباشم و آنها باشند.
از تو میپرسم، تو که نزدیکی به من، به همهی ما که اینطور که هستیم نمیخواهندمان: پس این دنیا کِی به ما میرسد؟ کدام آینده بود که میخواستند ما بسازیم؟ کجای وقتهای رفته و نیامده مال ماست؟ ما که دستپخت خودشان بودیم، برنامه کودک خودشان را میدیدیم، کتابهای درسی خودشان را میخواندیم، چرا دشمن شدیم؟ کجا دست به دست آدم بدها دادیم؟
گفتیم بس است. گفتیم خسته شدهایم. میخواهیم خودمان باشیم، سر خر نمیخواهیم. دیگر کجا را داریم فرار کنیم؟ همهجا شما هستید، خشمگین نگاهمان میکنید، قدمهایمان را میشمارید، با ما مثل چهارپا رفتار میکنید. گفتیم بس است. گفتند: خفه.
خیلی وقت است به این نتیجه رسیدهام که فرار کنم باز. از این خاک لعنت شده بگریزم. اما نه پولش را دارم و نه دیگر حال و حوصلهاش را. راستش را بخواهید دیگر حوصلهی خواندن این کتابهایی را که ـ تازه فهمیدهایم ـ از سطر سطرشان بوی توطئه و انقلاب مخملی میآید هم ندارم.
خیلی وقت است که خستهام. گاهی جرقهای میدرخشد در تاریکیها، به آن لبخند میزنیم تا وقت خاموشیاش. گاهی ستارهای چشمک میزند از دورهای شب، دستمان را همه دراز میکنیم بیخود.
«نفسم پس میرود، . از چشم هایم اشک میریزد. دهانم بدمزه ست. سرم گیج میرود، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته و شل، بدون اراده در رختخواب افتادهام…»[۱]
[۱] صادق هدایت ـ بوف کور