<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دفتر خاطرات پاییز</title>
	<atom:link href="http://ma.paiiz.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ma.paiiz.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Apr 2012 20:56:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1416</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1416#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 11:45:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1416</guid>
		<description><![CDATA[یک داستان‌های ریموند کارور را می‌خوانم. قصه‌ی آدم‌های مستأصلی که به در و دیوار چنگ می‌اندازند تا از شر دردی که می‌کشند رها شوند، دردی که نمی‌دانند چیست. آدم‌های عمیقن مفلوکی که به گونه‌ای ناخودآگاه فلاکتشان را حس می‌کنند،‌ اما آن را نمی‌فهمند، نمی‌توانند به زبان بیاورندش. قصه‌ها همه روایت بخش‌هایی از زندگی روزمره‌ی آدم‌هاست، <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1416#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>یک</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">داستان‌های <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B1" target="_blank">ریموند کارور</a> را می‌خوانم. قصه‌ی آدم‌های مستأصلی که به در و دیوار چنگ می‌اندازند تا از شر دردی که می‌کشند رها شوند، دردی که نمی‌دانند چیست. آدم‌های عمیقن مفلوکی که به گونه‌ای ناخودآگاه فلاکتشان را حس می‌کنند،‌ اما آن را نمی‌فهمند، نمی‌توانند به زبان بیاورندش. قصه‌ها همه روایت بخش‌هایی از زندگی روزمره‌ی آدم‌هاست، حشراتی که بی‌وقفه، بی هیچ احساس و هیجانی در جنبش‌اند. کسی به چیزی معترض نیست، کسی فکر نمی‌کند دنیا باید جور دیگری می‌بود و نیست. آدم‌های کارور از چیزی که هستند، دلگیرند. نمی‌فهمند اشکال کار از کجاست، اما این را حس می‌کنند که اشکالی توی کار هست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این‌طوری است که پدیده‌ای به اسم الکل همه جا در داستان‌ها کارور حضور دارد. آدم‌هایی که مدام می‌نوشند، در مستی با هم حرف می‌زنند، به زندگی‌شان نگاه می‌کنند و دردهایشان التیام پیدا نمی‌کند. به استقبال تجربه‌های جدید شغلی و عشقی می‌روند، بلکه چیز بیشتری در کار دنیا بیابند و دوباره به الکل پناه می‌برند، الکلی می‌شوند، الکل را به سختی ترک می‌کنند و دوباره الکلی می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>دو</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">صدها هزار سال از عمر حیات ما هوموساپینس‌ها بر روی زمین می‌گذرد. زمان گذشته است و حالا ما بر فراز قله‌های خوشبختی و موفقیت و افتخار ایستاده‌ایم و عمیقن رنج می‌کشیم. بعد از گذشت این قرن‌ها، امروز باید کسی، چیزی، نیرویی ما را از دست خودمان نجات دهد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">حالا دیگر در قرن بیست و یکم، برطبیعت حکومت می‌کنیم. نیروهای وحشی طبیعت دیگر مثل روزگاران گذشته کمتر از پس ما بر می‌آیند. خودمان در کار نابودی خویشیم. به اندازه‌ی چندصد هزار سال فکر کرده‌ایم، رؤیا پرداخته‌ایم و بسیار چیزها ساخته‌ایم برای زندگی بهتر، آسودگی، رفاه و خوش‌بختی بیشتر، اما به معنای واقعی کلمه موجوداتی مفلوک هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ما دین را ساختیم که حفره‌های خالی زندگی‌مان پر شود، اما چیزی نگذشت که به خاطر دین و به اسم دین همدیگر را کشتیم و به هم ستم کردیم، خون یکدیگر را توی شیشه کردیم. پول را اختراع کردیم که آسوده‌تر زندگی کنیم، اما چیزی نگذشت که به خاطر پول جان دادیم و گذاشتیم جانمان را بگیرند، زندگی را چیزی برای پول درآوردن و پول خرج کردن فهمیدیم و به مرگ تدریجی همراه با مصرف بی‌پایان رضایت دادیم. شاید سرنوشت ما این بود که دست آخر تن به سلطه‌ی هر آن‌چیزی بدهیم که خود آن را ساخته‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ما، بازماندگان همان هوموساپینس‌های هوشمند، امروز تنها می‌دانیم که باید هر طور که شده، به هر قیمتی که شده مثل سگ «کار» کنیم، کار کنیم تا پول دربیاوریم، پول دربیاوریم که زنده بمانیم، اما نمی‌دانیم برای چه باید زنده بمانیم. همان حشراتی هستیم که کارور در داستان نشانمان می‌دهد. زندگی چیزی کم دارد، دنیا برای ما کفایت نمی‌کند. این را حس می‌کنیم، شاید بی‌آن‌که حتی بفهمیم. آن حس لعنتی  است که نمی‌گذارد با پول و شغل و موفقیت آرام باشیم و با آن‌چه هستیم، بسازیم. بطری الکل چند قدم آن‌سوتر، توی کابینت آشپزخانه است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><strong>سه</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">الکل تو را آرام می‌کند، برای لحظاتی. چهره‌ی دنیا عوض می‌شود. برای لحظاتی دنیا از مجموعه‌ی درهم‌بافته‌ی نگرانی‌ها و دلشوره‌ها تبدیل به چیزی آسان و قابل هضم می‌شود. الکل می‌گذارد برای لحظاتی به این سؤال‌ها که چه هستی، برای چه هستی، داری چه‌کار می‌کنی و چه‌کار می‌خواهی بکنی و چه‌کار قرار است بکنی، بخندی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">تجربه‌ی الکل و انواع مختلف دراگ‌ها شاید همین باشد. آدم‌ها خسته و مغموم از بازی زندگی به خودشان بازمی‌گردند، ته بن‌بست زندگی می‌ایستند، بن‌بستی که بیشتر از آن‌هاست، فراتر از آن‌هاست؛ بن‌بست موقعیت خودشان در هستی به عنوان موجوداتی فناپذیر که نمی‌دانند دارند چه می‌کنند و به کجا می‌روند، بن ‌بست ساختارهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی که احاطه‌شان کرده، علیه آن‌هاست و نمی‌توانند تغییرش دهند. وقتی دنیا علیه ماست و برای تغییرش کاری از دستمان ساخته نیست، چه می‌شود کرد؟ می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم، دنیا را جور دیگری ببینیم و الکل و مخدرها فرصت می‌دهند که برای لحظاتی دنیا را دیگرگونه ببینیم. نمی‌توانیم وارد دنیای دیگری شویم، ولی این مواد برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی درک ما را از استیصال خودمان در دنیا مخدوش می‌کنند و تغییر می‌دهند، اما درماندگی باقی می‌ماند، دلتنگی باقی می‌ماند، دلتنگی از همه‌ی آن‌ چیزهایی که دنیا ندارد و نمی‌تواند داشته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">

				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ae598d02cd45d3533a47c5345716c550?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>م.شمیم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1416&cpage=1#comment-1127">۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							1. در هرم مواد غذایی الکل جایی بیرون از هرم دارد. یعنی هیچ توصیه ی «غذاشناسیکی» درباره اش نیست. اما در هرم «مواد احساسی» به نظرم در قاعده ی هرم قرار دارد. یعنی لازم، ضروری و اجتناب ناپذیر است. گفتن «به سلامتی» همان نقشی را دارد که ادعیه ی گوناگون در نظر اهل مذهب دارد با این تفاوت که گوینده در آنجا امید یا اعتقادی به برآورده شدن دارد ولی در اینجا تنها بیان یک درد است و بیان یک آرزو.
2. به قول جناب آقای شاهین نجفی « دردم هزار ساله که درد حافظه / درمونشم همونه که کشف رازیه». دوستی در زمان مستی «پیکی» به سلامتی «ابن سینا» نوشید. پرسیدیم چرا؟ گفت به خاطر کشف الکل.خوب رازی و ابن سینا چه فرق می کند؟
3.مثل سگ یا مثل خر؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04330f96d739cb0912a81a9efc1f4f97?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سالار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1416&cpage=1#comment-1129">۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							لام
مرسی. آره باید می‌گفتم «مثل خر» ولی عوضش نمی‌کنم چون کسی اهمیت نمی‌ده.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/aaefa359d0e4771fbb3588032473c4df?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ندا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1416&cpage=1#comment-1131">۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							"دلتنگی از همه‌ی آن‌ چیزهایی که دنیا ندارد و نمی‌تواند داشته باشد."
