تنگ
حالا. وقتی دلم برای خودم میخواهد تنگ دیوار فروتن و کوچکی از این شهر ارواح دراز بکشد. بس که ساکت است این شهر با همهی هارت و پورتهاش. بس که بوی مردار میآید از همهجاش.حوصلهام تا پارکوی هم نمیرسد. آدم مجبور باشد تا چین و ماچین هم میرود. مجبور باشد آنقدر میرود که خیال میکند هنوز راه نیفتاده، که یادش میرود یک وقت باید تا پارکوی میرسیده [...]

