این روزها که میگذرد…
جملهای که کاش مال من بود. مثل هر روز هست و نیست. سرم گیج رفته است. از این کوچهخیابانها، این آدمها که غریبهاند. دلشان جای دیگری نیست. چشمهایشان گرد میشود، بهت میکنند. یکجوریاند. مثل من که یک جوریام و جورم با کسی جور نمیشود این روزها که میگذرد.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۲۵ مهر, ۱۳۸۶ نویسنده سالار
تب میسوزاندم. گر گرفتهام. مثل این است که زیر پوستم چیزی دارد ذوب میشود.
از آن شهر لعنتی تا این شهر لعنتی. با یک همسفر داغانتر. شب شده. شب با تب، به تب میآید. نیمهشب.
لباسهایم را کندم. وسط اتاق دراز شدم. برفکهای یخچال را [...]
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۲۲ مهر, ۱۳۸۶ نویسنده سالار
یک
وبلاگ بازی برای من واقعی شدن سودای یک رسانهی شخصی است. تا حالا وبلاگهای زیادی درست کردهام برای خودم. اولین بار که سر از کار اینترنت درآوردم رفتم به بلاگر و اولین وبلاگم را آنجا درست کردم. بعضیها شاید یادشان مانده باشد. اسم خودم [...]
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۸ مهر, ۱۳۸۶ نویسنده سالار
پاییز برای من امروز شروع شد. امروز که هوا ابر، و باران اول افتتاحیهی پاییز. مثل لحظهی وصال. مثل ظهور موعود. برای مردن مثل امروزها بهترین وقتاند.
پاییزم را از امروز شروع میکنم، بعد چند سال خانه بدوشی و تنوعطلبی روی وب. پاییز خانهی من است.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۵ مهر, ۱۳۸۶ نویسنده سالار