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1416">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1416" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1416</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسراری که همه می‌دانند</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1411</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1411#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 09:56:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1411</guid>
		<description><![CDATA[حالا یک برگه دارم که تویش نوشته‌اند من بالاخره شانزده ماه خدمت صادقانه را به اتمام رسانده‌ام. بالای برگه عکسی از من با لباس نظامی و سه ستاره روی دوش نصب شده است. توی ارتش به این برگه می‌گویند برگه‌ی «رهایی». در زبانی که من از آن استفاده می‌کنم، واژه‌ی رهایی معمولن اشاره دارد به <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1411#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">حالا یک برگه دارم که تویش نوشته‌اند من بالاخره شانزده ماه خدمت صادقانه را به اتمام رسانده‌ام. بالای برگه عکسی از من با لباس نظامی و سه ستاره روی دوش نصب شده است. توی ارتش به این برگه می‌گویند برگه‌ی «رهایی».</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در زبانی که من از آن استفاده می‌کنم، واژه‌ی رهایی معمولن اشاره دارد به خلاص شدن از وضعیتی نامطلوب؛ مثلن رهایی از بند یا از ستم. اما به کار بردن این کلمه در خصوص به پایان رسیدن دوره‌ای که در عین حال «خدمت مقدس» هم نامیده می‌شود، کمی عجیب است. آدم احساس می‌کند به قداست شانزده ماه از عمرش که در راه «خدمت» طی شده، توهین کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این البته عجیب نیست. باور کنید این ماییم که موجودات غریبی هستیم. زندگی روزمره‌ی ما پر است از اسراری که همه می‌دانند اما کسی آن‌ها را به زبان نمی‌آورد. وقتی برگه‌ی «رهایی» را تحویل گرفتم خوشحال نبودم، غمگین هم نبودم اما سربازی که برگه را بهم داد، گفت «مبارک است». بعد هم از جناب سرهنگی که امضای رهایی را روی کاغذ منقش کرده بود، لبخندی جاودانه هدیه گرفتم که یعنی خلاص شدی پسر.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاید در آن لحظه سوژه‌ی همذات‌پنداری حسرت‌آمیز سربازی بودم که برگه‌ها را تحویل می‌داد، اما لبخند جناب سرهنگ، که تا آن لحظه فرمانبردار بی‌بروبرگشت سلطه‌اش بودم، باید عجیب می‌نمود. اما من متعجب نشدم، شما هم اگر بودید تعجب نمی‌کردید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این عجیب نیست؛ در آن سالن کم‌نور و کهنه‌ و بویناک، من، جناب سرهنگ، همه‌ی سرباز‌هایی که منتظر برگه‌ی «رهایی» بودند و همه‌ی سربازهایی که کارهای اداری و دفتری را انجام می‌دادند، همدستی آشکاری با هم داشتیم. نقطه‌ی اشتراک ما «راز»ی بود که نه تنها ما، بلکه آدم‌های خارج از آن سالن، حتا خارج از پادگان و شهر از آن باخبرند. اما این راز همچنان راز باقی می‌ماند، چرا که هیچ کس در عرصه‌ی عمومی آن را به زبان نمی‌آورد. اگر چه همه راز را می‌دانند، اما سِرّی که گفته نشود، تا مادامی که کسی آن را فریاد نزند، «سِرّ ِ مگو» باقی خواهد ماند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اگر در همان احوال سربازی درمانده از در وارد می‌شد و فریاد می‌زد «چرا همه‌ی ما از کوچک و بزرگ باید اسیر سیستمی باشیم که آزارمان می‌دهد»، شب را باید در بازداشتگاه می‌خوابید و انتظار می‌کشید که خدمت مقدس چند ماه دیرتر تمام شود. جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد، اما اسراری که همه می‌دانستند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زندگی روزمره پر از این رازهاست. کسانی که مثل من از طریق قراردادهای پروژه‌ای تحقیقاتی و غیر تحقیقاتی اموراتشان می‌گذرد، باید این را خوب بدانند. برای آن‌ها که در جریان نیستند باید توضیح داد که وقتی مثلن از «قرارداد پژوهشی» حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم. قرارداد تحقیقاتی در ایران قرارداد تحقیقاتی نیست، چند میلیون پول است که از دولت «کنده» می‌شود و باید بین چند نفر تقسیم شود. مهم این است که چه کسی قرارداد را امضا می‌کند؟ چقدر گیر مقام‌های مسئول و کارشناسان مربوط می‌آید؟ چند درصد؟ تحقیقی قرار نیست انجام شود اما همه، همه از محقق منظور نظر گرفته تا کارشناس‌ها و مدیر اداره، جوری رفتار می‌کنند که انگار واقعن خبری هست. رشوه می‌گیریم و رشوه می‌دهیم، اما اسمش را به زبان نمی‌آوریم. همه می‌دانیم و طوری رفتار می‌کنیم که گویی نمی‌دانیم و جالب‌تر این است که همه می‌دانیم که همه می‌دانند. همدستی عجیبی بین ماست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">و اگر مثل من این راز را آشکار کرده باشید و تبعاتش را دیده باشید، منطقن به این نتیجه خواهید رسید که به هم‌دستی ادامه دهید. بازی را متوقف نکنید. شاید زندگی واقعن همین گند و گهی است که داریم تویش زندگی می‌کنیم.</p>

				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/aaefa359d0e4771fbb3588032473c4df?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ندا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1411&cpage=1#comment-1130">۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							وقتی چندسال پیش برای اولین بار متوجه این چیزی شدم که شما اسمش را گذاشته اید "همدستی"، من هم واقعا شگفت زده شدم از بی معنایی این بازی... نمیدانم چرا یاد گافمن افتادم و آن جا که به همدستی تماشاگران با بازیگران اشاره می کند، تماشاگرانی که وانمود می کنند بازی را باور کرده اند!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9fb339fb5e6c496feb813c19a03878e3?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>رایحه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1411&cpage=1#comment-1132">۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							مبارکه داداش، ما هم تا 10 ماه دیگه "راحت" می شیم به خدا
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/792e71952f2f5f4b5d69f3233eb97424?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>کاوه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1411&cpage=1#comment-1133">۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							سلام دوست ِ عزیز
" برگه رهایی " را در گوگل سرچ کرده بودم که به سایت ِ شما رسیدم .
راستش فردا آخرین روز ِ خدمت ِ مقدس (!) بنده است و روزی ست که احتمالا برگه رهایی ام را میگیرم . به مانند شما از ارتش !
چند سوال ِ احمقانه داشتم .
نخست اینکه با داشتن ِ این برگه ، امکان گرفتن مدارک از دانشگاه هست ؟
دوم اینکه با داشتن ِ این برگه میتوان برای پاسپورت اقدام کرد ؟
و آخرین سوال اینکه میدانید چقدر تا دریافت کارت پایان خدمت باید صبر کرد و امکان پیگیری برای زودتر رسیدنش وجود دارد ؟

اولین باری ست که اینطور کامنت میذارم . شبیه سوالاتی شد که تو فورم ها میپرسند . پوزش میخواهم که اینها رو ناچار شدم از شما بپرسم .
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1411">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1411" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1411</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیر است گالیا</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1399</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1399#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 07:57:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1399</guid>
		<description><![CDATA[این یادداشت پیش از این در ویژه‌نامه نوروزی انسان‌شناسی و فرهنگ منتشر شده است.  در روزهای آخر اسفند، رسم است خاطره‌های سالِ گذشته را ورق می‌زنیم. رسم است سال که می‌خواهد عوض شود، به دوازده ماهِ رفته نگاه کنیم و ببینیم بر ما چه گذشته است. ایرانی‌ها، در روزهای آخر اسفند حس‌هایی متناقض را تجربه <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1399#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این یادداشت پیش از این در ویژه‌نامه نوروزی<a href="http://anthropology.ir" target="_blank"> انسان‌شناسی و فرهنگ</a> منتشر شده است.</p>
<p style="text-align: justify;"> <img class="alignleft" title="دیر" src="http://dolat.ir/Images/News/Smal_Pic/29-12-1388/IMAGE634046794693437500.jpg" alt="" width="318" height="210" />در روزهای آخر اسفند، رسم است خاطره‌های سالِ گذشته را ورق می‌زنیم. رسم است سال که می‌خواهد عوض شود، به دوازده ماهِ رفته نگاه کنیم و ببینیم بر ما چه گذشته است. ایرانی‌ها، در روزهای آخر اسفند حس‌هایی متناقض را تجربه می‌کنند؛ نوعی شادی مبهم، شعفی که با امید نو شدن طبیعت در روح رخنه می‌کند و لابد انتظار می‌رود که با طبیعت همه چیز دیگرگون شود: خیال نو شدن هر آن‌چه پیرامون ماست و نو شدن خود ما، هم‌آهنگ و همراه با طبیعت نو شده، سبز شده، تازگی و زندگیْ پس از سکوت و مردگی زمستان. فرهنگ با طبیعت می‌آمیزد. خانه‌تکانی می‌کنند و لباس‌های نو می‌پوشند و می‌خواهند آن‌چه جزیی از طبیعت نیست را به شوق طبیعت تازه کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما شور و شعف آغاز، بیشتر وقت‌ها با دلهره‌ی پایان همراه است. دلهره‌ی گذشتن و پشت سر گذاشتن لحظه‌ی اکنون. از دست رفتن فرصتی که حالا، همین لحظه از آن ماست و شمارش معکوس برای شروع سال تازه می‌گوید به زودی تمام می‌شود. به زودی همه چیز تمام می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">شروع سال تازه، همچنان که تازگی و آغاز دوباره را نوید می‌دهد، نشانه‌ی اتمام فرصتی است که اگر به ناکامی طی شده باشد، دلهره و دلتنگی می‌آفریند. شادیم که سال تازه می‌آید و دلهره سپری کردن فرصتی یک ساله با ماست. دلهره‌ی پیش رفتن در خط سیر عمر و نزدیک شدن به پایان، بی‌آن‌که کاری کرده باشیم، بی‌آن‌که سهممان را از زندگی بازستانده باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یادگاری از سال هزار و سیصد و نود</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignleft" title="دیر است" src="http://www.chopogh.com/upload_images/images_medium/pztpkoaxy6502lqcswd5_0_69750.jpg" alt="" width="224" height="336" />یک اتاق کوچک سه در چهار، باران که پشت پنجره می‌بارد و ما در کنار هم، تجربه‌ی سه دهه رفاقت را با خودمان آورده‌ایم زیر یک سقف، شاید برای آخرین بار. این مهمانی غمناک خداحافظی است.</p>
