پشیمانم

شاید شنیدن این حرف‌ها از جانب من برای بعضی از دوستان نزدیک عجیب باشد. نمی‌دانم شاید یک روز از گفتن این‌ها پشیمان بشوم ولی فعلن از چیزهای دیگری پیشمانم.

شاید شنیدن این حرف‌ها از جانب من برای بعضی از دوستان نزدیک عجیب باشد. نمی‌دانم شاید یک روز از گفتن این‌ها پشیمان بشوم ولی فعلن از چیزهای دیگری پیشمانم.

تحصیل در رشته‌های علوم اجتماعی در ایران و برای فرزندان بسیاری از طبقات و اقشار، کاری است بی‌نهایت ابلهانه. این حرف را وقتی ما می‌خواستیم وارد این دنیا شویم، خیلی‌ها بهمان گفتند و ما همه‌شان را فرصت‌طلب و مرتجع و نادان اسم گذاشتیم پیش خودمان؛ اما درست است این حرف.

علوم اجتماعی در ایران یک حوزه‌ی دانشگاهی لوکس است. لوکس است به این خاطر که همه‌ی ـ تاکید می‌کنم همه‌ی ـ کنش‌هایی که در این عرصه انجام می‌شود، برای این نیست که به دردی بخورد یا به کاری بیاید. کتاب‌ها و مقاله‌هایی که نوشته می‌شود، پژوهش‌ها و آموزش‌هایی که داده می‌شود، روی هم رفته هیچ فایده‌ی اجتماعی ندارد.

شما اگر یک خانه‌ی بیست متری درب و داغان داشته باشید، در یک محله‌ی کثیف، با دیوارهای ریخته و اثاثیه‌ی اوراق و در این شرایط بروید مثلن یک تابلو نقاشی چند میلیونی بخرید و بزنید به دیوار خانه‌تان، همه به شما خواهند خندید. این تابلو نقاشی یک کالای لوکس است، به دردی نمی‌خورد، جایش هم این‌جا نیست. حکایت تحصیل در علوم اجتماعی، فلسفه، علوم سیاسی و رشته‌هایی از این دست هم در ایران، توسط آدم‌هایی که خودشان یا خانواده‌شان تمکن مالی کافی ندارند، حکایت همان خانه و همان تابلو نقاشی است.

این علوم به درد بچه حاجی‌ها، بچه سرمایه‌دارها، بچه تاجرها، بچه زمین‌دارها، بچه‌ی وزیر و وکیل‌ها می‌خورد. این بچه‌ها هم دو دسته‌اند؛ یک عده‌شان ذوق این عرصه را دارند و یک عده‌شان هم ندارند. آن‌ دسته‌ی باذوق‌ها به آموختن ادامه می‌دهند و سری توی سرا در می‌آورند و دانشمندی پیشه می‌کنند یا از غرق شدن در دنیای این علوم پیش خودشان و برای خودشان لذت می‌برند و بی‌ذوق‌ها هم مدرکی می‌گیرند و قدر و منزلتشان بالاتر می‌رود و باسواد و دانشگاه رفته می‌شوند. در هر دو حالت برای هر دو دسته این‌جور دانش‌ها حکم همان کالاهای لوکس را دارد که جای فرد را در محیط اجتماعی‌اش نشان می‌دهد و گاه او را بالاتر می‌برد از آن‌چه پیش از تحصیلات بوده است.

مثل این است که شما یک خانه‌ی پانصدمتری در بالاشهر داشته باشید، زیبا و شیک با همه‌ی امکانات، با اثاثیه‌ی گران‌قیمت و همه‌چیزتمام؛ بعد بروید همان تابلو نقاشی کذایی را بخرید و آویزان کنید به گوشه‌ی دیوار اتاقتان. این‌بار کسی به شما نمی‌خندد که هیچ، همه شما را فرهیخته و دانا و خوش‌فکر هم خواهند دانست.

