ای وای… قیصر
یک
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز
یک نفس

یک
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز
یک نفس
پشیمانم از همهی دانستههام. پشیمانم از همهی چیزهایی که برایشان سعی کردهام. پشیمانم از این همه فردای کوتاه، از این همه خیالهای خوب، رویاهای شبانه. پشیمانم از گریههایی که نکردهام همیشه. پشیمانم از این سطرها به بعد، از قبلتر این سطرها.
وشرمندهام از خودم که مجبورم به تو اثبات کنم باید زنده بمانی. شرمندهام که گاهی اوقات [...]
این روزها که میگذرد…
جملهای که کاش مال من بود. مثل هر روز هست و نیست. سرم گیج رفته است. از این کوچهخیابانها، این آدمها که غریبهاند. دلشان جای دیگری نیست. چشمهایشان گرد میشود، بهت میکنند. یکجوریاند. مثل من که یک جوریام و جورم با کسی جور نمیشود این روزها که میگذرد.
تب میسوزاندم. گر گرفتهام. مثل این است که زیر پوستم چیزی دارد ذوب میشود.
از آن شهر لعنتی تا این شهر لعنتی. با یک همسفر داغانتر. شب شده. شب با تب، به تب میآید. نیمهشب.
لباسهایم را کندم. وسط اتاق دراز شدم. برفکهای یخچال را [...]
یک
وبلاگ بازی برای من واقعی شدن سودای یک رسانهی شخصی است. تا حالا وبلاگهای زیادی درست کردهام برای خودم. اولین بار که سر از کار اینترنت درآوردم رفتم به بلاگر و اولین وبلاگم را آنجا درست کردم. بعضیها شاید یادشان مانده باشد. اسم خودم [...]
پاییز برای من امروز شروع شد. امروز که هوا ابر، و باران اول افتتاحیهی پاییز. مثل لحظهی وصال. مثل ظهور موعود. برای مردن مثل امروزها بهترین وقتاند.
پاییزم را از امروز شروع میکنم، بعد چند سال خانه بدوشی و تنوعطلبی روی وب. پاییز خانهی من است.