دفتر خاطرات پاییز » 1387 » آگوست

آهنگ‌نوشت: به صفر رسیدن

می‌خواهم درباره‌ی یک قطعه‌ی موسیقی حرف بزنم. این قطعه، هیچ ویژگی هنری بارزی ندارد، اهمیتی هم ندارد جز آن‌که بخشی از تاریخ زندگی روزمره‌ی مردم ماست. این قطعه شاید هیچ ربط و شباهتی با آن‌چه دوستان «روشنفکر» من آن را موسیقی «فاخر» و «برتر» تلقی می‌کنند نداشته باشد. این قطعه، ترانه‌ای است که عده‌ی زیادی از مردم آن را می‌شنیده‌اند و با آن ارتباط برقرار می‌کرده‌اند و ارزش‌اش [...]

مثل بیژن جلالی

اگر کسی مرا خواست،بگویید رفته باران‌ها راتماشا کند.و اگر اصرار کرد،بگویید برای دیدن توفان‌هارفته است.و اگر باز هم سماجت کرد،بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد.

اشکال کار این است که هنوز باور نکرده‌ام کارمند هستم. قصد هم ندارم انگار باور کنم.

یادته؟

امروز صبح، ساعت هشت و نیم که از خواب پا شدم، تازه فهمیدم چقدر دلم برای تماشای برف از طبقه‌ی چهارم آن خوابگاه لعنتی توی دانشگاه بهشتی تنگ شده. وقتی که برف آرام آرام می‌بارد و من توی بالکن آن اتاق چهارنفره نشسته‌آم و دارم فکر و خیال می‌کنم. آن اتاق چهار نفره در طبقه‌ی چهارم بلوک پنج، که تنهاییم را له کرده بود با رسول و امید [...]