<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd">

<channel>
	<title>Ø¯ÙØªØ± Ø®Ø§Ø·Ø±Ø§Øª Ù¾Ø§ÛÛØ² (wma)</title>
	<atom:link href="http://ma.paiiz.com/?feed=podcast&#038;format=wma" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ma.paiiz.com</link>
	<description>Ø³Ø§ÙØ§Ø± Ù ÙØ³Ø±ÛÙ</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Apr 2012 20:56:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
<itunes:subtitle>سالار و نسرین</itunes:subtitle>
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
			<item>
		<title>بس که زندگی نکردیم</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1319</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1319#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 15:01:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1319</guid>
		<description><![CDATA[۱ وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک رقابت پیروزیم. اگر غربی‌ها هنوز مرگ را اسطوره‌ای دور از فردیت زندگی خودشان می‌دانند،‌ اگر همه چیز در دنیای مدرن گرسنه‌ی زندگی است و برای اجتناب از <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1319#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">۱</p>
<p dir="RTL">وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک رقابت پیروزیم. اگر غربی‌ها هنوز مرگ را اسطوره‌ای دور از فردیت زندگی خودشان می‌دانند،‌ اگر همه چیز در دنیای مدرن گرسنه‌ی زندگی است و برای اجتناب از مرگ، خودش را به هر دری می‌زند و به هر کاری حاضر است تن بدهد، ما ـ مردم جایی به اسم ایران ـ آن‌قدرها هم وحشت از مردن نداریم.</p>
<p dir="RTL">مردن کار سختی است، وقتی زندگی چیز دندان‌گیری باشد. وقتی راه زندگی مسدود است، کُرک و پَر مرگ به عنوان چیزی تهدید کننده خواهد ریخت. با مرگ از مشقت راه‌های بسته‌ی زندگی در دنیای ایرانی، خلاص می‌شویم و با این حساب،‌ مرگ اگر خواستنی‌ هم نباشد، لااقل آن‌چنان مذموم و کریه‌المنظر هم نیست. آن‌قدر هم مرگ‌های الکیِ روزمره دیده‌ایم و هر روز می‌بینیم که با مردن آشنا شده‌ایم. مرگ در برابر ما قدرتش را از دست داده است، در برابر ما خلع سلاح است وقتی ازش نمی‌ترسیم. اگر مذهب در قبیله‌ی ما دنیوی نشد، توانستیم مرگ را دنیوی کنیم. مبارکمان باد!</p>
<p dir="RTL">اگر سر هیچ چیز هم با مادرم اتفاق نظر نداشته باشم، یک جا به هم می‌رسیم: وقتی هر چند وقت یک بار پای تلفن صدای بی‌حوصله‌اش را می‌شنوم که می‌گوید «به خدا از مرگ نمی‌ترسم، حالا مگه چی میشه؟ خلاص می‌شیم». اگر دو نسل گسسته بودیم که در همه چیز با هم جنگیدیم، دست آخر نتوانستیم سر هیچ ارزشی با هم توافق کنیم، حالا سر مواجهه با مرگ در یک سنگریم، همدیگر را می‌فهمیم. به نقض شکاف نسل‌ها فکر کنیم و خوشحال باشیم!</p>
<p dir="RTL">۲</p>
<p dir="RTL">«بس که زندگی نکردیم/ وحشت از مردن نداریم» تکه‌ای از ترانه‌ی جدید و مشترک «فرامرز اصلانی» و «داریوش اقبالی» است. ترانه‌شان را دوست داشتم. (باید از <a href="http://ghe3.blogfa.com" target="_blank">میثم</a> تشکر کنم به این خاطر). با مرگ می‌شود زندگی ما ایرانی‌های این روزگار را خوب توضیح داد و این دو موزیسین کمی این کار را کرده‌اند. غیر از این خواسته‌اند دلتنگی‌های مردمی را بخوانند که خصوصیت مشترکشان دلتنگی است. و این دلتنگی‌ها هر جای دنیا که باشند و هر کار که بکنند همراهشان هست. دست خودشان نیست،‌ به تاریخشان ربط دارد، به فرهنگشان و بیشتر از همه، این سال‌ها به حکومت و سیاستشان.</p>
<p dir="RTL">۳</p>
<p dir="RTL">واکنش من در برابر ملی‌گرایی و ملی‌گرایان، نهایتن ریشخند است. به ملی‌گرایی می‌خندم که خودش را جمع و جور کند. اما بعدش می‌خواهم بگویم که فکر می‌کنم هر قوم و هر ملتی نیاز به کسانی دارد که از دلتنگی‌ها و خستگی‌ها و سختی‌هایش بگوید، از فاجعه‌هایش، از فلاکت‌ها و غم‌هایش. جریانی که من در موسیقی ایرانی دوستش دارم،‌ چهل پنجاه سال است دارد همین کار را می‌کند. سرگذشت آدم‌های این جریان، سرگذشت خود ماست،‌ سرگذشت آدم‌هایی که ایران‌اند.</p>
<p dir="RTL">دو تا از موجودات در حال انقراض این جریان،‌ آهنگ «دیوار» را خوانده‌اند که در متنش خاطراتی از آهنگ‌های به یادماندنی خودشان هم هست. دستشان درد نکند.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2012/01/Dariush-Faramarz-Aslani-Divar.wma" target="_blank">دانلود کنید</a></strong></p>
<p dir="RTL">