<p style="text-align: justify;">ما هفت نفریم. همان‌هاییم که سال ۱۳۸۱، با هم آمدیم به دانشگاه و دانشجوهای رشته‌ی جامعه‌شناسی شدیم. ۹ سال گذشته و دوستی‌ ریشه دوانده است. حالا، در سال هزار و سیصد و نود یکی از این هفت تن، دارد می‌رود که بازنگردد و این مهمانی غمناک خداحافظی است. ما مهمانان مهمانی غمناک، در شبی که در خاطره‌ها ثبت می‌شود، جایی نزدیک دانشگاه شهید بهشتی، آن‌جا که اولین بار ما، ما شدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">از میان همه‌ی اتفاق‌ها، همه‌ی پستی و بلندی‌های سالی که گذشت، خاطره‌ی این یک شب انگار بزرگ‌تر است، بیشتر به یاد می‌آید. با خودم فکر می‌کنم چقدر اتفاق افتاده است، آن هم تنها در محدوده‌ی ۳۶۵ روز. انگار حادثه‌ها در ۳۶۵ روز جا نمی‌شوند؛ اما خاطره‌ی آن شب بیشتر از همه چیز در یادم مانده است. تصویر شفاف هفت نفر در اتاقی کوچک که داشتند خاطرات روزهای گذشته را با لبخند مرور می‌کردند. چای و شیرینی می‌خوردند و تلخی زیر زبانشان، در عمق جانشان بود.</p>
<p style="text-align: justify;">مهم‌ترین حادثه‌ی سال نود، اشک‌های ناگزیر و ناخودآگاه رفیقی بود که صبح آن شب به فرودگاه رفت. رفت که سال‌های عمرش را با قاعده‌ی دیگری بشمارد، نه با قاعده‌ی بهار. اشک‌های او در تاریکی، موقع خداحافظی تنها یادگار سال هزار و سیصد و نود بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>داستان یک نسل</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignleft" title="مهاجرت" src="http://samin214.persiangig.com/image/99435994966623552672.jpg" alt="" width="322" height="281" />دلهره است. بیشتر از شوق و شور سال نو دلهره است که آشوب می‌اندازد به جان این نسل. نسلی که فکر می‌کند، دیر است یا دارد دیر می‌شود. نسلی که فکر می‌کند باید زمان را نگه داشت. باید کسی به این گردونه‌ی بی‌پایان فرمان ایست بدهد. انگار گذشت هر سال، نسلِ دلهره‌ها را یک قدم به پرتگاه نزدیک می‌کند. نسلی بی‌رمق که گیج و گنگ، در شتاب زمان سرش را بین دست‌ها گرفته و چشم‌هایش را بسته است.</p>
<p style="text-align: justify;">نسلی است که به میان‌سالی پا می‌گذارد، ناکام و دلتنگ. نسلی که آرزوهاش را نقش بر آب می‌بیند و فکر می‌کند که فرصت جوانی را از دست داده است. نسلی که خیال نمی‌کند با نو شدن طبیعت بشود همه چیز را نو کرد. نسلی که فکر می‌کند دیر است برای درست کردن همه چیز، امیدی نیست و رفتن و این‌جا نبودن شاید زخم این همه ناکامی‌ها را علاج کند.</p>
<p style="text-align: justify;">نسل من تکه‌تکه می‌شود و از خانه می‌رود. از خانه قهر می‌کند و می‌گریزد تا جای دیگری از دنیای بزرگ خانه کند. جایی که در آن آمدن بهار چیزی بیش از تغییر یک فصل نیست و این حادثه‌ی مهم همه‌ی این سال‌هاست. دوستی‌هایی که با خون دل به دست می‌آیند و یک روز به سادگی در فرودگاه تمام می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;"><sup>*</sup>«دیر است گالیا» عنوان شعری است از هوشنگ ابتهاج.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1399">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1399" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1399</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عقاید یک بیمار</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1386</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1386#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Mar 2012 16:02:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1386</guid>
		<description><![CDATA[به خیالم اگر چشم‌هایم را تنگ کنم و به این ترتیب چیزهای کمتری از دنیای بیرون بتوانند توی کاسه‌ی چشم‌هام جا شوند، کمتر درد خواهم کشید. چند دقیقه به مانیتور یا کتاب که نگاه می‌کنم، چشم‌هام تیر می‌کشند. آقای دندان‌پزشک می‌گوید تعداد دندان‌های سالمم کمتر از پوسیده‌هاست. یکی از دندان‌های آسیا را همین چند روز <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1386#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">به خیالم اگر چشم‌هایم را تنگ کنم و به این ترتیب چیزهای کمتری از دنیای بیرون بتوانند توی کاسه‌ی چشم‌هام جا شوند، کمتر درد خواهم کشید. چند دقیقه به مانیتور یا کتاب که نگاه می‌کنم، چشم‌هام تیر می‌کشند. آقای دندان‌پزشک می‌گوید تعداد دندان‌های سالمم کمتر از پوسیده‌هاست. یکی از دندان‌های آسیا را همین چند روز پیش کشیدم، جایش هنوز درد می‌کند. یکی دیگر را هم باید ایشان زحمت بکشد، با اسباب و وسایل شکنجه‌اش از توی دهنم در بیاورد. باقی دندان‌ها هم دست ایشان را جهت عصب‌کشی می‌بوسند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">چرا باید به دندان‌پزشک ها پول بدهیم که شکنجه‌مان کنند؟ یونیت دندان‌پزشکی بیشتر من را یاد صندلی الکتریکی می‌اندازد. وقتی آقا (یا خانم) دندان‌پزشک با لحنی تحقیرآمیز به بیمار می‌گوید «مسواکم که نمی‌زنی» یا به سیگاری ها می‌غرد «اه&#8230; اه&#8230; سیگارم می‌کشی؟» بیش از هر چیز دیگری یاد تفتیش عقاید می‌افتم. نمی‌دانم وقتی روی آن صندلی ناراحت دندان‌پزشکی دراز کشیده‌اید، دهانتان را به اجبار باز نگه داشته‌اید و انسانی هولناک بالاسرتان ایستاده، بر شما محاط است و در عین حال انبر و مته‌اش را با خشونت در دهان شما فرو می‌کند، یاد چه چیزی می‌افتید. این صحنه‌ها چه چیزی را در ذهن شما تداعی می‌کنند؟ تلاش برای بهروزی و سلامتی بشریت؟ عقوبت بی‌توجهی به بهداشت و سلامت دهان و دندان؟ به نظرم دندان‌پزشکی بهترین و مناسبترین شغل برای آقای مارکی دوساد می‌توانست باشد. اما مع‌الاسف ایشان به راه‌های دیگری رفت و از جاهای دیگری سر در آورد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این عجیب نیست که پزشک‌ها چنان صاحب مشروعیت‌اند که خودمان با پای خودمان می‌رویم به محل کسبشان، وقت می‌گیریم، انتظار می‌کشیم و ملتمسانه چشم‌داشت شکنجه‌های شدید و شدیدتر داریم؟ البته من دندان‌پزشک‌ها را جزء دار و دسته‌ی پزشکان به حساب نمی‌آورم. این کلمه را در فارسی اشتباه انتخاب کرده‌اند. کار دندان‌پزشکان بیشتر به کار مکانیک‌ها شباهت دارد. مکانیک‌ها با آچار و پیچ‌گوشتی و انبر دستی و انبر قفلی به جان ماشین‌ها می‌افتند و دندان‌پزشک‌ها با استفاده از ابزارهایی مشابه به جان آدم‌ها. در مورد روان‌پزشکان و روان‌شناسان هم که البته حرف نزنم بهتر است. می‌ترسم این فضای فرهنگی به ذکر کلمات و عبارات ناشایست آلوده شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">دندان‌ها که قصه‌شان معلوم است، با این چشم و چار دردمند و تیرکشنده چه کنم؟ تا این لحظه عقیده و داوری مشخصی درباره‌ی چشم‌پزشک‌ها ندارم، اما حدس می‌زنم به زودی مشاهداتی در این راستا خواهم داشت که به قضاوت کمک می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آدمی هستم که سی سال تخته‌گار آمده‌ام، بی‌آن‌که به جسم و بدنم توجهی کرده باشم. فکر می‌کرده‌ام کلیت روحانی یکپارچه‌ای هستم که می‌تواند تا ابد پیش برود. به فکرم قد نداده ماشینی هستم که به مرور زمان فرسوده می‌شود، از کار می‌افتند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">کم‌کم دارم برای خودم نگران می‌شوم و می‌دانم این نگرانی برای کسی که تا این‌جا تخته‌گاز آمده است و خیال می‌کرده دستگاهی، ماشینی که خودش است، تا ابد همین‌طور درست و حسابی کار خواهد کرد و حالا دم دروازه‌های میان‌سالی توقف کرده و حساب دستش آمده، غیر طبیعی نیست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نمی‌دانم سلامتی اصولن و ذاتن ارزشمند است یا نیست. یعنی راستش را بخواهید، وقت‌هایی مثل حالا که چشمم تیر می‌کشد و و دندانم درد کشنده‌ای دارد، به این چیزها فکر نمی‌کنم. ترجیح می‌دهم بی‌تفاوت به همه مزخرفاتی که پیش از این گفتم، به محل کسب اولین شکنجه‌گر مدرنِ در دسترس مراجعه کنم.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="دندون" src="http://www.kish-hospital.com/uploads/dentis1.jpg" alt="" width="220" height="165" /></p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/08d6fa21fdc27024320548b100cc1954?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>نیم نگاه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1386&cpage=1#comment-1125">۱۶ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							هميشه قسمت غم انگيز ماجرا بعد از كلي مرور كردن فوكو و باقي قضايا در ذهن، همان جمله ي آخرتان است!!!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1f37d32bdc999116b8cd3718ccc612b0?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>م.شمیم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1386&cpage=1#comment-1126">۱۸ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد »
این مصرع که به شکلی کلاسیک لوس و بی مزه است را به تو تقدیم می کنم. اما شگفتا از این دندان. لابد می دانی که شاخه ای از انسان شناسی آن ور آب ها وجود دارد به نام انسان شناسی دندان. اینها به طور خلاصه کار دندان را تنها جویدنمی دانند. بلکه برای آن وظایف بیشماری می شناسند مثل وسیله ای بای باز کردن گره، وسیله ای برای نشان دادن خشمو البته وسیله ای برای تکمیل زیبایی. ولابد یادت هست که آقای گیدنز در کتابش از مردمان ناسیرما حرف میزند که مناسک خاصی برای حفظ وزیبایی دندان دارند و البته بعد هم با سر و ته کردن نام این قبیله می گوید که این ها همان آمریکایی ها هستند.