گمانم حالا باید روشن شده باشد چرا برای من و امثال من، صرف کردن بهترین سال‌های عمر برای تحصیل مثلن جامعه‌شناسی کاری به غایت ابلهانه است. از بین دوستان و آشناهای هم‌رشته‌ای که می‌شناسم، آن‌هایی که هراس مادی و اقتصادی بلای جانشان نبود، اکثرن اگر خرده ذوقی هم داشتند، حالا دارند بی‌دغدغه در دانشگاه‌های خوب کارشان را ادامه می‌دهند. یا فارغ‌التحصیل شده‌اند و گوشه‌ی دنجی برای خودشان پیدا کرده‌اند و می‌خوانند و بیشتر می‌دانند و گاهی می‌نویسند. از آن‌ها که هیچ آینده‌ی روشنی هرگز پیش چشم خودشان نمی‌دیدند و پدر و نیای پولدار و زمین‌داری نداشتند، چندتاشان خل و چل شدند و زد به سرشان،  یک عده‌شان وسط کار تغییر رشته دادند و عده‌ی کثیر دیگر در یک دنیای بوف کوری مضحکی دارند صبح‌ها را شب می‌کنند و به خودشان و کائنات فحش می‌دهند.

این‌ها را اولین بار است دارم همین‌طور شفاف و همین‌طور وقیحانه اعتراف می‌کنم. خوبیش این است که از این به بعد هر کس و ناکسی که بخواهد با ما مشورت کند درباره‌ی تحصیل در علوم اجتماعی حواله‌اش خواهم داد به همین یادداشت. رویم نمی‌شود این‌ها را تلفنی و حضوری بگویم بهشان، حوصله‌ی چون و چرا کردنشان را هم ندارم.


  1. از کامنتی که برای مریم(وبلاگ آبادی) گذشاته بودید اینجا اومدم و خواستم بگم:
    نسرین بانو: مریم و من و خیلی از دوستان دیگه شواهد بسیار خوبی هستیم از این تقابل خانواده هایی با ادعای رفتارهای مدرن و افکاری به شدت سنتی. من یکی به شخصه آماده هرگونه مطالعه و آمار و این حرفها هستم. فکر میکنم دوستان دیگه هم همینطور. خوشحال میشم بتونیم کمکی کنیم تا شاید افراد کمتری شرایط ما رو تجربه کنن. خوشحال میشم به منم سر بزنید.

    [پاسخ]

  2. نسرین جان به نظر من زنان در جامعه ی امروز ایران در حال گذراندن دوره ی بسیار سختی هستند.نا آگاهی هم عاملی است که فشارها را افزایش می دهد. زنان امروزی وارد دنیای کار شده اند. دنیای مردانه ای که گاهی آنها را به صورت رقیب و گاهی به صورت شی ای زینتی می بیند. در عین حال مردان هنوز به آگاهی کافی نرسیده اند و همان نقشهای سنتی را ایفا می کنند . آگاه کردن مردم بسیار کار خوبی است.

    [پاسخ]

  3. سلام
    نمی دانستم این سایت دو نفره است. ولی حالا که آمدم خیلی خوشحالم از اینکه قضایا را از نگاه دو نفر می بینیم و می خوانیم.

    جناب سالار
    به شدت متاسف شدم از خواندن قضایایی که درباره رشته خود نوشته بودید. تا اندازه زیادی با شما موافقم. شاید اگر غم نان نباشد، این نوع علوم انسان مدار تحقیق و مطالعه و مکاشفه را می طلبید.
    امیدوارم پیروز و تندرست باشید.