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/22c2741f9e4e980b4baabdc8b781b69b?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>نیم نگاه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1103">۰۴ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							ما كه نفهميديم اين را چه جوري دانلود كنيم! ازمان يوزر پس وردپرس خواست!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fd80231217b095f5714d37d1b0e1fd11?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>هاوژین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1104">۰۴ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							نمیشه!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b54ebfbef427ed9464bcb9dfde4d456f?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>احسان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1105">۰۶ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							منو بگو که می خواستم یکم وحشت ازت قرض کنم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5ab37a2f0d9cda4456508033b4e13153?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سمیه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1106">۰۷ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							کاش فقط یه دیوار بود..
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1319">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1319" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1319</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
<enclosure url="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2012/01/Dariush-Faramarz-Aslani-Divar.wma" length="0" type="audio/x-ms-wma" />
	<itunes:summary>۱
وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک رقابت پیروزیم. اگر غربی‌ها هنوز مرگ را اسطوره‌ای دور از فردیت زندگی خودشان می‌دانند،‌ اگر همه چیز در دنیای مدرن گرسنه‌ی زندگی است و برای اجتناب از مرگ، خودش را به هر دری می‌زند و به هر کاری حاضر است تن بدهد، ما ـ مردم جایی به اسم ایران ـ آن‌قدرها هم وحشت از مردن نداریم.
مردن کار سختی است، وقتی زندگی چیز دندان‌گیری باشد. وقتی راه زندگی مسدود است، کُرک و پَر مرگ به عنوان چیزی تهدید کننده خواهد ریخت. با مرگ از مشقت راه‌های بسته‌ی زندگی در دنیای ایرانی، خلاص می‌شویم و با این حساب،‌ مرگ اگر خواستنی‌ هم نباشد، لااقل آن‌چنان مذموم و کریه‌المنظر هم نیست. آن‌قدر هم مرگ‌های الکیِ روزمره دیده‌ایم و هر روز می‌بینیم که با مردن آشنا شده‌ایم. مرگ در برابر ما قدرتش را از دست داده است، در برابر ما خلع سلاح است وقتی ازش نمی‌ترسیم. اگر مذهب در قبیله‌ی ما دنیوی نشد، توانستیم مرگ را دنیوی کنیم. مبارکمان باد!
اگر سر هیچ چیز هم با مادرم اتفاق نظر نداشته باشم، یک جا به هم می‌رسیم: وقتی هر چند وقت یک بار پای تلفن صدای بی‌حوصله‌اش را می‌شنوم که می‌گوید «به خدا از مرگ نمی‌ترسم، حالا مگه چی میشه؟ خلاص می‌شیم». اگر دو نسل گسسته بودیم که در همه چیز با هم جنگیدیم، دست آخر نتوانستیم سر هیچ ارزشی با هم توافق کنیم، حالا سر مواجهه با مرگ در یک سنگریم، همدیگر را می‌فهمیم. به نقض شکاف نسل‌ها فکر کنیم و خوشحال باشیم!
۲
«بس که زندگی نکردیم/ وحشت از مردن نداریم» تکه‌ای از ترانه‌ی جدید و مشترک «فرامرز اصلانی» و «داریوش اقبالی» است. ترانه‌شان را دوست داشتم. (باید از میثم تشکر کنم به این خاطر). با مرگ می‌شود زندگی ما ایرانی‌های این روزگار را خوب توضیح داد و این دو موزیسین کمی این کار را کرده‌اند. غیر از این خواسته‌اند دلتنگی‌های مردمی را بخوانند که خصوصیت مشترکشان دلتنگی است. و این دلتنگی‌ها هر جای دنیا که باشند و هر کار که بکنند همراهشان هست. دست خودشان نیست،‌ به تاریخشان ربط دارد، به فرهنگشان و بیشتر از همه، این سال‌ها به حکومت و سیاستشان.
۳
واکنش من در برابر ملی‌گرایی و ملی‌گرایان، نهایتن ریشخند است. به ملی‌گرایی می‌خندم که خودش را جمع و جور کند. اما بعدش می‌خواهم بگویم که فکر می‌کنم هر قوم و هر ملتی نیاز به کسانی دارد که از دلتنگی‌ها و خستگی‌ها و سختی‌هایش بگوید، از فاجعه‌هایش، از فلاکت‌ها و غم‌هایش. جریانی که من در موسیقی ایرانی دوستش دارم،‌ چهل پنجاه سال است [...]</itunes:summary>
<itunes:subtitle>۱ وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک [...]</itunes:subtitle>
	</item>
		<item>
		<title>اگه تونستی بمیر</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1196</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1196#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Nov 2011 11:08:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر شعرهای رفتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1196</guid>
		<description><![CDATA[شب سرد شده و همه چی تموم شده و همه چی غیب شده و همه چی خراب شده حالا چی ژوزه؟ &#8230; اگه تونستی بخواب اگه تونستی خسته شو اگه تونستی بمیر اما تو نمی میری تو سگ جونی ژوزه .  &#8230; تنها توی تاریکی مثِ یه چارپای وحشی بی هیچ خدا پیغمبری حتا بدون <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1196#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"></p>
<p dir="rtl"><a href="http://ma.paiiz.com/?attachment_id=1202" rel="attachment wp-att-1202"><img class="size-full wp-image-1202 alignright" title="joze" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/11/joze.jpg" alt="" width="409" height="512" /></a><span style="font-size: 12px;">شب سرد شده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;">و همه چی تموم شده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;">و همه چی غیب شده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;">و همه چی خراب شده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;">حالا چی ژوزه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">&#8230;</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">اگه تونستی بخواب</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">اگه تونستی خسته شو</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">اگه تونستی بمیر</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">اما تو نمی میری</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">تو سگ جونی ژوزه .</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us"> &#8230;</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">تنها توی تاریکی</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">مثِ یه چارپای وحشی</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">بی هیچ خدا پیغمبری</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">حتا بدون یه دیوار</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">که بتونی بش تکیه بدی</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">بی اسب سیاهی</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">که بتازونیش</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">تو کوچ می کنی ژوزه</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us">به کجا ژوزه ؟</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 12px;"><span lang="en-us"><strong><span style="font-family: times new roman,times;"> کارلوس دروموند د آندراده</span></strong></span></span></p>
<p dir="rtl"><a href="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/11/ahmadreza-ahmadi.mp3"><span style="font-size: 14px;">لینک دانلود</span></a></p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5a334a05bd3441cd690609826ae67d39?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مجید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1196&cpage=1#comment-1086">۱۱ آبان ۱۳۹۰</a></small>
							آقا سالار ممنون از این اجرای دلنشین. فقط جسارتا آیا صدای خود شماست؟ اگر نیست لطفا نام مجری را ذکر کنید.
با تشکر.
5 بار بی وقفه گوش کردم
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04330f96d739cb0912a81a9efc1f4f97?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سالار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1196&cpage=1#comment-1088">۱۱ آبان ۱۳۹۰</a></small>
							ببخشید باید در متن این را می‌گفنم؛ این صدا، صدای دلنشین احمدرضا احمدی است در آلبوم «مهمانی طولانی غمناک».
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1196">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1196" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1196</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
<enclosure url="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/11/ahmadreza-ahmadi.mp3" length="1785409" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/11/ahmadreza-ahmadi.mp3" length="1785409" type="audio/mpeg" />
	<itunes:summary>
شب سرد شده
و همه چی تموم شده
و همه چی غیب شده
و همه چی خراب شده
حالا چی ژوزه؟
…
اگه تونستی بخواب
اگه تونستی خسته شو
اگه تونستی بمیر
اما تو نمی میری
تو سگ جونی ژوزه .
 …
تنها توی تاریکی
مثِ یه چارپای وحشی
بی هیچ خدا پیغمبری
حتا بدون یه دیوار
که بتونی بش تکیه بدی
بی اسب سیاهی
که بتازونیش
تو کوچ می کنی ژوزه
به کجا ژوزه ؟
 کارلوس دروموند د آندراده
لینک دانلود