به هر حال فارق از نگاه فوکویی به مقوله پزشکی و طبابت و نگه انسان شناسان به دندان باید عرض کنم که مقوله دندانپزشک _ که صابون آن به مدت نیم سال مداوم بر تن من هم خورده _ مقوله ای بسیار هزینه بر، چندش آور و درد آور است؛ پولی بدهی که دندان از تو برگیرند!!
ولی به هر حال برایت طلب صبر نوک تیز برای تحمل و ستیز می کنم. اول راهی و در این راه دشوار (که چون همرهی خِزر است)نادیده ها بسیار است.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1386">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1386" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1386</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصغر آقا! چاکریم</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1378</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1378#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Feb 2012 17:03:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1378</guid>
		<description><![CDATA[جور دیگری منتظر اسکار ۲۰۱۲ هستیم. اصغر آقا آن‌جاست. کاش لااقل یکی از آن مجسمه‌ها را بدهند به فرهادی. مهم نیست اگر هم اصغرآقا جایزه‌ای نبُرد و دست خالی به خانه برگشت. من او را دوست دارم برای این‌که کار بزرگی برای «ما» کرد. ما که می‌گویم، منظورم ایرانی‌ها نیستند. منظورم از ما، آن‌دسته از <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1378#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://ma.paiiz.com/?attachment_id=1379" rel="attachment wp-att-1379"><img class=" wp-image-1379 alignright" title="asghar" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2012/02/asghar.jpg" alt="" width="259" height="356" /></a>جور دیگری منتظر اسکار ۲۰۱۲ هستیم. اصغر آقا آن‌جاست. کاش لااقل یکی از آن مجسمه‌ها را بدهند به فرهادی. مهم نیست اگر هم اصغرآقا جایزه‌ای نبُرد و دست خالی به خانه برگشت. من او را دوست دارم برای این‌که کار بزرگی برای «ما» کرد. ما که می‌گویم، منظورم ایرانی‌ها نیستند. منظورم از ما، آن‌دسته از ایرانی‌هایی است که ایرانی‌اند اما هیولایی قدرقدرت می‌کوشد به طور کلی «وجود»‌ آن‌ها را نفی کند. هیولا در برخورد با فردفرد ما، شخصیت‌هامان را زیر پا می‌گذارد. روزی صدبار، در جمع، با پوتین لگد به ماتحتمان می‌زند و بعد خودش قهقهه سر می‌دهد. جمعممان را نمی‌بیند، یا تظاهر به ندیدن می‌کند. ما هستیم، اما انگار که نیستیم. نمی‌توانیم که باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دشمنی هیولا با ما، شاید دلایل پیش پا افتاده‌ای داشته باشد؛ شاید فقط قضیه این‌طور باشد که ما دوست داریم جوری زندگی کنیم که هیولا دوست ندارد. خوشش نمی‌آید که «ما»ی مغایر میل او وجود داشته باشیم. پس امر می‌کند که «نباش» و ما بیشتر وقت‌ها زورمان نمی‌رسد که اثبات کنیم هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;">فرهادی از این «ما» فیلم ساخته و جهان ما را دیده است. چیزی که هیولا را عصبانی می‌کند، همین است. وجود ما به نمایش گذاشته شده و خیلی‌ها در همه جای دنیا ما را دیده‌اند. «چهارشنبه‌سوری»، «درباره‌ی الی» و «<a href="http://ma.paiiz.com/?p=807" target="_blank">جدایی نادر از سیمین</a>» جاهایی است که فرهادی به خوبی و به درستی «ما»  را ثبت کرده است. ما با همه‌ی بدی‌ها و خوبی‌هامان، با همه‌ی حقارت‌ها و دلتنگی‌هامان. ما خوشحالیم که هستیم و خوشحالیم که اصغر فرهادی جزیی از «ما»ست. در ما زندگی کرده است و از میان ما، اصغر فرهادی برنده گلدن گلاب و نامزد اسکار شده است. «ما» جزء بی‌سامان و به حاشیه‌ رانده‌ شده‌ای هستیم در مرز و بوم حاشیه‌ای جایی به اسم ایران. عمری است سعی می‌کنیم وجود داشتنمان را اثبات کنیم و حالا خوشحالیم از این‌که کسی از ما، ما را با هنرمندی جایی به ثبت رسانده است. خوشحالیم اگر چه «قیلوله‌ی دیو آشفته می‌شود».</p>
<p style="text-align: justify;">همه‌ی این‌ها را سر هم کردم که بگویم اصغر آقا! چاکّریم.</p>
<p style="text-align: justify;">

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fd0e5d1fca551ca59b00ad8474ef79b4?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>نهال:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1378&cpage=1#comment-1122">۰۸ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							آقای کاشانی عزیز. اصغر فرهادی دیگه فقط نامزد جایزه اسکار نیست. امروز دیگر برنده آن است و باعث افتخار همه ما. 
راستی ، من نهال هستم. دوسال بعد از شما وارد شهید بهشتی شدم. خوشحالم که اینجا می بینمتون. به نسرین جون هم سلام برسونید.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/08d6fa21fdc27024320548b100cc1954?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>نیم نگاه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1378&cpage=1#comment-1124">۱۴ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							لايك!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1378">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1378" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1378</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینترنت تعطیل می‌شود</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1371</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1371#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 08:05:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1371</guid>
		<description><![CDATA[دوستان بنده پیش‌بینی می‌کنم که اینترنت در ایران به زودی تعطیل می‌شود. یعنی ما دیگر اینترنت به معنای شبکه‌ی جهانی نخواهیم داشت. آگاهان می‌دانند که من همین‌جوری از روی معده حرف نمی‌زنم، بلکه پیش‌بینی‌هایم خیلی دقیق و بر پایه‌ی شواهد و قرائن متقن می‌باشد. به این نتیجه رسیده‌ام که در فهم چیزهایی که در ایران <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1371#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دوستان بنده پیش‌بینی می‌کنم که اینترنت در ایران به زودی تعطیل می‌شود. یعنی ما دیگر اینترنت به معنای شبکه‌ی جهانی نخواهیم داشت. آگاهان می‌دانند که من همین‌جوری از روی معده حرف نمی‌زنم، بلکه پیش‌بینی‌هایم خیلی دقیق و بر پایه‌ی شواهد و قرائن متقن می‌باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">به این نتیجه رسیده‌ام که در فهم چیزهایی که در ایران اتفاق می‌افتد، شناخت اوضاع سیاسی و شرایط بین‌المللی به هیچ وجه کافی نیست. درک آن‌چه در ایران اتفاق می‌افتد و قرار است اتفاق بیفند تا حد زیادی به فهم قواعد رفتاری تصمیم‌گیرندگان جمهوری اسلامی ارتباط دارد. آن‌ها آدم‌های خاصی هستند و از خرده‌فرهنگ خاصی هم پیروی می‌کنند. مثلن در مذاکرات دیپلماتیک اشتباه محض است که فکر کنیم در شرایط مشابه، دیپلمات‌های ایرانی هم مثل همتایانشان در جاهای دیگر دنیا تصمیم‌گیری خواهند کرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اما رفتار این آقایان خاص هم برای خودش قواعدی دارد و آن‌ها هم مثل من از روی معده حرف نمی‌زنند و تصمیم نمی‌گیرند. برای مثال فعلن در خصوص مسایل داخلی در مورد پدیده‌های مختلف، تصمیماتشان بر اساس الگوی واحدی گرفته می‌شود. روایت ساده و تک‌خطی این الگو چنین است: ابتدا سعی می‌کنند آن‌چه را که در فرهنگ یا سیاست مطابق سلیقه‌شان نیست، از صحنه‌ی جامعه حذف کنند و در مرحله‌ی بعدی پس از حذف پدیده‌ی اصیل، می‌کوشند <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1278" target="_blank">نسخه‌ی بدیل</a> آن را شبیه‌سازی و در جامعه جاسازی کنند. ظاهرن این همان چیزی است که به آن مهندسی فرهنگی می‌گویند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در سیاست مثلن اصلاح‌طلبان از عرصه‌ی سیاسی حذف می‌شوند و گروه‌های سیاسی جدیدی با خصوصیت انتقادی اما مطابق میل و سلیقه‌ی حاکمان وارد صحنه می‌شوند یا در فرهنگ، گروه‌ متفکرینی راکه بیشتر با نام «روشنفکران» خوانده می‌شوند و جمهوری اسلامی خیلی از آن‌ها خوشش نمی‌آید، حذف می‌کنند و نسخه‌های بدیل آن‌ها را جایشان می‌نشانند. (در این مورد مثلن نگاه کنید به تغییرات اخیر در ترکیب هیأت علمی دانشگاه‌ها).</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اما حالا با این حساب، چرا می‌گویم اینترنت به زودی در ایران تعطیل می‌شود؟ این حرف را بر اساس چه الگوی رفتاری تصمیم‌گیرندگان می‌زنم؟ حکایت این الگوی رفتاری، کمی با الگوی قبلی متفاوت است، اما با آن تداخل دارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شما یادتان نمی‌آید، سال‌ها پیش در ایران جریانی اتفاق افتاد که حکما بر آن نام «فتنه ۸۸» گذاشتند. فتنه‌گران آن‌قدر فتنه کردند که بالاخره زعمای جمهوری اسلامی تصمیم گرفتند، «سران فتنه» را دستگیر کنند و به سزای عملشان برسانند، اما این نکته را به فراست دریافته بودند که اگر «تَهان فتنه» یکهو با خبر دستگیری سرانشان مواجه شوند، دردسرساز خواهند شد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این شد که تصمیم گرفتند در یک بازه‌ی زمانی تقریبن طولانی هی روی اعصاب فتنه‌گران یورتمه بروند که آقا سران فتنه فردا دستگیر می‌شوند، نمی‌شدند، بعد می‌گفتند دو روز دیگر دستگیر می‌شوند، نمی‌شدند، می‌گفتند ده دقیقه دیگر دستگیر می‌شوند، باز هم نمی‌شدند. خلاصه آن‌قدر این کار را تکرار کردند که همه حوصله‌شان سر رفت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در نهایت فتنه‌گران یک روز صبح از خواب بیدار شدند و دیدند که سرانشان دستگیر شده‌اند و خیالشان راحت شد. دستگیری آن‌ها نه تنها دردسری برای کسی ایجاد نکرد، بلکه شواهد نشان می‌دهد بسیاری از تهان فتنه بعد از شنیدن خبر گرفتاری سرانشان نفس راحتی کشیدند و بی‌حوصله اظهار نمودند: «ئه؟ بالاخره گرفتنشون؟» برخی از دانایان معتقدند که اگر  دوستان بدون این‌که «نِروِ» جماعت را مورد عنایت قرار دهند، همان روز اول سران را گرفته بودند، شاید مملکت تا الان ترکیده بود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نمونه‌ی مشابه دیگر، جریان افزایش بی‌رویه‌ی قیمت‌ها بود. روان ملت برای این قضیه چنان آماده بود که حتا در پاره‌ای از موارد مردم مشتاقانه از هم می‌پرسیدند: «اَه&#8230; پس کِی گرون میشه؟»</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه، بر اساس همین الگوست که چند وقتی است هی اینترنت کم و زیاد می‌شود؛ یک روز قطع است، یک روز وصل، یک روز یواش است، یک روز تند. در کنارش هر از گاهی کسی می‌رود با جایی مصاحبه می‌کند و می‌گوید اینترنت به زودی یا از فلان موقع قطع می‌شود یا ملی می‌شود و از این حرف‌ها.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بنابراین اگر داده‌های موجود در خصوص اینترنت را در الگوی تشریح شده قرار دهیم و با نمونه‌های مشابه مقایسه کنیم، نتیجه این می‌شود که کرکره‌ی اینترنت به زودی پایین کشیده خواهد شد و ما مشتاقانه منتظر آن روز هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"> </p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/436f15c4dac2606ad2cbf4b729cbc9c5?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سجاد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1371&cpage=1#comment-1121">۰۶ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							تحلیلی بود که در ذهن همه‌ی ما بود. فقط کسی در موردش اینجوری ننوشته بود. موفق باشید در تحلیل‌های آینده.
در واقع تصمیم‌گیران رو نباید خیلی سخت گرفت. خوب که نگاه کنی اونها از الگوهای خیلی ساده‌ای پیروی می‌کنند و همین تحلیل اونها رو برای سخت انگاران انور آبی سخت کرده!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/55d05f46d1b64139bd180a79a55eb3fb?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>کادیشون:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1371&cpage=1#comment-1123">۰۹ اسفند ۱۳۹۰</a></small>
							خیلی جالب و خوندنی بود ..حذ کردم
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1371">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1371" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1371</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر آن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1364</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1364#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 14:14:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1364</guid>
		<description><![CDATA[من حدود یک دهه پیش به عنوان یک بچه شهرستانی، از اعماق شهرستان کاشان آمدم به دانشگاه شهید بهشتی تهران و این‌جا بود که از هجوم حقیقت به خاک افتادم. در شهر ما (آن موقع‌ها) این‌که آقاپسری ژل به موهایش بزند یا دخترخانمی مانتوی کوتاه بپوشد، عملی قبیح به شمار می‌رفت. ما آن‌جا یکی دوتا <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1364#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">من حدود یک دهه پیش به عنوان یک بچه شهرستانی، از اعماق شهرستان کاشان آمدم به دانشگاه شهید بهشتی تهران و این‌جا بود که از هجوم حقیقت به خاک افتادم. در شهر ما (آن موقع‌ها) این‌که آقاپسری ژل به موهایش بزند یا دخترخانمی مانتوی کوتاه بپوشد، عملی قبیح به شمار می‌رفت. ما آن‌جا یکی دوتا فضای غیر رسمی و نیمه‌رسمی داشتیم که به آن‌ها رفت و آمد می‌کردیم و در آن‌ها موی ژل‌زده و مانتوی کوتاه قابل رؤیت بود و در نوع خود از جمله لانه‌های مضلین شهر به شمار می‌رفت. اما دانشگاه بهشتی (آن موقع‌ها) تا حدی خلأ ناشی از عدم وجود سالن‌های مُد را پر می‌کرد و این‌طوری شد که در تهران رحل اقامت گزیدم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">حدود یک سال پیش، وقتی قرار شد دوباره برای مدتی کوتاه به دانشگاه بهشتی بازگردم، این مسئله موجبات نگرانی همسرم ـ که او هم از اعماق شهرستان خودشان قبلن آمده بود به دانشگاه بهشتی و اینجا رحل اقامت گزید ـ را فراهم آورد. البته این مسئله را وقتی به من گفت که موجبات نگرانی‌اش برطرف گردیده بود و در ادامه شرحش خواهم دارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">حدس می‌زنم همسرم در اعماق وجودش به وجود نوعی همبستگی آماری میان فراوانی خانم‌های آلامُد و به سردی گراییدن کانون گرم خانواده‌مان قایل بود. چندی پیش که همسرم برای انجام کاری به دانشگاه آمده بود، آن‌قدر برادران ریشو و خواهران چادریِ تنها دماغشان پیدا، مشاهده کرد که به تردید افتاد این‌جا همان‌جا باشد. وضع به گونه‌ای بود که خود همسرم با پوشش عمیقن شهرستانی‌اش از بقیه متمایز بود و بنده به نوعی داشتم برای کانون گرم خانوادگی برادران حاضر در صحنه احساس خطر می‌کردم. در آن لحظات من و همسرم (حسن هم بود که دارد می‌رود امریکا آن‌جا <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1355" target="_blank">دکتر</a> شود) به عظمت پروژه‌ی «مهندسی فرهنگی» جمهوری اسلامی پی بردیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">چندی است که بزرگان و نخبگان و «خواص» سیاسی ما هی می‌گویند می‌خواهیم مهندسی فرهنگی کنیم. مثلن تشخیص داده‌اند که مسئله‌ی پوشش یک مسئله‌ی فرهنگی است و برای درست کردنش باید رفت فرهنگ را مهندسی کرد. بنده به زعم خودم تا اینجای کار هیچ مشکلی با ایده‌شان ندارم. اما سپس بزرگان نشستند و فکر چاره کردند. اما چون هیچ‌کس نمی‌داند مهندسی فرهنگی کیست و چیست و چه‌جوری است و هیچ کس هم نیست تکلیف را مشخص کند، به این فکر افتادند که برای حل مسایل مختلف از جمله مسئله‌ی پوشش در دانشگاه‌ها از آن پس باید جریان ورود به دانشگاه را بیشتر کنترل کنند که کمتر جوانان بدپوشش وارد دانشگاه‌ها شوند. در داخل دانشگاه‌ هم آن‌هایی که بد‌پوشش‌اند را مورد برخورد و تنبیه قرار دهند و به این ترتیب مشکل حل می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اگر بخواهیم مفروضات بزرگان درباره‌ی مهندسی فرهنگی پوشش در دانشگاه را در یک گزاره خلاصه کنیم، آن‌گزاره چنین است: «اگر بدپوشش‌ها در دانشگاه حضور نداشته باشند (دیده نشوند) پس معضل بدپوششی هم دیگر در آن‌جا وجود ندارد». این است مهندسی فرهنگی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نمونه‌های مشابه در مورد رویکرد خواص به مهندسی فرهنگی بسیار است، اما شکل و فرم رفتار به طرز عجیبی در همه‌شان مشابهت دارد. ابتدا خواص مدتی پایش را به زمین می‌کوبد و گریه می‌کند و داد و هوار راه می‌اندازد که فلان مسئله‌ی اجتماعی یا فرهنگی من را ناراحت می‌کند و نادرست است و این‌کارها نباید بشود. بعد از مدتی که کسی توجهی نکرد، خواص برای مهندسی فرهنگی وارد صحنه می‌شود،‌ به این ترتیب که یک خودکار قرمز دست می‌گیرد و روی مسئله را با غیظ خط‌خطی می‌کند، بعد برگه را با آرامش و اطمینان خاطر بلند می‌کند و به همه نشان می‌دهد و می‌گوید دیگه اصن مسئله‌ای نیست که بخوام حلش کنم. اما مسئله متأسفانه زیر خط‌های قرمز به طرز زننده و تحریک‌آمیزی خودنمایی می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">یا مثلن اگر از بعضی احزاب سیاسی خوشمان نمی‌آید یا دیدگاه‌هایشان اذیتمان می‌کند، کاری ندارد اعضایش را می‌اندازیم زندان. بعد دیگر اصلن حزبی وجود ندارد که ناراحتمان کند. اگر هم دیدیم در مملکت خلأ حزب سیاسی وجود دارد، ‌خودمان چند تا حزب جایگزین می‌کنیم که خودمان هم ازشان خوشمان بیاید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">یا اگر محتوای علوم انسانی‌ آزارمان می‌دهد و روی اعصابمان است، ابتدا می‌گوییم علمتان باید بومی باشد، بعد استادهایی که روی اعصابمان هستند را از دانشگاه اخراج می‌کنیم. خلاصه کاری می‌کنیم که اصلن دیگری علمی وجود نداشته باشد که بخواهد بومی یا غیر بومی باشد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در مجموع به نظر می‌رسد فرض اصلی و اساسی این است: «هرآن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد» (قاعده‌ی مورد اشاره درباره‌ی این وبلاگ هم صدق می‌کند). این جوری است که هر روز چیزهای بیشتری با عصبانیت، با خودکار قرمز خط می‌خورند و چیزهای بیشتری ممنوع می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">***</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نظام‌جان، پسرم، اگر معترض بودن عده‌ای از مردم به تو، ناراحتت می‌کند، این‌که بزرگوارانه چشمت را به رویشان ببندی یا کاری کنی که حتی‌المقدور جلوی چشمت نباشند، دلیل بر این نمی‌شود که آن‌ها اساسن وجود ندارند. می‌دانم اذیت می‌شوی ولی وجود دارند.</p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2c56991d8bafa600e104124faff5fd67?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>پینه دوز:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1364&cpage=1#comment-1116">۱۳ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							جهت اطلاع سالار گرامی 

