هرگز در هیچ دورهای اینچنین پرخاشگر و عصبی نبودهام. این پرخاشگری در این دوره هم البته محدود میشود به محیط کار. هفتهای نیست که بدون اعصابخوردی و جر و بحث در محیط کار بگذرد. اوضاع طوری شده است که کمکم دارم احساس ضرورت میکنم با یک روانکاو حرف بزنم.
گاهی فکر میکنم اگر این [...]
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۵ خرداد, ۱۳۸۷ نویسنده سالار
تا کی میخواهد کش بیاید این سالهای پاییز؟ فکر میکنم دیگر حرف سال و ماه نیست. روزگاری است که از آن رد میشویم، عمری است که میگذرد.
این بیحسی تلخ، بیتفاوتی خوابآور همینطور ادامه دارد. یقهمان را چسبیده است و تا تماممان نکند دست بر نمیدارد که نمیدارد.
مدتی است دارم فکر میکنم هیچ چیز جز رفتن، رفتن و نبودن، هیچجا نبودن و نماندن آرامم نمیکند.
مدتی است دارم به پوسیدگی فکر میکنم. پشت این میز، روی آن تختخواب یا توی خیابانهای این [...]
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۲ خرداد, ۱۳۸۷ نویسنده سالار
+ + + +
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۲۹ اردیبهشت, ۱۳۸۷ نویسنده سالار
یکم
فرض کنید یک سری شبکهی رادیویی دارید و برای هر کدامشان از هر شهر ایران یک رقم به عنوان میزان شنوندهی رادیو. خب؟ رئیسمون: … تاکید میکنم، حتمن «رگرسیون خطی» شنوندهها تو گزارش نهایی ذکر بشه. اگه رعایت نکنید مجبور خواهیم شد … درصد از قراردادتون به عنوان تنبیه کم کنیم.ما: آٔقا ببخشید… این رگرسیون خطی که [...]
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷ نویسنده سالار
آدم فکز میکند پیر شده است؛ با این خستگی که توی رگهایم دور میزند. با این اشتیاقی که هنوز دارم برای تنهایی، «تنهایی عریان». و شوقی که دارم برای گفتن، برای فکر کردن به هر چه گذشته است. و دلزدگی مفرط از هر چه قرار است اتفاق بیفتد. پاک کردن «آینده» و همهی مشتقاتش از دفتر یادداشت پاره پورهی ذهن.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۷ اردیبهشت, ۱۳۸۷ نویسنده سالار
دارد همهچیز یادم میرود. مثل این است که سالها توی راه باشم. سالها نشسته باشم توی این اتوبوسی که سالهاست یواش یواش دارد میرود. مثل اینکه این جاده ته نداشته باشد. و هی هر چه یواش یواش میروم، تندتند یادم میرود. میترسم یک روز صبح که از خواب پا میشوم، اسمت را هم فراموش کرده باشم و فکر کنم که سالهاست تنها بودهام؛ غریبی کنم با [...]
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۳ اردیبهشت, ۱۳۸۷ نویسنده سالار