دفتر خاطرات پاییز » 1389 » فوریه

ما همه خوبیم

خب. بی‌خیال یادداشت قبلی.

در راستای فعالیت‌های خیلی فرهنگی این وبلاگ، امروز یک کتاب خواندنی به شما معرفی می‌کنم.

کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین»، با عنوان فرعی «نجوا و فریادها دربرخورد فرهنگ‌هاِ» تازه‌ترین کتاب محمد قائد است که حتمن او را می‌شناسید؛ نویسنده‌ی خوش‌ذوقی که خواندن نوشته‌هایش بیشتر وقت‌ها من را سر کیف می‌آورد.

فرم مورد علاقه‌ی قائد برای نوشتن چیزی است که خودش به آن «مقاله» می‌گوید؛ البته مقاله با تعریف و توصیفی که خودش [...]

از شش جهتم راه ببستند

ای کاش دستی بود، دست مهربانی بود که از این‌جا برم می‌داشت، می‌گذاشتم جای دیگری. پنجره‌ی گذشته‌ها را می‌بست، می‌گفت حالا به دنیا بیا. حالا دیگر خوب باش.

از یک جای زندگی به بعد خیلی‌ چیزها برای آدم علی‌السویه است. دیگر برای آدم مهم نیست که دنیا را تغییر بدهد، کارهای بزرگ بکند، برای فتح قله‌های موفقیت سگ‌دو بزند، بخواهد چیز خاصی بشود یا کار خاصی بکند. از یک جای زندگی به بعد آدم می‌خواهد زندگی آرام [...]

دوم

رفتن برای رسیدن نیست

برای نبودن است.

رفتن ناگزیری چراغ سبز چهارراه است

وقتی که پشت سرت گوش تا گوش

از مشروطه تا این‌جا

اتوموبیل‌ها ایستاده‌اند:

ون‌ها در راه پاسگاه

مصدق در راه احمدآباد

رضاخان در راه تبعید

و دورتر

دلیجانی از شمال می‌آید

با سر میرزا کوچک‌خان.

رفتن از ناگزیری پشت سر است.

خاطره‌های کوچک

یک

هر نسلی برای خودش خاطرات مشترکی دارد. خاطره‌های مشترک به  یک نسل هویت می‌دهند، من و هم‌نسل‌هایم تاریخچه‌ی وسیعی از نمادها، وقایع و یادگاری‌ها داریم که آن‌ها را با هم تجربه کرده‌ایم. مثلن سریال عروسکی خونه‌ی مادربزرگه معنایی فراتر از یک برنامه‌ی ساده‌ی تلویزیونی برای ما دارد. وقتی از شخصیتی مثل مخمل خونه‌ی مادربزرگه یا کپل مدرسه‌ی موش‌ها حرف می‌زنیم، تعبیرها و معناهای مشترکی در ذهن من و هم‌نسل‌هایم شکل می‌گیرد.

جز این چیزهای ساده [...]

وبلاگ‌بازی

مدتی می‌خواهم خودم را با این وبلاگ سرگرم کنم. بیشتر بیایم اینجا شاید بیشتر یادم برود که چه دارد می‌گذرد بر ما.

یکی از کارهایی که دوست دارم از این به بعد این‌جا بکنم، معرفی اتفاق‌های جالبی است که توی وبلاگستان می‌افتد. بالاخره بعد از این سال‌های وبلاگ‌خوانی حرفه‌ای شاید بتوانم دوستانم را با آدم‌ها و نوشته‌های تازه و جالبی آشنا کنم.

نوشته‌های تازه‌ی دیگری که اینجا خواهم نوشت برخی از شعرهای کوتاه است که اگر بتوانید بخوانید در بخش «شعرهای رفتنِ»همین [...]

یکم

دیگر نمی‌توانیم بخندیم

وقت برای خنده گذشته است

پیرمرد با چشم‌های عمیق

به دوردستی دیوار روبرو نگاه کرد

و نگاهش گشت تا پتجره‌ی رو به خیابان

باران می‌آمد

اما این باران

تاریخ را که نمی‌شوید

تو را که زنده نمی‌کند دوباره در خیابان‌های تهران

پیرمرد

با چشم‌های عمیقش

می‌گفت

رفتن چتر نمی‌خواهد

حالا که دیگر نمی‌توانیم بخندیم

حالا که وقت خنده گذشته است.

بریده‌ام

سالار:

دارد کم‌کم نزدیک یک سال می‌شود که قطار زندگی من از ریل خارج شده است. نمی‌دانم. شاید همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد که آقا داوود ایستاده بود دم در مجتمع، منتظر من، که خبر بد را بدهد. بعدش دیگر همیشه خبرهای خوب بین توفان خبرهای بد، اتفاق‌های بد گم شده است.

یک سال است دارم صبر می‌کنم؛ اما قطار بی‌مهار خارج شده [...]