سکانس خیال‌ها

از نوجوانی آدم ناراحتی بودم. شاکی بودم از رنجی که هر روز می‌بریم و شاکی‌تر شدم وقتی عقلم رسید این رنجی که می‌بریم را پایانی نیست و جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است. افسرده بودم (هنوز هم هستم) و بیماری عجیبی از پانزده شانزده سالگی گریبانم را گرفت که البته برایم لذت‌بخش بود. می‌دانستم چیزی غیر عادی است که تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم بیماری؛ و الا نه ناراحتم می‌کرد و نه با کسی از آن حرف می‌زدم.

اکثر ما شب‌ها قبل از خواب رؤیاهایی در سر می‌پرورانیم. خصوصن آن‌هایی که مثل من خیالباف‌ترند. یکی به عشق و عاشقیش فکر می‌کند، یکی به موقعیتی که دوست دارد به دست بیاورد، دیگری خیالبافی ثروت هنگفتش را می‌کند، آن بکی به شاهزاده‌ی سوار بر اسب آرزوهایش فکر می‌کند و یکی هم به سؤال‌های بی‌پایان و بی‌پاسخ درباره‌ی هستی، زندگی و مرگ.

بیماری من اما این بود که خیالبافی‌هایم به هیچکدام از این چیزهای به زعم خودم عادی ربطی نداشت. خیالبافی تصویری من سکانس شلیک گلوله‌ای بود به سینه‌ی من از یک کلت سیاه‌رنگ که همیشه‌ی خدا شلیک‌کننده ناشناس بود و در غبار؛ دیده نمی‌شد در تصویر. روایت خیال همین بود و هر شب در موقعیت تازه‌ای تکرار می‌شد؛ در خیابان، کوچه، دم سینما بهمن و … . اما همیشه در شب اتفاق می‌افتاد و همیشه شلیک‌کننده مردی بود که دیده نمی‌شد. گاهی خوابم می‌برد و از نو در خواب سکانس را می‌دیدم. یادم است یک‌بارش را که حتا سوزش اصابت گلوله به سینه‌ام را احساس کردم و از خواب پریدم.

جالبی قضیه این‌جا بود که این خیالبافی مستمر نه تنها آزارم نمی‌داد، بلکه از مردن، مردن به شیوه‌ای دراماتیک و سینمایی، لذت می‌بردم.

این بیماری با من بود تا همین یک سال پیش. از یک سال پیش به این سو شکل سکانس خیال‌ها تغییر اساسی کرده است. شب‌ها قبل خواب، در تصویری روشن و بدون غبار، منم کلت در دست که به کسی، کسانی شلیک می‌کنم. گلوله درست به سینه‌ی آدم‌های توی خیال می‌خورد و من آرام راهم را می‌کشم و می‌روم. این بار از کشتن، کشتن آن‌ها که کینه‌شان را به دل دارم، کشتن به شیوه‌ای دراماتیک و سینمایی لذت می‌برم.

شرافت از دست رفته

این تصویر «حسین سهیلی زاده» است. کارگردان سربال تلویزیونی فاصله‌ها که اخیرن از کانال سه پخش می‌شود. قصدم از گذاشتن این تصویر و نام بردن از سریال فاصله‌ها فقط یک چیز است: در این سریال بین آدم‌های خوب و آدم‌های بد، بهتر بگویم بین مردهای خوب و مردهای بد، یک تفاوت آشکار وجود دارد: خوب‌ها ریش دارند و بدها ریششان را تراشیده‌اند.

و در دنیای واقعی، جایی که نه سریالی در کار هست و نه پای چندصد میلیون پول در میان است، حسین سهیلی‌زاده جزء آدم خوب‌هاست یا آدم بدها؟

این‌ها را در یادمان نگه داریم و بیشتر درباره‌ی مفهوم غریبی به اسم «شرافت» فکر کنیم.