				
					2 دیدگاه برای این نوشته:
						  مجید:
							
							۱۱ آبان ۱۳۹۰
							آقا سالار ممنون از این اجرای دلنشین. فقط جسارتا آیا صدای خود شماست؟ اگر نیست لطفا نام مجری را ذکر کنید.
با تشکر.
5 بار بی وقفه گوش کردم
						  
						  سالار:
							
							۱۱ آبان ۱۳۹۰
							ببخشید باید در متن این را می‌گفنم؛ این صدا، صدای دلنشین احمدرضا احمدی است در آلبوم «مهمانی طولانی غمناک».
						  
					  
				  
			  ارسال نظر سریع</itunes:summary>
<itunes:subtitle>شب سرد شده و همه چی تموم شده و همه چی غیب شده و همه چی خراب شده حالا چی ژوزه؟ … اگه تونستی بخواب اگه تونستی خسته شو اگه تونستی بمیر اما تو [...]</itunes:subtitle>
	</item>
		<item>
		<title>پاییز نود</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1083</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1083#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 11:08:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1083</guid>
		<description><![CDATA[یک: پاییز دات کام، هر سال، شده حتا در چند خط، مقدم پاییز را گرامی می&#8204;دارد. حالا پنج سال گذشته است، پنج گرامی&#8204;داشت برای پاییز و پنج سال زندگی آنلاین، زندگی مجازی در پاییز دات کام برای نویسنده&#8204;اش. قبل هر پاییز خودم را مرور کرده&#8204;ام، به زندگی و دنیای پیرامون نگریسته&#8204;ام و سعی کرده&#8204;ام خاطره&#8204;ها <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1083#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="RTL" style="text-align: justify;"><a href="http://ma.paiiz.com/?attachment_id=1111" rel="attachment wp-att-1111" style="" target="" title=""><img alt="" class="aligncenter size-full wp-image-1111" height="407" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/09/123456789.jpg" style="" title="123456789" width="577" /></a></h2>
<h2 dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="background-color:#ffd700;">یک:</span></h2>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">پاییز دات کام، هر سال، شده حتا در چند خط، مقدم پاییز را گرامی می&zwnj;دارد. حالا پنج سال گذشته است، پنج گرامی&zwnj;داشت برای پاییز و پنج سال زندگی آنلاین، زندگی مجازی در پاییز دات کام برای نویسنده&zwnj;اش.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">قبل هر پاییز خودم را مرور کرده&zwnj;ام، به زندگی و دنیای پیرامون نگریسته&zwnj;ام و سعی کرده&zwnj;ام خاطره&zwnj;ها و سرگذشت&zwnj;ها را دوره کنم تا ببینم چه بر من و ما گذشته است.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">حالا در آستانه&zwnj;ی پاییز نود به همه&zwnj;ی این پنج سال رفته نگاه می&zwnj;کنم و کامم تلخ می&zwnj;شود. حالا فقط ته&zwnj;مانده&zwnj;ی پنج سال پیش برایم باقی است، خسته&zwnj;تر شده&zwnj;ام و پیرتر. و همه&zwnj;ی شواهد و قراین می&zwnj;گویند همه چیز دنیایی که در آن زندگی می&zwnj;کنم، در مرز تلاشی و نابودی است، همه چیز بوی گند گرفته و انگار همه چیز در محدوده&zwnj;ی مرزهای این سرزمین دارد به آخر خط نزدیک می&zwnj;شود.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<h2 dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="background-color:#ffd700;">دو:</span></h2>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">در تاریخِ دوره&zwnj;ای که ما نبودیم، می&zwnj;گفتند ایده&zwnj;ای وجود داشته است که تحققش به نظر افسانه می&zwnj;آمد؛ ایده&zwnj;ای مذهبی که باور داشت تا کار جهان و جهانیان به نهایت ادبار و تیره&zwnj;بختی نکشد و مردمان دست به دعا برندارند برای ظهور منجی، خدا اذن ظهور نخواهد داد. فکر می&zwnj;کردیم این&zwnj;ها خیالات موهوم پیرمردهاست؛ حتا مذهبیون انقلابی، سردمداران و میراث&zwnj;خوارانشان هم چنین افکاری را طرد و تحقیر می&zwnj;کردند.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">به خودمان و جامعه&zwnj;مان نگاه کنیم، اکنون در آستانه&zwnj;ی پاییز هزار و سیصد و نود درست در همان وضعیتی هستیم که طرفداران آن ایده&zwnj;ی مطرود آرزویش را می&zwnj;کردند. دیگر سنگ روی سنگ بند نمی&zwnj;شود، تیره&zwnj;بختی از در و دیوار می&zwnj;بارد، انگار زلزله&zwnj;ای به جان شهرمان افتاده باشد، همه چیز در تباهی و ما گویی زیر آوار جامانده&zwnj;ایم. هیچ کس با هیچ کس سخن نمی&zwnj;گوید&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">درنیست</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">راه نیست</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">نه روز