دفتر خاطرات پاییز » 2008 » ژانویه

ایستاده بودند

مردها ایستاده بودندکه جاده از آن‌ها گذشتو در راه‌های رفتنگم شد.مردها سوار اسب بادایستاده بودندکه زمان در ساعت‌هاشان خوابیدو خورشید پشت ابرها کز کرداز شرم نگاهشان.با شمشیرهای برهنهایستاده بودند مردهاکه خدایان از هراس در قلب‌ها می‌تپید.

****دریغکه مردهاصبح زود، ساعت ۱۰خمیازه‌های کسالت سر دادندو در حسرت رویای شبانهشیرهای تازه‌ی هموژنیزه‌شان را جرعه جرعههورت کشیدند.

پاورقی مرثیه‌ی سال‌های پاییز

دیشب شب امتحان دکتر پیران بود. خبر مرگم گفتم بروم خوابگاه با بچه‌ها عقلمان را بگذاریم رو هم ببینیم چه کار باید کرد. ساع حوالی ۱۰ شب بود که رسیدم خوابگاه سروستان.  خلاصه نشستیم و حرف زدیم و درس نخواندیم.از  صبح کمی دندان‌درد داشتم. نزدیکی‌های ساعت یک که شروع کردیم به خواندن، دردم به حدی رسید که واقعن به خودم می‌پیچیدم. ساعت یک و نیم بود که از صادق آبسالان پرسیدم این حوالی درمانگاهی، اورژانسی چیزی پیدا نمی‌شود؟ احمد (یعنی [...]

گوشت لوبیا!

تعطیلات محرم را در دارالمومنین! کاشان گذراندیم. هیئت های کاشان خیلی معروفند و از قرار تمام ۱۲ ماه سال هم برقرارند. اغلب این مداح های پر سر و صدا -امثال سید ذاکر- را هم ردشان را که می گیری تهش می رسی به همان جا! دوست داشتم عزاداری هاشان را می دیدم. باید جالب باشد. اما به هر حال از آن جا محل زندگی مشترک ما محدود شده به کوچه خیابان ها، سقف که گیرمان می آید دل کندن برایمان [...]

فوتبال، حوزه‌ی عمومی، جهانی‌شدن و دکتر رفیع‌پور

حرف راجع به موضوع فوتبال در ایران بسیار می‌شود زد. در شرایط فعلی فوتبال به یکی از عرصه‌های جالب پژوهش نظری و میدانی برای جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی تبدیل شده است.موضوعی که یک سالی است دارم به آن فکر می‌کنم و شاید موضوع پایان‌نامه‌ام هم همین باشد شکل‌گیری چیزی شبیه حوزه‌ی عمومی در فوتبال ایران است. گفتگو و مباحثه‌ی عمومی مردم درباره‌ی مسایل مربوط به آن مملکت بیش و پیش از هر حوزه‌ی دیگری در ایران رواج پیدا کرده است. [...]

علم بومی!

دیروز کارشناسی در رادیو از لزوم بومی کردن بخاری ها و وسایل گرم کننده گازی حرف می زد.  یاد رشته های علوم انسانی افتادیم با وضعیت اسف بارش در ایران… نمی دانم اما به نظرم این روزها حرف از بومی کردن رشته های علوم انسانی بیشتر شبیه یک ژست روشن فکر مآبانه و حتی غرب زده شده است!

توفیق اجباری!!

 امروز رییس بالا سرمان نیست.  من هم که خجسته و سرخوشم.  اهل حفظ تعادل هم نیستم. بنا بر این ممکن است تا شب بیایم چند باری به روز کنم.از آن جا که ما انسان های شریف اما بی خانمانی هستیم و در این کلان شهر بی سر و ته زندگی مشترکمان را تو کوچه آغاز کرده ایم دیروز از زور سرما تو خیابان ها و پارک ها توفیق اجباری! نصیبمان شد.

بد هم نیست آدم گاهی وقتش را با این جور [...]

آرامش

بعد از گذشت چند هفته سخت _خیلی سخت!!!_ جمعه خیلی خوبی را با هم گذراندیم.درگیری ها و فشارهای زندگی روزمره آن قدر زیاد شده بود که زندگی مان و رابطه مان را داشت دچار تنش می کرد.دوست دارم درباره این مسائل و تجربه های جدیدم بیشتر بنویسم اما حالا نمی شود. تمرکز ندارم و ذهنم آزاد نیست. در حال حاضر مهم فقط این است که آرامم. همین!

دکتر حسن سرایی

امروز آخرین روز دوره‌ی سه ترمه‌ی ما بود با دکتر حسن سرایی عزیز. در طول این سال‌ها با استادهای زیادی در حوزه‌ی علوم اجتماعی سر و کار داشته‌ام و حقیقت این است که دکتر سرایی از لحاظ شخصیتی یکی از نوادر روزگار ماست در فضای دانشگاهی علوم اجتماعی. علیرغم این‌که هرگز علاقه‌ای به مباحث آماری روش تحقیق نداشته‌ام و بخش مهمی از مباحث کلاسی‌مان با ایشان هم مربوط به همین حوزه بوده است، اما واقعن در طول این چند سال [...]