دفتر خاطرات پاییز » 2008 » اکتبر

اشکال کار این است که هنوز باور نکرده‌ام کارمند هستم. قصد هم ندارم انگار باور کنم.

یادته؟

امروز صبح، ساعت هشت و نیم که از خواب پا شدم، تازه فهمیدم چقدر دلم برای تماشای برف از طبقه‌ی چهارم آن خوابگاه لعنتی توی دانشگاه بهشتی تنگ شده. وقتی که برف آرام آرام می‌بارد و من توی بالکن آن اتاق چهارنفره نشسته‌آم و دارم فکر و خیال می‌کنم. آن اتاق چهار نفره در طبقه‌ی چهارم بلوک پنج، که تنهاییم را له کرده بود با رسول و امید [...]

پنجره‌ای به سوی جامعه‌شناسی خلاق (تمام)

این مدت که آفتابی نمی‌شدیم مشغول اسباب‌کشی بودیم‎‎؛ از خواجه نظام به میرعماد. طبقه‌ی پنجم یک ساختمان قدیمی مشرف به اتوبان چمران. و چه‌ها که نمی‌گذرد بر آدم توی اسباب‌کشی.

در یادداشت‌های قبلی به اختصار درباره‌‌ی دو جریان عمده‌ی موجود در جامعه‌شناسی ایران حرف زدم. جریانی که خودش را طرفدار جامعه‌شناسی بومی می‌داند و جریان دیگری که تنها به تکرار و نقل طوطی‌وار تاریخ نظریه‌ی اجتماعی غرب می‌پردازد. اصلن حوصله‌ی ادامه‌ی این بحث را ندارم راستش. خلاصه که این هر [...]