و نه آفتاب</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">ما بیرون زمان ایستاده&zwnj;ایم</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">با دشنه&zwnj;ی تلخی در گرده&zwnj;هایمان</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">هیچ&zwnj;کس با هیچ&zwnj;کس سخن نمی&zwnj;گوید</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">که خاموشی به هزار زبان در سخن است</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">در مردگان خویش نظر می&zwnj;بندیم با طرح خنده&zwnj;ای</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">و نوبت خود را انتظار می&zwnj;کشیم</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">بی&zwnj;هیچ خنده&zwnj;ای.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">با اندکی چاشنی نظریه&zwnj;ی توطئه می&zwnj;توانیم بفهمیم چرا دولتمردانمان ادعای مدیریت جهان می&zwnj;کنند. نابودی یک شهر، یک سرزمین برای ظهور و وصول به خوشبختی به حساب کافی نیست. باید جهان را نابود کرد، آن هم با طرح خنده&zwnj;ای.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">آن&zwnj;ها هر چه بود را نابود کردند و منجی نیامد. مردمانی که ادبار گریبانشان را گرفته بود، نه تنها دست به دعا برنداشتند که گریبان یکدیگر را گرفتند، پا بر فرق یکدیگر گذاشتند که صعود کنند، اما باز سقوط کردند. منجی نیامد و چیزی نمانده بود که در خیابان&zwnj;های این شهر نفرین شده همدیگر را بکشیم و از گوشت هم بخوریم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<h2 dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="background-color:#ffd700;">سه:</span></h2>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">مشهور است که پاییز را فصل آدم&zwnj;های رمانتیک می&zwnj;دانند. من فکر می&zwnj;کنم آن&zwnj;هایی که از پاییز لذت می&zwnj;برند، اگر رمانتیک هم نباشند،&zwnj; لااقل فهم همدلانه&zwnj;ای از رمانتیسم دارند. برای این دسته از آدم&zwnj;های خوبی که هنوز گاهی می&zwnj;شود پیداشان کرد، دو تا پیشنهاد کوچک دارم؛ دو ترانه برای شنیدن در پاییز. این ترانه&zwnj;ها را شاید قبلن شنیده باشید اما چون من تازه هر دوشان را کشف کرده&zwnj;ام با شوق و ذوق به شما معرفی&zwnj;شان می&zwnj;کنم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"><strong>ترانه&zwnj;ی اول:</strong></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="color:#ff0000;"><strong><span dir="LTR">Je suis malade</span></strong></span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">از این آهنگ فرانسوی اجراهای مختلفی وجود دارد اما من از گوش کردن اجرای لارا فابیان از آن بیشتر لذت بردم. ترجمه&zwnj;ی دست و پا شکسته&zwnj;ی کلام ترانه را هم از <a href="http://lyricstranslate.com/en/je-suis-malade-je-suis-malade.html" target="_blank">این&zwnj;جا</a> آورده&zwnj;ام که لذت شنیدنیش را چند برابر می&zwnj;کند.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">دیگر رویایی نمی بینم، دیگر سیگار نمی کشم<br />
	دیگر تاریخچه ای ندارم<br />
	بدون تو ناپاکم<br />
	بدون تو نازیبام<br />
	شبیه یک بچه یتیم در خوابگاه</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">دلم نمی خواهد زندگی کنم<br />
	وقتی بری زندگی من متوقف خواهد شد<br />
	دیگر زندگی ای ندارم و حتی تختم<br />
	شبیه سکو ی ایستگاه می شود<br />
	وقتی بروی</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">من مریضم<br />
	کاملا مریض<br />
	مثل وقتی که مادرم عصری بیرون رفت<br />
	و مرا با درماندگیم تنها گذاشت</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">من بیمارم، کاملا مریض<br />
	تو می آیی، کسی نمی داند کی<br />
	از اینجا خواهی رفت، کسی نمی داند به کجا<br />
	و به زودی دو سال<br />
	از وقتی که دیگر اهمیتی به من ندادی می گذرد</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">مثل یک صخره<br />
	کثل یک گناه<br />
	من به تو بسته شده ام<br />
	خسته ام، درمانده ام<br />
	که بخواهم وانمود کنم خوشحالم وقتی که آنها اینجایند</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">هرشب مست می کنم<br />
	اما فقط با ویسکی<br />
	برای من همشون یه طعمی دارند<br />
	و همه ی قایق ها پرچم تو را دارند<br />
	دیگر نمی دانم کجا بروم، تو همه جا هستی</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">من مریضم<br />
	کاملا مریض<br />
	من بدنم را در بدن تو می ریزم<br />
	و وقتی که خوابی من مثل یک پرنده ی مرده می مانم</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">من مریضم<br />
