خیلی وقت است (۲)

رفتن برای رسیدن نیست
برای نبودن است.
رفتن ناگزیری چراغ سبز چهارراه است
وقتی که پشت سرت گوش تا گوش
از مشروطه تا اینجا
اتوموبیلها ایستادهاند:
ونها در راه پاسگاه
مصدق در راه احمدآباد
رضاخان در راه تبعید
و دورتر
دلیجانی از شمال میآید
با سر میرزا کوچکخان.
رفتن از ناگزیری پشت سر است.
- #دیگر نمیتوانیم بخندیم
وقت برای خنده گذشته است
پیرمرد با چشمهای عمیق
به دوردستی دیوار روبرو نگاه کرد
و نگاهش گشت تا پتجرهی رو به خیابان
باران میآمد
اما این باران
تاریخ را که نمیشوید
تو را که زنده نمیکند دوباره در خیابانهای تهران
پیرمرد
با چشمهای عمیقش
میگفت
رفتن چتر نمیخواهد
حالا که دیگر نمیتوانیم بخندیم
حالا که وقت خنده گذشته است.
- #
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۳ بهمن, ۱۳۸۸ نویسنده سالار
فقط یک نظر
Copyright © 2010 - تمامی حقوق محفوظ می باشد - دفتر خاطرات پاییز
قالب پرشیا قدرت گرفته از وردپرس و ساخته شده توسط مهدی رادی
بمیرم برا هممون
[پاسخ]