دفتر خاطرات پاییز » 2009 » آوریل

رفیع‌پوریسم و نقد رفیع‌پوریسم. قسمت دوم

برنامه‌ی بررسی مسایل اجتماعی ایران که شامل درس‌گفتارهای آقای دکتر فرامرز رفیع‌پور است، همچنان از تلویزیون دولتی ایران پخش می‌شود و برخلاف تصور من چندان مورد استقبال بینندگان قرار نگرفته است. من قصد داشتم در قالب چند یادداشت دانشجویی ـ‌که نخستینش را این‌جا نوشته‌ام ـ نگاهی منتقدانه به منظر ایشان نسبت به مسایل اجتماعی ایران بیندازم، اما به مرور زمان و پیش رفتن بحث ایشان احساس کردم اساسن در صحبت‌های [...]

چشم‌های معصوم

تا به حال شده نیمه‌های شب از سر بی‌خوابی شبانه توی تاریکی راه بیفتی و توی آشپزخونه چشمت بیفته به سوسکی که توی ظرفای نشسته غلت و واغلط مستانه می‌زنه و زل بزنی توی چشمای سوسک بیچاره که حالا با دیدن هیکل تو توی اون ظلمات چه حالی پیدا کرده؟

رفیع‌پوریسم و نقد رفیع‌پوریسم. قسمت اول

درباره‌ی برنامه‌ی تلویزیونی بررسی مسایل اجتماعی ایران

کمی با خودم کلنجار رفتم که این یادداشت را بنویسم یا نه. اما چون معمولن نقطه‌نظرات استاد در فضای واقعی هیچ حرف و سخن و منتقدی [...]

Policing the Crisis

این روزها بحث از برخورد با سایت‌های مستهجن اینترنتی در ایران داغ است. تعداد زیادی از صاحبان این سایت‌ها دستگیر شده‌اند و برنامه‌ی «شوک» از شبکه‌ی سوم هر چند شب یک‌بار پخش می‌شود که شامل اعترافات دست‌اندرکاران سایت‌های مورد نظر و گفتارها و تصاویری در جهت القای فجایع ناشی از این سایت‌هاست. من در این یادداشت می‌کوشم با استفاده از یک نمونه، ابعاد سیاسی اجتماعی این واقعه را تبیین کنم.

در سال ۱۹۷۸ [...]

حالم خوب نیست. سعی می‌کنم خوب باشم. بختک سال تازه رها نمی‌کند جسم و روانم را. می‌خواهم خواب باشم، خواب بوده باشم. دلتنگی فرایم خوانده است. خسته‌ام.

کارم را ول کردم. این سوهان روح باید یک‌جا از کاستن من بازمی‌ایستاد.

هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم توی خانه‌اش مسکّن نداشته باشد.

ما همه پیر می [...]

بعد از تعطیلات

تعطیلات خوبی نبود. از قبل عید تقریبا به صورت مداوم و یک‌بند سردرد دارم. سالار همه همه عید را مریض بود و هنوز هست. از این‌ها بدتر پیاده‌روی و بعضا دویدن روی اعصاب بود که آزار می‌داد. من هم مثل سالار آرزو می‌کنم که اقلا یک امسال بهار نشان سال نکومان نباشد!

تعطیلات مزخرف

بالاخره این تعطیلات هم تمام شد. به‌دون شک این تعطیلات بعد از تعطیلات نوروز سال ۷۹ یا ۸۰ (دقیق یادم نیست) که در قشم بودم، بدترین تعطیلات نوروزی عمرم بوده است. ده دوازده روز اول که از درد به خودم می‌پیچدم، پشت سر هم اتفاق‌های مزخرف و حال‌گیر افتاد. در این مدت مطلقن هیچ کار مثبتی انجام ندادم و الان هم روحیه‌ی مناسبی برای شروع برنامه‌های در دست اجرایم ندارم. امیدوارم سالی که نکوست [...]