حواست هست؟

در نوجوانی جایی خوانده بودم که آدم‌ها اگر تا سی سالگی‌شان کار به درد بخور و ماندگاری کردند که کردند، اگر نه باقی زندگی‌شان بر همان منوال روزمره‌ی عادت شده خواهد گذشت. قضیه را ربط داده بود به تمایلات جنسی و فرویدیسم و این حرف‌ها.

کاری ندارم به درست و غلط بودن این تصور. فقط امروز که نسرین داشت تعداد موهای سفیدم را می‌شمرد، نمی‌دانم چرا یادم افتاد سال‌ها پیش چنین چیزهایی خوانده‌ام جایی.

این یادداشت‌ها را بیشتر رفقای دور و نزدیک جاهایی که درس می‌خوانده‌ام و کار می‌کرده‌ام‌، می‌خوانند. درستش این است که خودم دوست دارم فقط این‌ها بخوانند. اکثرشان هم چند سالی از من مسن‌ترند. می‌خواهم بگویم رفیق به «سی‌سالگی» حواست هست؟

بکُشی و نکُشی می‌کشنت

راستی اگه برگردیم عقب، اگه فرمونو یه شب دوره کنن، چند تا چاقو پشت قیصر می‌زنه؟

ما همه چیزمان را از دست دادیم؛ مفت و مجانی. پدرم می‌گفت من یاد گرفته‌ام اگر کسی برایم تب کرد،‌ برایش بمیرم. می‌گفت دوره‌ی ما دوره‌ی رفاقت بود؛ بامرام‌ها بزرگ بودند. خودش همه‌ی زندگی‌اش را پای رفاقت سوزاند. ناراضی نیست. فقط می‌گوید این‌قدر را فهمیده است که هر نسلی خیالات خودش را دارد.

حساب کار نامردها با چاقوی ضامن‌دار بود. غیرت نقطه‌ی ثقل فرهنگ، برانگیزاننده‌ی مردها بود. قیصر مرد بود که حساب برادرهای نامرد آب‌منگل را گذاشت کف دستشان.

ما از این فرهنگ غیرتی چیزی نمی‌دانستیم و نمی‌خواستیم. ریشخندش کردیم تا آن‌جا که لوتی‌گری با کفش‌های قیصری شد جوادبازی آدم‌های بی‌سواد و بی‌فرهنگ. نسل قیصر منقرض شد.

می‌خواستیم جای فرهنگ غیرتی ریشه‌دوانده، اخلاق مدرن عقل‌گرا و انسان‌گرا داشته باشیم؛ اما یادمان نبود اخلاق بی‌غیرت  ما حریف آب‌منگل‌ها نیست، حریف لات‌های زیر گذر نیست، وقتی لوطی‌ها، قیصرها را اخلاقن کشته‌ایم.

برادرهای آب‌منگل، تو روز روشن ما را زدند، کشتند، اسیرمان کردند اما فرمون مرده بود و قیصر مرده بود. سرمان را پایین انداختیم و از زیر گذر گنده‌لات‌های عربده‌کش گذشتیم.

صلح‌ و مسالمت‌آمیزی شما را قربان؛ اما من (ببخشید) ترجیح می‌دادم غیرتی می‌شدم و ضامن‌دار دستم بود.

این روزا دوره‌ی غیرت‌کُشیه

کی می‌دونه قیصر این روزا کجاس

بکُشی و نکُشی می‌کشنت

این‌جا بازارچه‌ی آب‌منگلیاس

از این‌جا دانلود کنید.

یک کتاب: طبقه‌ی متوسط

«طبقه‌ی متوسط و تحولات سیاسی در ایران معاصر (۱۳۲۰- ۱۳۸۰)»، عنوان کتابی است که محمدحسین بحرانی در سال ۱۳۸۸ از سوی نشر آگاه منتشر کرده است.

