دفتر خاطرات پاییز » 1386 » نوامبر

من خواهش می‌کنم جامعه‌شناسی را تعطیل کنید

ظرف چند هفته‌ی اخیر به غیر از سر گذراندن امتحان‌های پایان ترم و گشتن دنبال خانه و قولنامه کردن یک خانه‌ی ۵۰ متری در خیابان سرباز و انجام کارهای روتین اداره‌ی محل کارم،در دو آزمون دکتری از دو دانشگاه هم شرکت کردم! یکی آزمون مرحله‌ی اول دکتری دانشگاه علامه و دیگری هم دکتری دانشگاه آزاد.البته فکر که می‌کنم می‌بینم بهترین انگیزه‌ام برای ثبت نام و شرکت در این آزمون‌ها خوردن آن بیسکوییت [...]

یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگی به اندازه چند ماه گذشته سختی کشیده باشم. شبانه روز مشغولیم. درس و کار و زندگی و… برای هر کدام به تنهایی آدم کم می آورد! درس و کلاس های ترمم همچنان ادامه دارد. کارهای همه سه ترم گذشته هنوز مانده. تا اردیبهشت باید کلی کار و مقاله تحویل بدم. از طرفی پایان نامه که هنوز موضوع هم ندارم و بدتر این که فرصتی برای فکر کردن هم برایش ندارم. کار سازمان تمام وقتم [...]

ایستاده بودند

مردها ایستاده بودندکه جاده از آن‌ها گذشتو در راه‌های رفتنگم شد.مردها سوار اسب بادایستاده بودندکه زمان در ساعت‌هاشان خوابیدو خورشید پشت ابرها کز کرداز شرم نگاهشان.با شمشیرهای برهنهایستاده بودند مردهاکه خدایان از هراس در قلب‌ها می‌تپید.

****دریغکه مردهاصبح زود، ساعت ۱۰خمیازه‌های کسالت سر دادندو در حسرت رویای شبانهشیرهای تازه‌ی هموژنیزه‌شان را جرعه جرعههورت کشیدند.

پاورقی مرثیه‌ی سال‌های پاییز

دیشب شب امتحان دکتر پیران بود. خبر مرگم گفتم بروم خوابگاه با بچه‌ها عقلمان را بگذاریم رو هم ببینیم چه کار باید کرد. ساع حوالی ۱۰ شب بود که رسیدم خوابگاه سروستان.  خلاصه نشستیم و حرف زدیم و درس نخواندیم.از  صبح کمی دندان‌درد داشتم. نزدیکی‌های ساعت یک که شروع کردیم به خواندن، دردم به حدی رسید که واقعن به خودم می‌پیچیدم. ساعت یک و نیم بود که از صادق آبسالان پرسیدم این حوالی درمانگاهی، اورژانسی چیزی پیدا نمی‌شود؟ احمد (یعنی [...]