شاهین نجفی اگر گوش نمیدی گفتم بگم بدونی یه اهنگ داره به اسم " دکتر "
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04330f96d739cb0912a81a9efc1f4f97?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سالار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1364&cpage=1#comment-1119">۱۳ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							این آهنگشو یادم نمیاد ولی گوش می‌کنم حتمن. مرسی.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1364">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1364" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1364</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به گُه کشیده شدن نمادها</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1355</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1355#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 17:15:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1355</guid>
		<description><![CDATA[البته نظریه‌پردازها آدم‌های دوست‌داشتنی و بزرگی هستند. اصلن چرا راه دور برویم؟ خود من شیفته‌ی خیلی‌هاشان هستم، اما حال و حوصله‌ی این را ندارم که دنبالشان راه بیفتم و هی بگویم بله استاد، شما البته/ قطعن/ همیشه درست می‌فرمایید. حال و حوصله‌ی پیامبرهای جدید و ایمان‌های جدید (و متجدد)‌ را ندارم. به نظر می‌آید نظریه‌پردازها <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1355#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">البته نظریه‌پردازها آدم‌های دوست‌داشتنی و بزرگی هستند. اصلن چرا راه دور برویم؟ خود من شیفته‌ی خیلی‌هاشان هستم، اما حال و حوصله‌ی این را ندارم که دنبالشان راه بیفتم و هی بگویم بله استاد، شما البته/ قطعن/ همیشه درست می‌فرمایید. حال و حوصله‌ی پیامبرهای جدید و ایمان‌های جدید (و متجدد)‌ را ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">به نظر می‌آید نظریه‌پردازها دارند کار گنده‌ای می‌کنند. یک سری موجودات فراانسانی دست‌نیافتنی اسطوره‌ای هستند که در جاهای گنده‌ای مثل پاریس (سلام هاوژین!) می‌نشینند درباره‌ی هستی و جامعه و انسان نظر می‌دهند و زوایای نامکشوف واقعیت و حقیقت را بر ما آشکار می‌کنند. اما من نمی‌دانم چرا دوست ندارم هیچ‌کس ـ از جمله آقای نظریه‌پرداز ـ الکی دچار مشروعیت مضاعف شود و وهم برش دارد که خبری هست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">برایم البته مسجل است که نظریه‌پردازها کارهای مهمی می‌کنند. مثلن متفکرین جامعه‌شناس می‌نشینند فکر می‌کنند، چای و قهوه و سیگار استعمال می‌نمایند و برای شناخت واقعیت اجتماعی مفاهیمی می‌سازند. عمده‌ی کاری که به مدد خلاقیت نبوغ‌آمیزشان می‌کنند، همین مفهوم‌سازی است و با همین مفهوم‌هاست که ما می‌فهمیم دنیا دست کیست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">حالا با این مقدمات، اشکالی دارد که یک وبلاگ‌نویس هم بنشیند توی خانه‌اش و با اینترنت نفتی‌ «مفهوم‌سازی» کند؟ اسمش را هم مثلن بگذارد «نظریه‌های وبلاگی»؟ وبلاگ‌نویسی که من باشم، می‌گوید اشکالی ندارد که هیچ، خوب هم هست. البته می‌دانم این کارها باعث رنجش خاطر خیلی‌ها می‌شود. همین شما الان که این نوشته را بخوانید، خواهید گفت یارو با حرف‌های سطحی‌اش ساحت علم و اندیشه را «به گه کشیده است». باشد، اما انصاف بدهید که منِ وبلاگ‌نویسِ سطحیِ دور از ساحت والای اندیشه‌های والای شما جای شما را تنگ کرده‌ام؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">زندگی به من آموخته است که در مجموع «تسلیم صحنه‌آرایی‌های خطرناک» (موسوی: ۱۳۸۸) نشوم. موقعی که می‌خواستم پایان‌نامه بنویسم، از جمله رفتم به دیدن یکی از استادهای گنده دانشگاه تهران که با ایشان مشورت کنم. استاد گذاشت خوب حرف‌هایم را که زدم، با پوزخندی عالمانه بهم گفت «ینی می‌خوای مفهوم‌سازی کنی؟ می‌خوای نظریه بدی؟» (بی‌نا: ۱۳۸۷) و بعد با «تکان دادن دستش که مهم نیست زیاد» (حمید مصدق: بی‌تا) بنده را از خود راندند. البته تسلیم نشدم و خوب یا بد مفاهیمم را هم ساختم و عده‌ای از بزرگان حتا برایم کف هم زدند. (عبداللهی: ۱۳۸۸ و قادری: ۱۳۸۸ و اجلالی: ۱۳۸۸) حالا هم شما هر چه بگویید من کار خودم را خواهم کرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اما مفهومی که می‌خواهم به گنجینه‌ی ادبیات نظری علوم اجتماعی اضافه کنم، مفهوم «به گه کشیده شدن نمادها»ست. این نظریه یک نظریه کاملن بومی (کچوییان: ۱۳۹۰) است و اختصاصن درباره‌ی اوضاع و احوال جامعه‌ی امروزین ایران صورت‌بندی شده است. این‌که از اصطلاح به گه کشیده شدن استفاده می‌کنم، واقعن دلیلش این نیست که آدم بی‌ادبی هستم (دوستان در جریان‌اند) دلیلش این است که هیچ عبارت دیگری که کنه و عمق موضوع را برساند، پیدا نمی‌کنم. مثلن اگر بگویم «دگردیسی نزولی معانی و نمادها» واقعن گویا نیست و اصل فاجعه در این عبارت نمی‌گنجد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اما اصل قضیه چیست؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">فرهنگ هر جامعه مجموعه‌ای از نمادهاست. این نمادها کمک می‌کنند اعضای جامعه درک تقریبن مشترکی از واقعیت داشته باشند. خود این نمادها،‌ طبقه‌بندی شده و طبقه‌بندی کننده‌اند. بعضی از این نمادها همراه با بار ارزشی مثبت و بعضی دیگرشان همراه با بار ارزشی منفی‌اند. این ارزش‌ها می‌تواند به افراد و گروه‌ها مشروعیت و قدرت ببخشد یا باعث طرد اجتماعی آن‌ها شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اتفاق مهم و جالبی که در جامعه‌ی ایران در حال وقوع است، تحول سریع و مداوم معانی ارزشی نمادهاست. آن دسته از نمادها که دارای ارزش نمادین مثبت و مشروعیت‌بخش بوده‌اند، در طول سال‌های اخیر به معانی خنثا یا منفی تبدیل شده‌اند یا در حال تبدیل شدن‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بگذارید تحلیل را از سطح خرد شروع کنیم. تحصیلات عالیه و در رأس آن داشتن مدرک دکترا در گذشته (گذشته یعنی همین چند سال پیش) دارای بار ارزشی مثبت و مشروعیت‌بخش بود. صفت «دکتر» به عنوان یک نماد برای دارنده‌اش ارزش و مشروعیت می‌آفرید، اما بار ارزشی این نماد رفته رفته تغییر پیدا کرد. نقطه‌ی اوج این تحول ماجرای «دکتر» کُردان بود. ماجرای کردان معانی ارزشی «دکتر» و «مدرک دکتری» را جا به جا کرد. اما پس از کردان و در طول دو سه سال اخیر فاجعه پیش‌تر رفت و پیچیده‌تر شد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اوضاع دانشگاه‌ها تغییر کرد. به صورت سیل‌آسا، ‌آدم‌هایی با انواع و اقسام روش‌ها به عنوان دانشجوی دکتری خصوصن در رشته‌های علوم انسانی پذیرفته شدند که به خوبی قادر بودند جریان به گه کشیده شدن نماد «دکتر» را به پیش ببرند. اگر کردان تنها مدرک دکتری را جعل کرده بود، ‌آن‌ها ماهیت دکتری را به گه کشیدند. این جریان با شتاب روزافزونی همچنان ادامه دارد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاهد دیگری که می‌توانم ارایه کنم، نماد «استاد دانشگاه» است. واقف هستید که این نماد، ‌از مشروعیت‌بخش‌ترین نمادهای فرهنگی در جامعه‌ی ما و اصولن همه‌ی جوامع است. اما جریان جذب اساتید دانشگاه خصوصن در دو سال اخیر نماد «استاد دانشگاه» را هم به گه کشید و مشروعیتش را در این مملکت (تا اطلاع ثانوی) به بایگانی تحویل داد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اما آیا این تئوری در سطح کلان هم قابل دفاع است؟ البته. من در مقام تئوری‌پرداز دست و بالم بسته است، وگرنه با دقت و جزئیات برایتان جریان را در این سطح هم شرح می‌دادم. اما خودتان تخیلتان را به کار بگیرید و به اوضاع نمادهایی مثل «اصول‌گرایی»، «ارزش‌های اسلامی»، «آرمان‌های انقلاب» «حقوق مسلّم»، «انتخابات» و نمادهای بسیار مهم و مشروعیت‌بخش دیگری مثل «رئیس جمهور»، «نماینده‌ی مجلس» و&#8230; فکر کنید.</p>

				<div>
					<h4>11 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fd80231217b095f5714d37d1b0e1fd11?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>هاوژین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1107">۰۹ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							علیک السلام سالار
البته در پاریسی که شما اشاره فرمودیداتفاقا این مفهوم بسیار مورد علاقه عموم و خواص می باشد و روزانه بارها و بارها و برای تمامی پدیده های اجتماعی بکار برده می شود. 