این کتاب که برگرفته از رساله‌ی دکتری نویسنده است، با این پرسش آغازین برای نویسنده آغاز می‌شود که

… چرا و چگونه با وجود پیشینه‌ی چندین ده‌ساله‌ی مدرنیزاسیون در ایران که گسترش شهرنشینی و تنوع و رشد مشاغل جدید را همراه داشت، با وجود این‌که برخی از این قشرها دارای پیشینه‌ی تحزب و مبارزه‌ی سیاسی نیز بودند، در سال‌های پایانی سده‌ی بیستم، هنگامی که به گمان بسیاری از پژوهشگران اجتماعی، نیروهای سنتی جامعه رو به زوال بوده و قشرهای متوسط جدید عامل نوسازی و پیشرفت کشورهای توسعه نیافته هستند، در این کشور انقلابی به رهبری روحانیان و قشرهای سنتی روی داد که چهره‌ی جامعه را دگرگون کرد و گفتمان سیاسی آنان به گفتمان مسلط جامعه‌ی ایران تبدیل گردید.

قصدم از ارایه‌ی این نقل قول طولانی، جز اشاره به محرک اولیه‌ی نویسنده از زبان خودش، آشنایی کسانی است که کتاب را نخوانده‌اند با نثر نویسنده. نثری ناپخته و سخت‌خوان که در این بخش جمله‌ای شش خطی نوشته است با جملات معترضه و پراکنده‌گویی‌های بسیار آن‌ هم برای اشاره به یک پرسش آغازین که می‌توانست در یک خط هم تنظیم شود.

کتاب ۳۴۰ صفحه‌ای نویسنده به دنبال این پرسش نگاشته می‌شود که چرا با وجود شکل‌گیری طبقه‌ی متوسط در فاصله‌ی سال‌های مورد نظر نویسنده (۱۳۲۰ -۱۳۸۰)، این طبقه هرگز نتوانست رهبری گفتمانی را در تحولات سیاسی ایران به چنگ آورد.

پاسخ نهایی نویسنده به این پرسش، در برداشت من، متوجه دو عامل اساسی است. نخستین عامل به حجم جمعیتی این طبقه در مقیاس کل جمعیت ایران و در مقایسه با طبقه‌ی متوسط سنتی مربوط می‌شود. آن‌چنان که شمار اعضای این طبقه از ۱۰/۸ درصد در سرشماری سال ۱۳۳۵، به ۴۲/۲ درصد در سرشماری سال ۱۳۷۵ رسیده است و این عامل به نظر نویسنده یکی از دلایلی است که این طبقه موفق به تأسیس جنبش جامعه‌ی مدنی از خرداد سال ۱۳۷۶ می‌گردد.

عامل دوم، برمی‌گردد به همان تلقی مارکسی از «طبقه‌ی در خود» و «طبقه‌ی برای خود»؛ طبقه هنگامی می‌تواند نقش فعال در تحولات سیاسی بازی کند که در قالب طبقه‌ای برای خود به آگاهی طبقاتی دست یافته باشد.

نویسنده هیچ تلاش آشکاری برای ارایه‌ی پاسخ دقیق و روشن به سؤال آغازین تحقیق به خرج نمی‌دهد و عواملی که ذکر شد، تنها می‌تواند حکم برداشت منِ مخاطب را از اشارات پیدا و پنهان موجود در کتاب داشته باشد.

پاسخ ارایه شده، در همان نگاه کلی و اولیه، حاکی از آن است که کتاب، حاوی هیچ‌گونه تازگی نظری یا گشایش بینشی برای خواننده نیست و متأسفانه در مواجهه با این پرسش جامعه‌شناختی، همچنان به تکراری‌ترین و دمِ دست‌ترین پاسخ‌ها متوسل می‌شود.

از بارزترین نقاط ضعف کتاب عدم ارتباط قابل فهم میان بخش‌های نظری، تحلیل‌های تاریخی و نتیجه‌گیری و مهم‌تر از آن میان کل این بخش‌ها با سؤال اصلی پژوهش انجام شده است. این خط ارتباطی، به فرض وجود داشتن نیز، هرگز از سوی نویسنده تشریح نمی‌شود و مکانیزم‌های علی عقیم و ناتمام رها می‌گردند.

