دفتر خاطرات پاییز » 2008 » نوامبر

چرت و پرت

مدت مدیدی است که به طور مضاعف احساس می‌کنم حوصله و طاقت آشنایی با آدم‌های جدید را ندارم. انگار دلم نمی‌خواهد با کس تازه‌ای روبرو شوم تا مجبور باشم سختی معاشرت با او را تحمل کنم.

معاشرت با دیگری چیزهایی را یادم می‌آورم که من سعی کرده‌ام عمیقن در خودم سرکوبشان کنم؛ مجموعه‌ای از حقارت‌هایی که دلم [...]

آهنگ‌نوشت: به صفر رسیدن

می‌خواهم درباره‌ی یک قطعه‌ی موسیقی حرف بزنم. این قطعه، هیچ ویژگی هنری بارزی ندارد، اهمیتی هم ندارد جز آن‌که بخشی از تاریخ زندگی روزمره‌ی مردم ماست. این قطعه شاید هیچ ربط و شباهتی با آن‌چه دوستان «روشنفکر» من آن را موسیقی «فاخر» و «برتر» تلقی می‌کنند نداشته باشد. این قطعه، ترانه‌ای است که عده‌ی زیادی از مردم آن را می‌شنیده‌اند و با آن ارتباط برقرار می‌کرده‌اند و ارزش‌اش [...]

مثل بیژن جلالی

اگر کسی مرا خواست،بگویید رفته باران‌ها راتماشا کند.و اگر اصرار کرد،بگویید برای دیدن توفان‌هارفته است.و اگر باز هم سماجت کرد،بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد.