دفتر خاطرات پاییز » 2010 » مارس

وقتِ مردن

سالار:

کاش سال هشتاد و نه سال خوبی باشد برایتان.

از دو روز پیش صدای همه همین را پشت تلفن به من می‌گوید. کاش می‌شد. و ما غافل نیستیم، این‌که هشتِ یکانِ هشتاد و هشت بشود نُه، قرار ماست برای خودمان. نه این‌که چرخ روزگار از یک لحظه، یک جای تاریخ جور دیگری بچرخد؛ نه این‌که ورق برگردد، نه این‌که خدای همیشه برود مرخصی و خدایی مهربان‌تر بیاید بنشیند و خدایی [...]

نوروزت مبارک

نوروزت مبارک. این را من به تو می‌گویم. منی که هیچ اسفندی را خوشحال نبوده‌ام. از تمام شدنْ هیچ خوشحال نبوده‌ام.

لبخندت را بکار در حاشیه‌ی سگرمه‌های درهم حال‌ندار من؛ مثل بهار که توی کرختی زمستان، مثل مهربانی بی‌منت دوستانه‌ای در بی‌کسی؛ بکار و بگذار برای شب‌های بی‌خوابیِ در پیش شکوفه کند، بار بدهد. بگذار به این بهار قسم بخوریم که ما عشق را رعایت کرده‌ایم، انسان را رعایت کرده‌ایم.

قلبم را در مجرای کهنه‌ای پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ایش نیست.
از مهتابی [...]

دفاع‌نامه

قسمت اول و نیمم: غمی بود رستم بیازید چنگ …

مدتی در نبشتن این صحیفه تاخیر افتادی. از آن رو که دشمنان خبیث به همدستی ایادی معلوم الحالشان در شرکت آسیاتک، اینترنت نگارنده را قطع نمودندی و علت غم و خسران فراوان گشتندی.

اما مر آن‌چه بر جهان‌پهلوان گذشت در آوردگاه دوشنبه را پس از این بر تو روایت کنم. اکنون که در نبشتن تعجیل دارم، به صورت تلغرافی رازی را بر [...]