    [پاسخ]

  4. ۱٫اگر به پشت سرم نگاه کنم و به این نتیجه برسم اگر من یک دندانپزشک بودم خیلی بهتر بود و بعد احساس پشیمانی کنم ، خوب من فقط یک آدم پشیمانم. ولی وقتی به پشت سرم نگاه می کنم و باز دلم نمی خواهد یک دندان پزشک باشم من یک پشیمان که همزمان پشیمانیم ارزشمند است .
    ۲٫هنوز هم اگر در ویترین افتخارات دانشگاهی دنبال کالای لوکس بگردیم باز می رسیم به دکتر و مهندس. وهنوز اگر بخواهیم خیلی استقرائی و با یک جمع آماری کوچک قضاوت کنیم به نتیجه ای متفاوت از این نتیجه می رسیم که «این علوم به درد بچه حاجی‌ها، بچه سرمایه‌دارها، بچه تاجرها، بچه زمین‌دارها، بچه‌ی وزیر و وکیل‌ها می‌خورد.»
    ۳٫ اگر خیلی خوب و معقول فکر کنی و تا آخر خط بروی به این نتیجه می رسی که اساسن زندگی «کاری به غایت ابلهانه » است و اگر فکر کنی مثلن اگر تو یک پزشک پولدار یا یک بازاری مایه دار بودی الان احساس رضایت می کردی این هم به غایت ساده انگارانه است ولی خوب اگر بخواهی لگد به بیضه ی موقعیت های اجتماعی بزنی این کار به غایت منصفانه است و البته به غایت کم نتیجه.
    ۴٫ چقدر وقیح شدی؟!
    ۵٫ منظورت از «ناکس» من بودم؟

    [پاسخ]

  5. چقدر غلط دستوری دارم . oh oh!

    [پاسخ]

  6. نسرین جان من با نظر شما موافقم. جبهه گیری در مقابل جنس مخالف راهکار حل این مشکلات نیست.چون در روابط خانوادگی هر دو جنس آسیب پذیر هستند. من فکر می کنم اگر در یک وبلاگ بتوانیم مقالاتی بحث برانگیز درج کنیم و پای صحبت و نظرات زنان و مردان بنشینیم می تواند کمک موثری در درک دو جنس از خواسته های هم باشد. من اطلاعی از پیشنهاد شما به گل آبی ندارم ولی با طرح ایجاد N G O موافقم.

    [پاسخ]

  7. نوشته ای بود که من مدتهاست به آن فکر می کنم و در نهایت تاسف راست می گی.
    خیلی ارادتمندم.

    [پاسخ]

  8. حالا دگه؟ هه؟ حالا که میثمه رو بدبخ کردی؟

    [پاسخ]

  9. کاملا موافقم ولی شاید هیچ وقت جرات گفتنشو نداشتم. یه بار به محمدمون گفتم که ای کاش هیچ وقت دانشگاه نمیومدم کلی مسخرم کرد.
    این یادداشت رو الان بهتر درک میکنم وقتی هر روز دانشکده میرم و بیشتر احساس غربت می کنم. شاید الان شما دو تا با هم بخندین که ای وای احمد و نگاه داره چی میگه ولی باید باورتون بشه.
    بهرحال داریم مقاومت می کنیم ببینیم کی از بین می ریم.

    [پاسخ]

    سالار پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۲۸ ق.ظ:

    اینم از بی‌چارگی‌های ماست احمدجون که این دانشگاه رو هم اگه نداشته باشیم اون وقت از خودمون می‌پرسیم حالا کجا بریم و چیکار کنیم؟

    [پاسخ]

  10. سلام دوست گرامی وبلاگ رسمی گروه تازگی با کتاب ” چیستی فمینیسم ” خلاصه شده توسط ( رضا تسلیمی تهرانی ) آپ شده و ما منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم .
    به امید بهرمندی از اندیشه ی ناب شما . . .
    مدیر روابط عمومی تازگی

    [پاسخ]

  11. فکر می کنی رشته های دانشگاهی دیگر واقعا وضع بهتری دارند؟ راستش فکر می کنم آن ها هم اگر اهل تامل باشند وضعیت بهتری از آدمای پاراگراف یکی مانده به آخر شما نخواهند داشت!!! حالا گیرم با کمی تفاوت… ولی در اصل پوچی و بی حاصلی تحصیل شان تصور نمی کنم تفاوتی باشد…

    [پاسخ]

یک نظر بگذارید