یک پرتقال دارم/ برای تو
بیدار که شدم، آسمان پیدا بود، ابری بود. چند تا کتاب آمار و روش تحقیق روی میز بود. زندگی کم بود. میخواستم گریه کنم. لباس پوشیدم. صبح اوبن بیدار بود. ترافیک ماشینها بیحوصله بود.
اولین جملهی هر روز را خواندم؛ روی پل عابر اوین، سبز نوشته بودند: نان برای سفره، خنده برای لبها. بهترین شعار بود. بهترین شعر اما عاشقانه بود. بهترین شعرِ عاشقانه که خوانده بودم را شاعری پیر وسط شعری بلند گفته بود. «یک پرتقال [...]