در ضمن من شدیدا با مفهوم سازی وبلاگید موافقم .
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fd80231217b095f5714d37d1b0e1fd11?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>هاوژین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1108">۰۹ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							دستتم درد نکنه با  این عنوانی که گذاشتی آخه این چیه تو بخش آخرین دیدگاههات میاد: " هاوژین در به گه کشیدن نمادها" به من چه؟؟؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2c56991d8bafa600e104124faff5fd67?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>پینه دوز:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1109">۰۹ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							سلام 

سالار جان 

این پست گهی خیلی خوب و جذاب  بود!... 

حالا من با این دکتر چکار کنم ؟ یعنی واقعا ... ؛)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1f37d32bdc999116b8cd3718ccc612b0?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>م.شمیم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1110">۱۰ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							پرانتزات خیلی جالب بود. پوزخند در قالب فرم.گزاره ی « به گه کشیدن» هم به نظرم خیلی کاربردی شده الان. موفق باشی در زمینه نظریه پردازی هات
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5ab37a2f0d9cda4456508033b4e13153?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سمیه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1111">۱۱ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							سلام
به نظر من هم این مفهوم سازیت نه تنها «اشکالی ندارد که هیچ، خوب هم هست. » ( کاشانی،1390) از کولاژکردن این همه نظریه ی بی ربط به هم و بدتر، بی ربط به ما هیچی عایدمون نشده و نمی شه. 
منتظر ادامه ش هم هستیم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/36f1699af5647b06521bde2efcf68840?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>منیژه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1112">۱۲ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							:-))))
دکتر جان ما کلی دچار تاملات فلسفی عمیق شدیم از این مطلب شما و تصمیم گرفتیم عنوان یادداشتمون درباره نقد روش در انسان شناسی رو به تاسی از این لطافت روح شما بذاریم: به گه کشیده شدن روش!
ما هم موافق دوستان دیگر درباره انتظا ادامه این سلسله نظریه پردازی ها هستیم....
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/36f1699af5647b06521bde2efcf68840?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>منیژه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1113">۱۲ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							دکتر جان، راستی اینو اجالتا و به قول شوهرم شاید هم عجالتا :-) این رو برسونیم به دست دکتر؟ نظرت چیه؟ :-)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04330f96d739cb0912a81a9efc1f4f97?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سالار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1114">۱۲ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							دکترجان، دکتر شما به محض این‌که اینو ببینه میاد یقه‌ی منو می‌گیره کشون کشون می‌برتم تو دسشویی دانشکده حبسم می‌کنه.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/22c2741f9e4e980b4baabdc8b781b69b?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>نیم نگاه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1115">۱۳ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							مثل اين كه اول بايد تبريك بگوييم به شما! پس مبارك است!
دوم اين كه يكي از كلمات جالب ديگر كه ميتوانيد به ليست اضافه كنيد «بصيرت» است. اميدوارم اين كلمه باعث حذف كامنت نشود كه اينجا سابقه نداشته! ولي اگر هم بشود قابل درك است البته!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04330f96d739cb0912a81a9efc1f4f97?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سالار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1117">۱۳ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							ممنون. یه چند روزی مونده هنوز.
بله. انگار این بصیرت را نداشتم که به بصیرت اشاره کنم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/04330f96d739cb0912a81a9efc1f4f97?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سالار:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1355&cpage=1#comment-1118">۱۳ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							نوکرم
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1355">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1355" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1355</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بس که زندگی نکردیم</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1319</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1319#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 15:01:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1319</guid>
		<description><![CDATA[۱ وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک رقابت پیروزیم. اگر غربی‌ها هنوز مرگ را اسطوره‌ای دور از فردیت زندگی خودشان می‌دانند،‌ اگر همه چیز در دنیای مدرن گرسنه‌ی زندگی است و برای اجتناب از <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1319#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">۱</p>
<p dir="RTL">وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک رقابت پیروزیم. اگر غربی‌ها هنوز مرگ را اسطوره‌ای دور از فردیت زندگی خودشان می‌دانند،‌ اگر همه چیز در دنیای مدرن گرسنه‌ی زندگی است و برای اجتناب از مرگ، خودش را به هر دری می‌زند و به هر کاری حاضر است تن بدهد، ما ـ مردم جایی به اسم ایران ـ آن‌قدرها هم وحشت از مردن نداریم.</p>
<p dir="RTL">مردن کار سختی است، وقتی زندگی چیز دندان‌گیری باشد. وقتی راه زندگی مسدود است، کُرک و پَر مرگ به عنوان چیزی تهدید کننده خواهد ریخت. با مرگ از مشقت راه‌های بسته‌ی زندگی در دنیای ایرانی، خلاص می‌شویم و با این حساب،‌ مرگ اگر خواستنی‌ هم نباشد، لااقل آن‌چنان مذموم و کریه‌المنظر هم نیست. آن‌قدر هم مرگ‌های الکیِ روزمره دیده‌ایم و هر روز می‌بینیم که با مردن آشنا شده‌ایم. مرگ در برابر ما قدرتش را از دست داده است، در برابر ما خلع سلاح است وقتی ازش نمی‌ترسیم. اگر مذهب در قبیله‌ی ما دنیوی نشد، توانستیم مرگ را دنیوی کنیم. مبارکمان باد!</p>
<p dir="RTL">اگر سر هیچ چیز هم با مادرم اتفاق نظر نداشته باشم، یک جا به هم می‌رسیم: وقتی هر چند وقت یک بار پای تلفن صدای بی‌حوصله‌اش را می‌شنوم که می‌گوید «به خدا از مرگ نمی‌ترسم، حالا مگه چی میشه؟ خلاص می‌شیم». اگر دو نسل گسسته بودیم که در همه چیز با هم جنگیدیم، دست آخر نتوانستیم سر هیچ ارزشی با هم توافق کنیم، حالا سر مواجهه با مرگ در یک سنگریم، همدیگر را می‌فهمیم. به نقض شکاف نسل‌ها فکر کنیم و خوشحال باشیم!</p>
<p dir="RTL">۲</p>
<p dir="RTL">«بس که زندگی نکردیم/ وحشت از مردن نداریم» تکه‌ای از ترانه‌ی جدید و مشترک «فرامرز اصلانی» و «داریوش اقبالی» است. ترانه‌شان را دوست داشتم. (باید از <a href="http://ghe3.blogfa.com" target="_blank">میثم</a> تشکر کنم به این خاطر). با مرگ می‌شود زندگی ما ایرانی‌های این روزگار را خوب توضیح داد و این دو موزیسین کمی این کار را کرده‌اند. غیر از این خواسته‌اند دلتنگی‌های مردمی را بخوانند که خصوصیت مشترکشان دلتنگی است. و این دلتنگی‌ها هر جای دنیا که باشند و هر کار که بکنند همراهشان هست. دست خودشان نیست،‌ به تاریخشان ربط دارد، به فرهنگشان و بیشتر از همه، این سال‌ها به حکومت و سیاستشان.</p>
<p dir="RTL">۳</p>
<p dir="RTL">واکنش من در برابر ملی‌گرایی و ملی‌گرایان، نهایتن ریشخند است. به ملی‌گرایی می‌خندم که خودش را جمع و جور کند. اما بعدش می‌خواهم بگویم که فکر می‌کنم هر قوم و هر ملتی نیاز به کسانی دارد که از دلتنگی‌ها و خستگی‌ها و سختی‌هایش بگوید، از فاجعه‌هایش، از فلاکت‌ها و غم‌هایش. جریانی که من در موسیقی ایرانی دوستش دارم،‌ چهل پنجاه سال است دارد همین کار را می‌کند. سرگذشت آدم‌های این جریان، سرگذشت خود ماست،‌ سرگذشت آدم‌هایی که ایران‌اند.</p>
<p dir="RTL">دو تا از موجودات در حال انقراض این جریان،‌ آهنگ «دیوار» را خوانده‌اند که در متنش خاطراتی از آهنگ‌های به یادماندنی خودشان هم هست. دستشان درد نکند.</p>
<p dir="RTL"><strong><a href="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2012/01/Dariush-Faramarz-Aslani-Divar.wma" target="_blank">دانلود کنید</a></strong></p>
<p dir="RTL">

				<div>
					<h4>4 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/22c2741f9e4e980b4baabdc8b781b69b?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>نیم نگاه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1103">۰۴ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							ما كه نفهميديم اين را چه جوري دانلود كنيم! ازمان يوزر پس وردپرس خواست!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fd80231217b095f5714d37d1b0e1fd11?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>هاوژین:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1104">۰۴ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							نمیشه!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b54ebfbef427ed9464bcb9dfde4d456f?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>احسان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1105">۰۶ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							منو بگو که می خواستم یکم وحشت ازت قرض کنم.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/5ab37a2f0d9cda4456508033b4e13153?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سمیه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1319&cpage=1#comment-1106">۰۷ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							کاش فقط یه دیوار بود..
