دفتر خاطرات پاییز » 2010 » جولای

سکانس خیال‌ها

از نوجوانی آدم ناراحتی بودم. شاکی بودم از رنجی که هر روز می‌بریم و شاکی‌تر شدم وقتی عقلم رسید این رنجی که می‌بریم را پایانی نیست و جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است. افسرده بودم (هنوز هم هستم) و بیماری عجیبی از پانزده شانزده سالگی گریبانم را گرفت که البته برایم لذت‌بخش بود. می‌دانستم چیزی غیر عادی است که تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم بیماری؛ و الا نه ناراحتم می‌کرد و نه با کسی از [...]

شرافت از دست رفته

این تصویر «حسین سهیلی زاده» است. کارگردان سربال تلویزیونی فاصله‌ها که اخیرن از کانال سه پخش می‌شود. قصدم از گذاشتن این تصویر و نام بردن از سریال فاصله‌ها فقط یک چیز است: در این سریال بین آدم‌های خوب و آدم‌های بد، بهتر بگویم بین مردهای خوب و مردهای بد، یک تفاوت آشکار وجود دارد: خوب‌ها ریش دارند و بدها ریششان را تراشیده‌اند.

و در دنیای واقعی، جایی که نه سریالی در کار هست و نه پای چندصد [...]

حواست هست؟

در نوجوانی جایی خوانده بودم که آدم‌ها اگر تا سی سالگی‌شان کار به درد بخور و ماندگاری کردند که کردند، اگر نه باقی زندگی‌شان بر همان منوال روزمره‌ی عادت شده خواهد گذشت. قضیه را ربط داده بود به تمایلات جنسی و فرویدیسم و این حرف‌ها.

کاری ندارم به درست و غلط بودن این تصور. فقط امروز که نسرین داشت تعداد موهای سفیدم را می‌شمرد، نمی‌دانم چرا یادم افتاد سال‌ها پیش چنین چیزهایی خوانده‌ام جایی.

این یادداشت‌ها [...]

بکُشی و نکُشی می‌کشنت

راستی اگه برگردیم عقب، اگه فرمونو یه شب دوره کنن، چند تا چاقو پشت قیصر می‌زنه؟

ما همه چیزمان را از دست دادیم؛ مفت و مجانی. پدرم می‌گفت من یاد گرفته‌ام اگر کسی برایم تب کرد،‌ برایش بمیرم. می‌گفت دوره‌ی ما دوره‌ی رفاقت بود؛ بامرام‌ها بزرگ بودند. خودش همه‌ی زندگی‌اش را پای رفاقت سوزاند. ناراضی نیست. فقط می‌گوید این‌قدر را فهمیده است که هر نسلی خیالات خودش را دارد.

حساب کار نامردها با چاقوی ضامن‌دار بود. [...]