پافشاری شگفت مرگ
چون سبوی تشنه…/ دوستان و دشمنان را میشناسم من/ زندگی را دوست میدارم/ مرگ را دشمن/ وای اما با که باید گفت این/ من دوستی دارم/ که به دشمن خواهم از او التجا بردن… .

چون سبوی تشنه…/ دوستان و دشمنان را میشناسم من/ زندگی را دوست میدارم/ مرگ را دشمن/ وای اما با که باید گفت این/ من دوستی دارم/ که به دشمن خواهم از او التجا بردن… .
رفته بودم ناهار. توی رستوران چند تا از خواهران عزیز آمدند و سر میز من نشستند. وقت خوردن از هر دری حرفی می زدند. یهو یکی شان درآمد که “بچه ها من خیلی به جادو گری علاقه مندم. دوست دارم جاهایی باشد توی شهر که آن را آموزش بدهند. اصلا به نظر من باید توی دانشگاه ها یک رشته ای داشته باشیم به اسم جادوگری که به شیوه علمی آن را آموزش بدهند“!!!
در طول دورهی لیسانس، یکی از چیزهایی که آزارم میداد جدلهای عقیدتی بچهها ضمن بحث راجع به نظریههای جامعهشناسی بود که عمدتن برای دفاع از حقانیت اسلام انجام میگرفت. وارد دورهی فوق لیسانس که شدم، با توجه به ترکیب اعضای کلاسمان دیگرجدلهای اسلامی ندیدم اما جدلهای ایدئولوژیک چرا.
حالا چیزی که اینجا آزارم میدهد، غیرتیشدنها و خط [...]
روزهای بدی نیست. اما خسته شدم. وضعیت کاریم کم کم دارد تثبیت می شود. اوضاع زندگی خانوادگی هم بدک نیست. روبراه است، البته به شرطی که من وبلاگ نویسی یاد بگیرم. بیشتر از هر چیز این روزها فکر پایان نامه و کارهای کلاسی آزارم می دهد. چند تایی از بچه های کلاس پروپوزال هاشان هم تصویب شده اما من هنوز حتی موضوع مشخصی ندارم. نه که مسئله و دغدغه ای نداشته باشم، نمی توانم روی هیچ موضوعی تمرکز کنم. ذهنم مشوش [...]
این روزها برای من پر است از تجربه های جدید؛ آدم های جدید، روابط جدید، زندگی های جدید…شاغل شده ام و تمام وقتم می گذرد به انجام یک کار مضحک و بی فایده برای این که پول در بیاورم. و اوقات اضافه هم که صرف زن و زندگی جدیدم می شود. ول کرده ام هر چه درس و دانشگاه و مقاله و پایان نامه و ……آقا به ما وبلاگ نویسی نیامده دیگر!کلی به بدبختی ها و مشکلاتم فکر کردم و [...]
گریزی نیست. باید سقوط کرد توی زندگی!