	کاملا مریض<br />
	تو مرا از همه ی آهنگ هایم تهی کردی<br />
	و از همه ی وا&zwj;ژگانم<br />
	و قلبم کاملا مریض است<br />
	گرچه قبل از لمس پوستت قریحه ای داشتم</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">این عشق دارد مرا می کشد<br />
	اگر این طور وضع ادامه یابد در تنهایی خودم می میرم<br />
	کنار رادیوم مثل یک کودک ابله<br />
	به صدای خودم گوش می دم که می خواند<br />
	من مریضم<br />
	کاملا مریض<br />
	مثل وقتی که مادرم عصری بیرون رفت<br />
	و مرا با درماندگیم تنها گذاشت</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">من مریضم<br />
	درسته من مریضم<br />
	تو مرا از همه ی آهنگ هایم تهی کردی<br />
	و از همه ی وا&zwj;ژگانم<br />
	و قلبم کاملا مریض است<br />
	پشت این حصار ها<br />
	گوش بده! من مریضم</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"><a href="http://www.zamzar.com/getFiles.php?uid=4491108421876001316687048&#038;targetID=2W6cmbYLK6PMmOSuoTjPs_YWa_ZjSya0_YY" target="_blank"><span style="text-decoration: underline;">کلیپ تصویری اجرای این ترانه را هم می&zwnj;توانید اگر خواستید از این&zwnj;جا دانلود کنید.</span></a></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"><strong>&nbsp;&nbsp;ترانه&zwnj;ی دوم:</strong></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="color:#ff0000;"><strong><span dir="LTR">Ne me quitte pas</span></strong></span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">ترانه&zwnj;ی زیبای ژاک برل که ترجمه&zwnj;اش را از <a href="http://www.chanson.blogfa.com/post-33.aspx" target="_blank">این&zwnj;جا</a> آورده&zwnj;ام. این آهنگ را هاوژین به من معرفی کرد.</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;"></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	باید فراموش&zwnj;کرد<br />
	همه&zwnj;ی آن&zwnj;چه فراموش&zwnj;شدنی ست<br />
	و همه&zwnj;ی آن&zwnj;چه تاکنون از دست&zwnj;مان گریخته است<br />
	باید فراموش&zwnj;کرد زمانِ کج&zwnj;فهمی&zwnj;ها را<br />
	و زمانِ از دست رفته را<br />
	یعنی که باید<br />
	فراموش کرد این ساعت&zwnj;ها را<br />
	که گاه زخم می&zwnj;زنند<br />
	با ضربه&zwnj;های چرا<br />
	به قلب سعادت ما</p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">من، به تو هدیه می&zwnj;کنم<br />
	مرواریدهایِ&zwnj; باران را<br />
	کز سرزمینی آمده است<br />
	که در آن باران نمی&zwnj;بارد<br />
	من می&zwnj;کاوم زمین را<br />
	لحظاتی پس از مرگ&zwnj;ام<br />
	تا بپوشانم اندامت را<br />
	با قطعه&zwnj;هایی از طلا و نور<br />
	من سرزمینی را می&zwnj;سازم<br />
	که در آن عشق فرمانرواست<br />
	که در آن عشق حکمرواست<br />
	که در آن تو ملکه&zwnj;اش باشی<br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	من، برایت واژگانی سودایی<br />
	می&zwnj;آفرینم<br />
	تا تنها تو آنها را درک کنی<br />
	من، با تو سخن می&zwnj;گویم<br />
	با واژگانی دلداده<br />
	که دوبار افروختگی قلب&zwnj;هایشان<br />
	را دیده&zwnj;اند<br />
	من، برایت بازمی&zwnj;گویم<br />
	داستانِ آن شاهی را<br />
	کز ندیدن&zwnj;ات<br />
	جان سپرد<span dir="LTR">.</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">بارها دیده&zwnj;ایم<br />
	فورانِ&zwnj; آتش را<br />
	از آتشفشانی پیر<br />
	و ما نیز انگاشتیم که پیر شده&zwnj;ایم<span dir="LTR">.</span><br />
	و باز آشکار شد<br />
	زمین&zwnj;های سوخته<br />
	که گندم بسیار می&zwnj;دادند<br />
	چون ماهی پربار<br />
	و هنگامی که شب درمی&zwnj;رسد<br />
	سرخی و سیاهی<br />
	با یکدیگر نمی&zwnj;مانند<br />
	چرا که آسمان می&zwnj;درخشد<br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	دیگر نمی&zwnj;گریم<br />
	دیگر نمی&zwnj;گویم<br />
	تنها پنهان می&zwnj;شوم<br />
	تا تو را ببینم<br />
	که می رقصی و می خندی<br />
	تا به تو گوش فرادهم<br />
	که می خوانی و می خندی<br />
	بگذار تا<br />
	سایه&zwnj;ی سایه&zwnj;ات شوم<br />
	تا سایه&zwnj;ی دستت شوم<br />
	یا نه حتی بگذار تا سایه&zwnj;ی سگت شوم<br />
	اما، اما رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span><br />
	رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">رهایم مکن<span dir="LTR">!</span></p>
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<h2 dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="background-color:#ffd700;">چهار:</span></h2>
<h1 dir="RTL" style="text-align: justify;">پاییزتان مبارک.</h1>