یکی از نوآوری‌های نظری مورد ادعای کتاب طبقه‌ی متوسط، آن‌جایی است که نویسنده می‌خواهد برای ترسیم فضای اجتماعی هر یک از دوره‌های مورد نظرش، از نظریه‌ی انواع سرمایه‌های بوردیو استفاده کند. در این‌جا نویسنده با اشاره‌ی بسیار مختصری به نقش بی‌همتای دولت در تاریخ ایران، ادعا می‌کند که در تحولات ایران باید علاوه بر مفاهیم سرمایه‌ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از مفهوم ابداعی دیگری به نام «سرمایه‌ی سیاسی» استفاده کرد.

نکته‌ی جالب اما در این است که نویسنده در جرح و تعدیل نظریه‌ی بوردیو، حتا به خود زحمت ارایه‌ی یک خط توضیح در مورد مفهوم ابداعی خویش را نمی‌دهد. او تنها اشاره می‌کند من از این مفهوم هم در کنار سایر مفاهیم نظریه استفاده خواهم کرد و تمام. مخاطب نمی‌داند این سرمایه‌ی سیاسی مورد نظر نویسنده چه تعریفی دارد و با چه شاخص‌هایی تعیین می‌شود. گویی که نظریه‌پرداز اصلی (بوردیو) هم پشت میز کارش نشسته و دفعتن تصمیم گرفته است مفاهیم جدیدی ایجاد کند؛ وقتی کار به این سادگی است ما هم چیزی به آن اضافه می‌کنیم!

از جمله‌ی نکات قابل توجه دیگر در مورد کتاب، فرم آن است. نویسنده در مقدمه اشاره می‌کند که کتاب طبقه‌ی متوسط از رساله‌ی دکتری وی برگرفته شده است. صد البته انتشار رساله‌های دانشگاهی قابل اعتنا از خاک خوردنشان در قفسه‌‌های کتابخانه‌ی دانشگاه‌ها بهتر است؛ اما در این موارد نویسندگان معمولن به این نکته توجه نمی‌کنند که فرم و سبک نگارش کتاب در قیاس با رساله‌ی دانشگاهی تفاوت بسیار دارد. هشتاد صفحه‌ی ابتدایی کتاب شامل مجموعه‌ی پراکنده و خنده‌داری از نظریات جامعه‌شناختی است که مخاطب ربط آن‌ها را به هم و به موضوع کل کتاب درک نمی‌کند.

معضل فرم در نگارش کتاب یکی از معضلات شایع بین جامعه‌شناسان ایرانی است. آن طور که پیداست بیشتر آن‌ها نه می‌دانند یک کتاب چه ویژگی‌های فرمی باید داشته باشد و نه، با تأسف بسیار، فارسی را خوب و روان می‌نویسند.

با این همه، در این روزگار غریب، باید از زحمات محمد حسین بحرانی و به ویژه نشر آگاه سپاسگزاری کرد که دست به انتشار کتابی جامعه‌شناختی در موضوعی مهم و البته در تیراژ ۱۱۰۰ نسخه زده‌اند. کتاب طبقه‌ی متوسط حرف تازه‌ای برای خواننده‌ی آشنا به کلیات تئوری‌های قشربندی و تاریخ معاصر ایران ندارد، اما مطالعه‌ی آن‌ را به همه‌ی کسانی که از آشنایی مقدماتی با این دو برخوردار نیستند، پیشنهاد می‌کنم.

مفدمه‌ی کتاب طبقه‌ی متوسط را می‌توانید با کلیک روی این جمله دانلود کنید.

بوق نزن، سالار خستس

ما همه خوبیم

خب. بی‌خیال یادداشت قبلی.

در راستای فعالیت‌های خیلی فرهنگی این وبلاگ، امروز یک کتاب خواندنی به شما معرفی می‌کنم.

کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین»، با عنوان فرعی «نجوا و فریادها دربرخورد فرهنگ‌هاِ» تازه‌ترین کتاب محمد قائد است که حتمن او را می‌شناسید؛ نویسنده‌ی خوش‌ذوقی که خواندن نوشته‌هایش بیشتر وقت‌ها من را سر کیف می‌آورد.

فرم مورد علاقه‌ی قائد برای نوشتن چیزی است که خودش به آن «مقاله» می‌گوید؛ البته مقاله با تعریف و توصیفی که خودش از آن دارد. این کتاب هم مجموعه‌ای از این مقاله‌هاست درباره‌ی فرهنگ و برخورد فرهنگ‌ها.

این کتاب را می‌توانید در سایت محمد قائد، بخش بخش دانلود کنید و بخوانید.

اما:

اگر نوشته‌های منظم و مقدمه و مؤخره‌دار را می‌پسندید و عادت دارید که هر نوشته از چیز مشخصی حرف بزند و در نهایت نتیجه‌ی مشخصی بگیرد، احتمالن کتاب قائد را خیلی دوست نخواهید داشت. قائد مجموعه‌ی داده‌ها و اطلاعاتش را مثل رنگ می‌پاشد روی بوم مقاله‌هایش؛ جوری که گاهی آدم گم می‌شود بین حرف‌های تو در تو.

از شش جهتم راه ببستند

ای کاش دستی بود، دست مهربانی بود که از این‌جا برم می‌داشت، می‌گذاشتم جای دیگری. پنجره‌ی گذشته‌ها را می‌بست، می‌گفت حالا به دنیا بیا. حالا دیگر خوب باش.

از یک جای زندگی به بعد خیلی‌ چیزها برای آدم علی‌السویه است. دیگر برای آدم مهم نیست که دنیا را تغییر بدهد، کارهای بزرگ بکند، برای فتح قله‌های موفقیت سگ‌دو بزند، بخواهد چیز خاصی بشود یا کار خاصی بکند. از یک جای زندگی به بعد آدم می‌خواهد زندگی آرام و کوچک خودش را داشته باشد. بعضی‌ها در هشتاد سالگی به این فکر و خیال‌ها می‌افتند؛ بعضی‌ها در چهل سالگی و بعضی دیگر مثل من پیش از سی‌سالگی‌شان.

من دنبال زندگی کوچک خودم هستم. خانواده‌ام را، دوستانم را  و گوشه‌ای را برای خودم می‌خواهم. از زندگی همین سهم من است.

زندگی کوچک من کجای دنیای بزرگ شما را می‌گیرد؟ چه جایی از شما تنگ می‌کند آقایان؟ چرا دست از سرم برنمی‌دارید؟ من چه‌کار دارم به سلاح‌ها و پول‌ها و تکنولوژی‌های وارداتی عجیب و غریب شما؟ چه‌کار دارم به قدرت قدرتان؟ به خیال‌های بزرگتان؟ من آدم کوچکی هستم. می‌خواهم آدم کوچکی باشم اما نمی‌توانید ببینید.

تمام راه جاده را،‌ تمام این چند روز را داشتم به این فکر می‌کردم که واقعن چطور می‌توانم دوباره از صفر شروع کنم؟ حس می‌کنم دیگر چیز زیادی از من باقی نمانده است.

ای کاش دستی بود، دست مهربانی بود که از این‌جا برم می‌داشت، می‌گذاشتم جای دیگری و می‌گفت حالا دوباره تاس بریز، شاید جفت آوردی.

خاطره‌های کوچک

یک

هر نسلی برای خودش خاطرات مشترکی دارد. خاطره‌های مشترک به  یک نسل هویت می‌دهند، من و هم‌نسل‌هایم تاریخچه‌ی وسیعی از نمادها، وقایع و یادگاری‌ها داریم که آن‌ها را با هم تجربه کرده‌ایم. مثلن سریال عروسکی خونه‌ی مادربزرگه معنایی فراتر از یک برنامه‌ی ساده‌ی تلویزیونی برای ما دارد. وقتی از شخصیتی مثل مخمل خونه‌ی مادربزرگه یا کپل مدرسه‌ی موش‌ها حرف می‌زنیم، تعبیرها و معناهای مشترکی در ذهن من و هم‌نسل‌هایم شکل می‌گیرد.

