دفتر خاطرات پاییز » 2009 » نوامبر

او که خودش است

در خوابهای کودکی‌ام

هر شب طنین سوت قطاری

از ایستگاه می‌گذرد

دنباله‌ی قطار

انگار هیچ گاه به پایان نمی‌رسد

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره‌هایش

تنها تویی که دست تکان می‌دهی

آنگاه

در چارچوب پنجره‌ها

شب شعله می‌کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود …

یک عصر بی حوصله ی پاییز باشد، نشسته باشی پشت میز اداره‌ات، کاغذها را پهن کرده باشی روی میز، گاهی چیزی تایپ کنی، روی کاغذها نگاه کنی … دلت قرار نگیرد. نگاهت را بچرخانی از پنجره به درخت [...]