				<div>
					<h4>7 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9fb339fb5e6c496feb813c19a03878e3?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>رایحه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1070">۰۵ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							من همیشه عاشق پاییز بوده ام و همیشه در پاییز عاشق شده ام حتی در این پاییز پر درد که حتی نیمه جانی برای عاشقی نمانده... پاییز تو هم مبارک که گویی پاییز زندگی همه ی ماست...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/29cb1b4faff7b48176e1549fae8f4387?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ندا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1071">۰۶ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							هم نوشته زیبا بود هم آهنگ ها.
ظنر تلخ کشنده ای بود آن جا که به مدیریت جهان اشاره کرده بودید.

دوست معتقدی هست که گاهی به شوخی  می گوید منجی هم از این که بتواند این وضع آشفته را اصلاح کند نومید است لابد که همه چیز را رها کرده و رفته پی کار و زندگی خودش.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/ff52d29c7aa1f1535921b95fd658ccb5?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرهاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1073">۰۶ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							سلام سالار عزیز.من هنوز منتظر هفته بعدم که زنگ بزنی…. آره تابستون هم تموم شد…. پاییزت مبارک و سلام برسون
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/798bf93192f904b67b4d48cd55a5cfdc?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>هاوژین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1074">۰۶ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							سلام سالار جان
با اومدن پاییز اولین تصویری که به ذهنم میاد تصویر تو و نسرین و کوچه پاییزیی اوینتان است.شما نام پاییز را در ذهنم به نام خود زده اید.
پاییز زیبا پیروزتان باد.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9693e3d1bbf099d2da39ec19ea38e70f?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>شفق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1075">۱۲ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							سلام. پائیزتون مبارک...
دلم براتون تنگ شده نامردا. خدافظ
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/aa53929113a9c12348bce709d1b7ff57?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>احسان یوسفیان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1081">۲۳ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							چه خوب که حتی در پاییز های آخرالزمان هم چیزهایی برای دیدن، دوست داشتن و لذت بردن پیدا می شود و دفتر پاییز تو هم یکی از آن اتفاق های خوب است، که به صورت نه خوبی، خیلی کم به آن سر زده ام. در گوشه زیر زمین خانه پدری در کاشان که چپیده باشی، جایی که اگر بخواهی سیگار بکشی هم نمی شود، جایی که اگر بخواهی زندگی کنی هم نمی شود، دیدن و خواندن دفتر پاییز تو، مثل دیدن و لمس  پاییزهای روستاهای کاشان، جذب جان می شود. – از پاییز خود کاشان، حرف نمی زنم که مثل دیگر فصل هایش سیاه است و در بهترین حالت بوی گوشت لوبیاب می دهد. –  گر چه زیستن در این روزگاراقلکا و عجالتا کمررا خم می کند،اما نمی دانم چه سرّی است که هنوز گهی گداری" گفتن از آن و نه گفتن به آن" لا اقل در دنیای متن و جهان مجازی و حوصله تنگ ذهن آدم ها، حتی اگر چون من در عنفوان پیری و اضمحلال باشند، رنگ و بویی از زندگی رادر دل زنده می کند. زندگی ای که یا حقمان بوده و می بایست باشد، اما نیست یا شاید هم اصلا نبوده و قرار هم نبوده که باشد -و فقط می توان توهمش را نمک زخم هامان کنیم- اما به هر حال اسمش زندگی است و طبق همه نصوص  شرعی و عرفی و  وجدانی ما مجبوریم که مرد آن شویم. بی خیال، فعلا رقص همین برگهای واقعی را که بیرون این زیرزمین از درخت ها میریزند، عشق است و یادداشت های دوستم را، گر چه تلخ باشند مثل همین واقعیت گوشه وکنار. آره آقا جون بی خیال، فعلا وقت عر و عوز از دنیا و ماترکش نیست. وقتشه که بگم سلام رفیق قدیمی، سلام سالار عزیز. 
هوی با توام، میشنفی؟
کاجا رو میبینی؟
مگه کاشونو بلد نیسی
گفتم که ای گوشه زیرزمینم.
هه آره بابا! منم دگه! احساااانم
شناختی؟
سلام ارباب
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04f696d28f4ccd0b289055ca8aa12738?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>عسل:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1083&cpage=1#comment-1091">۱۶ آبان ۱۳۹۰</a></small>
							خنکای صدای دل نواز پاییز درهرم آتش مهر نویداز راه رسید وکاروان پاییز را با برگهای زردونارنجی وقرمز به همراه آوردپاییز زیبا دوستت دارم.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1083">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1083" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1083</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
<enclosure url="http://www.salamquebec.com/cms/downloads/LaraFabian_JeSuisMalade.mp3" length="10572521" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://www.salamquebec.com/cms/downloads/LaraFabian_JeSuisMalade.mp3" length="10572521" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://myspace.persiangig.com/video/jacques%20brel%20-%20ne%20me%20quitte%20pas%281%29.mp3" length="1013760" type="audio/mpeg" />
	<itunes:summary>
یک:
پاییز دات کام، هر سال، شده حتا در چند خط، مقدم پاییز را گرامی می‌دارد. حالا پنج سال گذشته است، پنج گرامی‌داشت برای پاییز و پنج سال زندگی آنلاین، زندگی مجازی در پاییز دات کام برای نویسنده‌اش.
قبل هر پاییز خودم را مرور کرده‌ام، به زندگی و دنیای پیرامون نگریسته‌ام و سعی کرده‌ام خاطره‌ها و سرگذشت‌ها را دوره کنم تا ببینم چه بر من و ما گذشته است.
حالا در آستانه‌ی پاییز نود به همه‌ی این پنج سال رفته نگاه می‌کنم و کامم تلخ می‌شود. حالا فقط ته‌مانده‌ی پنج سال پیش برایم باقی است، خسته‌تر شده‌ام و پیرتر. و همه‌ی شواهد و قراین می‌گویند همه چیز دنیایی که در آن زندگی می‌کنم، در مرز تلاشی و نابودی است، همه چیز بوی گند گرفته و انگار همه چیز در محدوده‌ی مرزهای این سرزمین دارد به آخر خط نزدیک می‌شود.
 
دو:
در تاریخِ دوره‌ای که ما نبودیم، می‌گفتند ایده‌ای وجود داشته است که تحققش به نظر افسانه می‌آمد؛ ایده‌ای مذهبی که باور داشت تا کار جهان و جهانیان به نهایت ادبار و تیره‌بختی نکشد و مردمان دست به دعا برندارند برای ظهور منجی، خدا اذن ظهور نخواهد داد. فکر می‌کردیم این‌ها خیالات موهوم پیرمردهاست؛ حتا مذهبیون انقلابی، سردمداران و میراث‌خوارانشان هم چنین افکاری را طرد و تحقیر می‌کردند.
به خودمان و جامعه‌مان نگاه کنیم، اکنون در آستانه‌ی پاییز هزار و سیصد و نود درست در همان وضعیتی هستیم که طرفداران آن ایده‌ی مطرود آرزویش را می‌کردند. دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود، تیره‌بختی از در و دیوار می‌بارد، انگار زلزله‌ای به جان شهرمان افتاده باشد، همه چیز در تباهی و ما گویی زیر آوار جامانده‌ایم. هیچ کس با هیچ کس سخن نمی‌گوید…
درنیست
راه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی در گرده‌هایمان
هیچ‌کس با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می‌بندیم با طرح خنده‌ای
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ خنده‌ای.
 
