…
اشکال کار این است که هنوز باور نکردهام کارمند هستم. قصد هم ندارم انگار باور کنم.

اشکال کار این است که هنوز باور نکردهام کارمند هستم. قصد هم ندارم انگار باور کنم.
امروز صبح، ساعت هشت و نیم که از خواب پا شدم، تازه فهمیدم چقدر دلم برای تماشای برف از طبقهی چهارم آن خوابگاه لعنتی توی دانشگاه بهشتی تنگ شده. وقتی که برف آرام آرام میبارد و من توی بالکن آن اتاق چهارنفره نشستهآم و دارم فکر و خیال میکنم. آن اتاق چهار نفره در طبقهی چهارم بلوک پنج، که تنهاییم را له کرده بود با رسول و امید [...]
این مدت که آفتابی نمیشدیم مشغول اسبابکشی بودیم؛ از خواجه نظام به میرعماد. طبقهی پنجم یک ساختمان قدیمی مشرف به اتوبان چمران. و چهها که نمیگذرد بر آدم توی اسبابکشی.
در یادداشتهای قبلی به اختصار دربارهی دو جریان عمدهی موجود در جامعهشناسی ایران حرف زدم. جریانی که خودش را طرفدار جامعهشناسی بومی میداند و جریان دیگری که تنها به تکرار و نقل طوطیوار تاریخ نظریهی اجتماعی غرب میپردازد. اصلن حوصلهی ادامهی این بحث را ندارم راستش. خلاصه که این هر [...]