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1319">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1319" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1319</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
<enclosure url="http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2012/01/Dariush-Faramarz-Aslani-Divar.wma" length="0" type="audio/x-ms-wma" />
		</item>
		<item>
		<title>بیست و هفت</title>
		<link>http://ma.paiiz.com/?p=1289</link>
		<comments>http://ma.paiiz.com/?p=1289#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 17:07:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سالار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ma.paiiz.com/?p=1289</guid>
		<description><![CDATA[یک ماه مانده است که بیست و هفت سالگیم را تمام کنم. با بیست و هشت سالگی انتظار ندارم چیز تازه‌ای شروع شود. انتظار چیزی است که می‌کوشم فراموشش کنم. اگر قرار است اتفاقی بیفتد، منم که فاعل آن اتفاقم و برای همین هم فکر نمی‌کنم اتفاقی بیفتد. کاری نیست که دوست داشته باشم، انجامش <a href="http://ma.paiiz.com/?p=1289#more-'" class="more-link">more »</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">یک ماه مانده است که بیست و هفت سالگیم را تمام کنم. با بیست و هشت سالگی انتظار ندارم چیز تازه‌ای شروع شود. انتظار چیزی است که می‌کوشم فراموشش کنم. اگر قرار است اتفاقی بیفتد، منم که فاعل آن اتفاقم و برای همین هم فکر نمی‌کنم اتفاقی بیفتد. کاری نیست که دوست داشته باشم، انجامش دهم و احساس کنم می‌توانم. به زندگیِ روز به روزِ با دلتنگیِ مداوم عادت کرده‌ام. این روزها حتا دیگر به این فکر نمی‌کنم که چه می‌شود کرد،‌ فقط گاهی فکر می‌کنم به این‌که چه می‌توانم بکنم و به نتیجه‌ای نمی‌رسم. این دور باطل هر روز تکرار می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاید این خصوصیت همه‌ی آدم‌های ضعیف باشد که مایل نیستند وقتی به گذشته نگاه می‌کنند، خودِ واقعیِ خودشان را در جایگاه آدمِ خطاکار بگذارند. دوست ندارند وقتی به قصه‌ی پشت سرگذاشته نگاه می‌کنند، آدم‌بد ماجرا باشند. من هم همین‌طور. ما حفره‌ی اشتباه‌هایمان را با چیزهای موهومی مثل شانس، موقعیت اجتماعی و خانوادگی و فرهنگی و این دست چیزها پر می‌کنیم. نمی‌گذاریم ضعفمان را خودِ درونمان باور کند. گولش می‌زنیم تا به موجود حقیری که هستیم، به هیولایی که هستیم، پی نبرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این خصوصیت ما آدم‌های ضعیف است. اما در بین ما آدم‌های ضعیف و حقیر، گاهی کسانی پیدا می‌شوند که از ضعف و حقارت خودشان هم خسته شده‌اند، و من یکی از این آدم‌ها هستم. ما آدم‌های خسته‌ی ضعیف، اما حوصله نداریم برای ضعف و حقارتمان کاری بکنیم، خیال نداریم تصمیمی بگیریم. فقط می‌دانیم که از این دور بی‌خود و باطل خسته‌ایم، سرگیجه گرفته‌ایم و مثل دونده‌ای هستیم که از فرط احساس بی‌حاصلیِ دویدن و شاید از فرطِ هی دویدن و هی باختن، هی آخر شدن، گوشه‌ی پیست نشسته‌ایم یا شاید دراز کشیده‌ایم و تنها نگاه می‌کنیم. چیزی جز نگاه کردن نیستیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نمی‌دانیم چه باید بکنیم یا چه می‌توانیم بکنیم. دوبه‌شکیم بین پاشدن و دوباره هر طور شده دو را شروع کردن و بی‌خیال شدن،‌ پیست دومیدانی را برای همیشه ترک کردن و رفتن. دوبه‌شکیم بین این‌ها و هزارجور احتمال دیگر، هزار راه ممکن و ناممکن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">حسابش را که می‌کنم، می‌بینم بیست و هفت سال آن‌قدر زیاد هم نبوده که من پیر شده‌ام، من احساس کهنسالی می‌کنم. اما آدم چطور می‌تواند احساس قلبی‌اش را عوض کند؟ آدم چطور می‌تواند تصمیم بگیرد از الان، همین لحظه دیگر احساس جوانی کند؟ من فکر می‌کنم نمی‌شود و روان‌شناس‌ها دروغ می‌گویند. من فکر می‌کنم در زمانه‌ی ما بخشی از سخیف‌ترین دروغ‌ها، حرف‌هایی است که روانشناس‌ها می‌زنند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">با این همه هنوز می‌توانم وقتی داستان زندگی‌ام را برای خودم تعریف می‌کنم، از جای گرفتنم در موقعیت آدم‌بد قصه جلوگیری کنم؛ برای این‌که خیالم راحت باشد، که کمتر مجبور باشم خودم را به دست خودم مجازات کنم. ضعف‌ها و ناتوانی‌هایم را می‌توانم به حساب رفتار «درست»، عمل «اخلاقی» بگذارم. بگویم من «می‌توانستم» جز این باشم ولی «نخواستم»؛ یعنی مثلن نخواستم تن به زندگی غیر اخلاقی بدهم و این همان‌طور ‌که دروغ است، مسخره هم می‌تواند باشد. اخلاقی که من تعریفش می‌کنم، فعل غیر اخلاقی که من غیر اخلاقی‌اش می‌نامم، همه برای توصیف و تبیین خود من، برای توجیه خود من،‌ برای این‌که هم‌چنان قادر باشم به زندگی کوچکم ادامه دهم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اما با وجود همه‌ی این‌ها، هنوز از پس توجیه یک خصوصیت حقارت‌آمیزم برنیامده‌ام. من در زندگی چیزهایی می‌خواسته‌ام، که به دست نیامده‌اند. با این مشکلی ندارم، چون می‌توانم ناخودآگاه با همان شاه‌کلیدهای شانس و شرایط اجتماعی و این جور چیزها خیال و روانم را هم‌چنان راحت نگه دارم؛ اما مشکل این است که هیچ وقت از دست‌یافتن دیگران به این چیزهای خواستنی خوشحال نشده‌ام، بلکه برعکس همیشه این موضوع باعث دلتنگی‌ام شده و شوربختانه هر چه این دیگرانِ به خواسته‌های من دست یافته نزدیک‌تر و دوست‌داشتنی‌تر بوده‌اند، دلتنگی‌ام بیشتر شده است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این را با هیچ اخلاق خودساخته‌ای هم نمی‌توانم توجیه کنم و یقین دارم آدمی که نتواند از خوشحالی و کامیابی دیگران خوشحال شود، هیچ‌وقت خوشحال نخواهد شد، هیچ وقت.</p>

				<div>
					<h4>3 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9fb339fb5e6c496feb813c19a03878e3?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>رایحه:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1289&cpage=1#comment-1100">۱۹ دی ۱۳۹۰</a></small>
							بی خیال بابا هممون همینیم. هرکیم می گه جز اینه جزو همون دسته است که گفتی راجع به ... چی چی بود؟ همون خودِ واقعیِ خطاکار و این چیزا.
ضمنا تولدت پیشاپیش مبارک. حداقل تولدت واسه ما که مبارکه چون یه رفیقی داریم که وضعش عین خودمونه وقتی خیلی کم میاریم می شینیم می گیم "بی خیال بابا هممون همینیم، نمونش همین سالار" بعد یه ذره آروم می شیم:)
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a24f0a1d828b57551699743d34e49653?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سحر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1289&cpage=1#comment-1101">۲۱ دی ۱۳۹۰</a></small>
							خيلي خيلي بده كه آدم در سن 27 سالگي احساس كهنسالي كنه.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1f37d32bdc999116b8cd3718ccc612b0?s=32&amp;d=monsterid&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>م.شمیم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://ma.paiiz.com/?p=1289&cpage=1#comment-1102">۲۳ دی ۱۳۹۰</a></small>
							چطوری پیرمرد!
منم پام لب گوره. سی سالمم تموم شد. با مقیاس ما سه سال یه عمره. پس بی خود نمی گم پام لب گوره.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://ma.paiiz.com/?cof_write=1289">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://ma.paiiz.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1289" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ma.paiiz.com/?feed=rss2&#038;p=1289</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