با اندکی چاشنی نظریه‌ی توطئه می‌توانیم بفهمیم چرا دولتمردانمان ادعای مدیریت جهان می‌کنند. نابودی یک شهر، یک سرزمین برای ظهور و وصول به خوشبختی به حساب کافی نیست. باید جهان را نابود کرد، آن هم با طرح خنده‌ای.
آن‌ها هر چه بود را نابود کردند و منجی نیامد. مردمانی که ادبار گریبانشان را گرفته بود، نه تنها دست به دعا برنداشتند که گریبان یکدیگر را گرفتند، پا بر فرق یکدیگر گذاشتند که صعود کنند، اما باز سقوط کردند. منجی نیامد و چیزی نمانده بود که در خیابان‌های این شهر نفرین شده همدیگر را بکشیم و از گوشت هم بخوریم.
 
سه:
مشهور است [...]</itunes:summary>
<itunes:subtitle>یک: پاییز دات کام، هر سال، شده حتا در چند خط، مقدم پاییز را گرامی می‌دارد. حالا پنج سال گذشته است، پنج گرامی‌داشت برای پاییز و پنج سال [...]</itunes:subtitle>
	</item>
		<item>
		<title>ما همه بیماریم</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=844</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=844#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Apr 2011 11:06:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=844</guid>
		<description><![CDATA[وقتی شبکه‌ی پنج تلویزیون با پخش مراسم جشن بچه‌های دیروز ما را بعد از سال‌ها شوکه می‌کند، وقتی تصویر‌ها و صداهای بیست ـ سی سال پیش را پیرتر و شکسته‌تر می‌بینیم و دلمان هری می‌ریزد پایین، وقتی مرضیه برومند می‌آید روی سن، وقتی «رابین‌هود» با شمایل پیرمردی به اسم «ژرژ پطروسی» پشت میکروفن می‌گوید شاید <a href="http://ma.paiiz.com/?p=844#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img style="width: 270px; height: 188px; float: left;" src="http://www.iranax.ir/uploaded/pcfed2342579fa9aa6e5e5585ee4e8f01f_30.jpg" alt="" />وقتی شبکه‌ی پنج تلویزیون با پخش مراسم جشن بچه‌های دیروز ما را بعد از سال‌ها شوکه می‌کند، وقتی تصویر‌ها و صداهای بیست ـ سی سال پیش را پیرتر و شکسته‌تر می‌بینیم و دلمان هری می‌ریزد پایین، وقتی مرضیه برومند می‌آید روی سن، وقتی «رابین‌هود» با شمایل پیرمردی به اسم «ژرژ پطروسی» پشت میکروفن می‌گوید شاید خوشبختی همین باشد که صدایش در ذهن ما بچه‌های دیروز مانده است، وقتی خانم «شب به خیر کوچولو» پیرزنی است که به تماشاچی‌ها لبخند می‌زند، وقتی «خسرو شکیبایی» آواز می‌خواند دوباره از توی خاطره‌ها و ما ـ نمی‌دانیم چرا ـ دلمان تنگ می‌شود. دلتنگی همراه با حس ناخودآگاه سرخوردگی، با مایه‌هایی از پوچی پنهان در لایه‌های عمیق روح.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی توی صفحه‌ی تلویزیون تیتراژ فیلم گربه‌های آوازه‌خوان را می‌بینم و خودم را یادم می‌آید در سال‌های ۶۹ ـ ۷۰ که نشسته‌ام توی سالن تاریک سینما و این یادآوری نمی‌گذارد جلوی اشک‌هایم را بگیرم، می‌فهمم که ما همه بیماریم.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><img style="width: 270px; height: 188px; float: left;" src="http://www.iranax.ir/uploaded/pc47a74950febda20eb2137117108493d9_11.jpg" alt="" />ما همه بیماریم و آدم‌های بیماری مثل ما، از نسل ما برنامه‌ای می‌سازند که به این بیماری بیشتر و بیشتر دامن بزنند. نسلی که از شرایط حال و اکنونش دلزده است، از فردا و آینده هیچ تصویری روشنی ندارد و دوست دارد به گذشته پناه ببرد. به لحظه‌های خوب کودکی، رؤیاهای طلایی دوران کودکی.</p>
<p style="text-align: justify;">آقای حکایتی (بهرام شاه‌محمدلو) میکروفن به دست می‌گیرد و می‌گوید ای کاش باز هم مثل گذشته رؤیاهایی وجود داشته باشند که عده‌ای به خاطر همان رؤیاها برای بچه‌ها کار کنند. نه آقای حکایتی عزیز، دیگر رؤیایی در کار نیست و چه خوب که نیست. ما هنوز مرثیه‌خوان همان رؤیاهای بر باد رفته‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">دست خودم نیست که دوست دارم ده بار، صد بار دیگر <a href="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/04/gorbe.mp3">صدای منوچهر نوذری را با موسیقی فریبرز لاچینی در تیتراژ گربه‌های آوازه‌خوان</a> بشنوم و دیروز را خیال کنم، امروز و فردا را یادم برود.</p>
<p style="text-align: justify;">شما هم بشنوید.</p>
<p style="text-align: justify;"></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>

