آدم بودن
درد از این تقسیم شدنهاست. تقسیم روح آدم به کارمند بودن، دانشجو بودن، پژوهشگر بودن، وبلاگنویس بودن، سوژهی سیاسی مدام استیضاح شوندهی استبداد بودن، گناهکار بودن، همسر بودن، فرزند بودن، همسایه بودن، فامیل بودن، رفیق بودن، همکار این آدمهای مزخرفگوی پچپچکنِ بیکارِ بیمعنی بودن، مؤدب بودن، محترم بودن، مهربان بودن، عاقل بودن، بیپول بودن، مقروض بودن، خسته بودن، سختکوش بودن، درگیرِ چسنالههای تمامناشدنی بودن، مجبورِ جوابگو به سؤالِ چه کردهای و چرا کردهای و چه میخواهی بکنی بودن، نگرانِ همیشهی سقوط و سقوطِ بیشتر بودن، دلواپس مسئولیتهای فراموش شده بودن، محکوم به سرگردانیِ بیآینده بودن، بیمار بودن، منحرف بودن، بیفایده بودن.
درد از این بودنهای تقسیم شده است. وقتی بودنِ آدم همهی اینهاست؛ خرد شده در زمانها و جاها و بین آدمهای جورواجور، متلاشی شده زیر فشار سنگین موظف بودن. کنار حسرتهای مسخرهی رفتن، به سفر رفتن، به دیدار آدمهای دوستداشتنی رفتن، کلاس ساز رفتن، سهشنبهها صبح زود کوه رفتن، کتابهای خواستنی نخواندهی همیشه «باشد برای بعد» را خواندن، چیزی جز این نک و نالهها را نوشتن، انگلیسی را تا ته یاد گرفتن، نجاری کردن، باغچه داشتن، باغچه را آب دادن، هر وقت بخواهی خوابیدن، آرامش داشتن، آرامش داشتن، آرامش داشتن.
آدمیت تکهتکه نیست. آدمیت کل است. آدمیت وقتی است که بتوانی به خودت، تمام خودت در میانهی هستی نگاه کنی. بفهمی کجا هستی. بفهمی چه میخواهی، برای چه میخواهی، درستی یا اشتباهی. آدمیت آن موقعی است که تکهتکههایت نپاشیده باشد هزار طرف، بتوانی خودت را جمع کنی، خودت را دست بگیری، ببری هر کجا، بمانی هر کجا و فکر کنی به اینکه همهی آدمیتت چه میخواهد، چه میگوید، چه میخواهد بگوید.
آدمیت تکهتکه نیست. ما آدم نیستیم تا وقتی هر تکهمان را از جایی میکشند، پخش میشویم، آب میشویم، میریزیم، میرویم مثل آب ریخته به هر سو.
و این آب رفته به جو برنمیگردد، دیگر برنمیگردد.












چه خبر؟ آهان!
[پاسخ]
لام سالار جان دمت گرم جدا خوشم اومد
ولی فکر می کنی راه علاج چیه تا بتونیمیه بار دیگه آدم شیم؟
هرچند انتظار ندارم که تو پاسخگو باشی ولی جدا یکی از مواردیه که الان خیلی درگیرشم
آخه دارم دبالکتیک روشنگری رو می خونم و به آدورنو و مکتب انتقادی ایمان میارم
ببینمت باید خیلی حرف بزنیم…
عزیزی خیلی دلم برات تنگ شده…
[پاسخ]
سالار پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۲۹ ق.ظ:
عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
و از این مزخرفات
[پاسخ]
وچقدر درد است وقتی که باغچه را آب داده باشی؛ خاکش را زیر و رو کرده باشی؛ سر شاخه ها را قیچی… و دیگر از آن ِ تو نباشد…
نمی دانم چرا از تمام کلماتت فقط باغچه مرا مدهوش کرد…
می دانم…
انگارهرکس برای “حسین” خود می گرید…
[پاسخ]
سالار پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۲۷ ق.ظ:
خوش به حالتان که لااقل یک روزی یک جایی باغچهای داشتهاید لابد!
[پاسخ]
من توی هر کدوم از این موقعیت ها هم حتی مثل پیاز لایه لایه شده ام یعنی همون تکه ادمیت من توی موقعی که کارمندم تکه های کوچکتری هم داره …. سرم گیج میره از تصور شمردن تکه های خودم
[پاسخ]
سالار پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱:۲۶ ق.ظ:
و این درد را انگار درمانی نیست.
[پاسخ]
نسرین عزیز
ممنون بابت وقتی که می گذارید برای اظهار نظر در وبلاگ من.
[پاسخ]
از دیدن این سایت خوشحالم
فکر میکنم بزودی وقت کنم و سرکی به تمام گوشه های ان بندازم
نسرین خانم اگر لطف کنید در مورد گیگا پدیا توضیح دهید ممنون میشوم
من از طریق مریم (من در این ابادی… ) به اینجا هدایت شدم
موفق باشید
[پاسخ]
آه! گفتی … چه احساس همدلی شگرفی دارم با این نوشته!
[پاسخ]