جز این چیزهای ساده و پیش پا افتاده، درگیری یک نسل در یک جنگ، یک انقلاب، یک شورش، تجربه‌ی یک هراس جمعی هم می‌تواند نقش هویت‌بخشی به یک نسل را ایفا کند.

بعضی از نسل‌ها این خوش‌شانسی را دارند که هویت و شخصیت نسلی‌شان در لحظه‌های بزرگ تاریخ شکل می‌گیرد. آن‌ها در لحظه‌های بزرگ تاریخ باهم‌اند. با هم تجربه‌هایی را از سر می‌گذرانند که در تاریخ ثبت می‌شود و بر پسینیان تأثیر می‌گذارد.

بعضی از نسل‌ها این خوش‌شانسی را دارند که همدیگر را در خیابان، در یک عمل جمعی بزرگ بیابند؛ نسل می شصت و هشت فرانسه، نسل انقلاب پنجاه و هفت و نسل خرداد هشتاد و هشت از جمله‌ی این نسل‌های خوش‌اقبال‌اند. اسمش را خوش‌اقبالی می‌گذارم به این خاطر که نسل‌های این‌چنین همیشه در سرگذشت خودشان می‌توانند پیوندی وثیق و عمیق با جمعی بزرگ‌تر ـ که همان هم‌نسل‌هایشان هستند ـ احساس کنند.

در بین خاطرات مشترک روزمره‌ی نسل ما، اگر کمی حافظه‌مان را به کار بیندازیم، به پدیده‌ای برمی‌خوریم به اسم «نوار قصه». کودکی ما پر از نوار قصه است. پدیده‌ای که امروز دیگر منقرض شده است. حالا چه نوار قصه‌هایی که بعد از انقلاب تولید شدند و چه آن‌هایی که از قبل انقلاب برای ما به یادگار مانده بود.

اگر شما هم نوار قصه‌هایی مثل «علی‌مردان‌خان»، «ننه‌قوزی»، «خروس‌زری پیرهن‌پری»، «حسنی و لوبیای سحرآمیز» و … را هنوز به یاد دارید، برایتان پیشنهادی دارم.

نوار قصه‌ی «گربه‌های اشرافی و گربه‌های زیر شیروانی» را از این‌جا دانلود کنید.

دو

اگر  ـ باز هم مثل من ـ می‌خواهید امشب قبل خواب یک داستان خوب بخوانید تا شاید، فقط شاید، راحت‌تر خوابتان ببرد، این داستان را پیشنهاد می‌کنم:

خودکشی

نویسند: چارلز بوکوفسکی

مترجم: طاهر جام بر سنگ

وبلاگ‌بازی

مدتی می‌خواهم خودم را با این وبلاگ سرگرم کنم. بیشتر بیایم اینجا شاید بیشتر یادم برود که چه دارد می‌گذرد بر ما.

یکی از کارهایی که دوست دارم از این به بعد این‌جا بکنم، معرفی اتفاق‌های جالبی است که توی وبلاگستان می‌افتد. بالاخره بعد از این سال‌های وبلاگ‌خوانی حرفه‌ای شاید بتوانم دوستانم را با آدم‌ها و نوشته‌های تازه و جالبی آشنا کنم.

نوشته‌های تازه‌ی دیگری که اینجا خواهم نوشت برخی از شعرهای کوتاه است که اگر بتوانید بخوانید در بخش «شعرهای رفتنِ»همین دفتر منتشر خواهم کرد.

علاوه بر این‌ها امیدوارم بتوانم یادگاری‌هایی درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانم و فیلم‌هایی که می‌بینم هم این‌جا بنویسم.

خلاصه ببینم می‌شود یک فضای فانتزی فرهنگی بیخودی این‌جا راه انداخت یا نه.