				<div>
					<h4>5 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a24f0a1d828b57551699743d34e49653?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سحر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=844&cpage=1#comment-987">۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۰</a></small>
							اينكه همه اش در گذشته زندگي كنيم و حسرت آنروزها رو بخوريم شايد جوري بيماري باشد اما اينكه ياد گذشته كنيم و خاطرات آنروزها را زنده نه بيماري نيست.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/02d5fc972a2e73210200d8fa8a8ead86?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>شازده کوچولو:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=844&cpage=1#comment-990">۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۰</a></small>
							و چرا بین این همه آدم رنگارنک که مثلا کار کودک کرده اند فیتیله ای های محبوب نیستند
فکر نمی کنید اینها حتی خاطره را هم قیچی قیچی شده به یاد می آورند
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2f6b0037bbcd9ef083b0945733f72b4a?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>فرزانه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=844&cpage=1#comment-992">۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰</a></small>
							درود به شما دوست گرامی
این مطلبتون بد جور بقض به گلوی من انداخت
و خیلی عمیق در خاطرات قدیم فرو رفتم
افسوس که زندگی گذران است و چیزی جز افسوس از گذشته و امید به آینده برای ما نمی گذاره
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ab4c187644dc994515a2e6d40eb29e63?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>شادی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=844&cpage=1#comment-993">۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰</a></small>
							دوست عزیز سلام
ممنون ازمتن بالا. من سالهاست که اعتمادم را از صداوسیمای ایران از داست داده امو دیگه نمیتونم پای تلویزیون بنشینم.
ولی آیا هیچوقت فکر کردید که دعوت چنین هنرمندانی به صحنه امرز&nbsp;خود نشانی از قدردانی ویاداوری زحمات آنهاست.همین که شما احساس خونی از شنیدن&nbsp;صدای منوچهر نوذری دارید کافی نیست تا کمی مثبت تر به مساله نگاه کنیم....
به امید آزادی ایران و ایرانی های در بند.پایانده وپیروز باشید&nbsp;&nbsp;
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b5aef58305d7e62870b2016debf4bf5b?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ادبي:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=844&cpage=1#comment-1033">۱۴ تیر ۱۳۹۰</a></small>
							مرد حسابي دنيا اطراف ما را محاصره كرده و دارد ما را مي بلعد!! شما در انديشه آرزوهاي ديروزي و آرزوهاي بر باد رفته ات؟؟!! حيف اين قلم كه داري؟!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=844">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=844" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=844</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
<enclosure url="http://snd.tebyan.net/1382/03/girbeh%20avazeh%20khan.wma" length="326968" type="audio/x-ms-wma" />
	<itunes:summary>وقتی شبکه‌ی پنج تلویزیون با پخش مراسم جشن بچه‌های دیروز ما را بعد از سال‌ها شوکه می‌کند، وقتی تصویر‌ها و صداهای بیست ـ سی سال پیش را پیرتر و شکسته‌تر می‌بینیم و دلمان هری می‌ریزد پایین، وقتی مرضیه برومند می‌آید روی سن، وقتی «رابین‌هود» با شمایل پیرمردی به اسم «ژرژ پطروسی» پشت میکروفن می‌گوید شاید خوشبختی همین باشد که صدایش در ذهن ما بچه‌های دیروز مانده است، وقتی خانم «شب به خیر کوچولو» پیرزنی است که به تماشاچی‌ها لبخند می‌زند، وقتی «خسرو شکیبایی» آواز می‌خواند دوباره از توی خاطره‌ها و ما ـ نمی‌دانیم چرا ـ دلمان تنگ می‌شود. دلتنگی همراه با حس ناخودآگاه سرخوردگی، با مایه‌هایی از پوچی پنهان در لایه‌های عمیق روح.
وقتی توی صفحه‌ی تلویزیون تیتراژ فیلم گربه‌های آوازه‌خوان را می‌بینم و خودم را یادم می‌آید در سال‌های ۶۹ ـ ۷۰ که نشسته‌ام توی سالن تاریک سینما و این یادآوری نمی‌گذارد جلوی اشک‌هایم را بگیرم، می‌فهمم که ما همه بیماریم.
 
ما همه بیماریم و آدم‌های بیماری مثل ما، از نسل ما برنامه‌ای می‌سازند که به این بیماری بیشتر و بیشتر دامن بزنند. نسلی که از شرایط حال و اکنونش دلزده است، از فردا و آینده هیچ تصویری روشنی ندارد و دوست دارد به گذشته پناه ببرد. به لحظه‌های خوب کودکی، رؤیاهای طلایی دوران کودکی.
آقای حکایتی (بهرام شاه‌محمدلو) میکروفن به دست می‌گیرد و می‌گوید ای کاش باز هم مثل گذشته رؤیاهایی وجود داشته باشند که عده‌ای به خاطر همان رؤیاها برای بچه‌ها کار کنند. نه آقای حکایتی عزیز، دیگر رؤیایی در کار نیست و چه خوب که نیست. ما هنوز مرثیه‌خوان همان رؤیاهای بر باد رفته‌ایم.
دست خودم نیست که دوست دارم ده بار، صد بار دیگر صدای منوچهر نوذری را با موسیقی فریبرز لاچینی در تیتراژ گربه‌های آوازه‌خوان بشنوم و دیروز را خیال کنم، امروز و فردا را یادم برود.
شما هم بشنوید.

 

				
					5 دیدگاه برای این نوشته:
						  سحر:
							
							۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
							اينكه همه اش در گذشته زندگي كنيم و حسرت آنروزها رو بخوريم شايد جوري بيماري باشد اما اينكه ياد گذشته كنيم و خاطرات آنروزها را زنده نه بيماري نيست.
						  
						  شازده کوچولو:
							
							۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
							و چرا بین این همه آدم رنگارنک که مثلا کار کودک کرده اند فیتیله ای های محبوب نیستند
فکر نمی کنید اینها حتی خاطره را هم قیچی قیچی شده به یاد می آورند
						  
						  فرزانه:
							
							۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
							درود به شما دوست گرامی
این مطلبتون بد جور بقض به گلوی من انداخت
و خیلی عمیق در خاطرات قدیم فرو رفتم
افسوس که زندگی گذران است و چیزی جز افسوس [...]</itunes:summary>
<itunes:subtitle>وقتی شبکه‌ی پنج تلویزیون با پخش مراسم جشن بچه‌های دیروز ما را بعد از سال‌ها شوکه می‌کند، وقتی تصویر‌ها و صداهای بیست ـ سی سال پیش را [...]</itunes:subtitle>
	</item>
	</channel>
</rss>

