او که خودش است
در خوابهای کودکیام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه میگذرد
دنبالهی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمیرسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجرههایش
تنها تویی که دست تکان میدهی
آنگاه
در چارچوب پنجرهها
شب شعله میکشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود …
یک عصر بی حوصله ی پاییز باشد، نشسته باشی پشت میز ادارهات، کاغذها را پهن کرده باشی روی میز، گاهی چیزی تایپ کنی، روی کاغذها نگاه کنی … دلت قرار نگیرد. نگاهت را بچرخانی از پنجره به درخت [...]











