یکم

دیگر نمی‌توانیم بخندیم

وقت برای خنده گذشته است

پیرمرد با چشم‌های عمیق

به دوردستی دیوار روبرو نگاه کرد

و نگاهش گشت تا پتجره‌ی رو به خیابان

باران می‌آمد

اما این باران

تاریخ را که نمی‌شوید

تو را که زنده نمی‌کند دوباره در خیابان‌های تهران

پیرمرد

با چشم‌های عمیقش

می‌گفت

رفتن چتر نمی‌خواهد

حالا که دیگر نمی‌توانیم بخندیم

حالا که وقت خنده گذشته است.



یک نظر بگذارید

پاسخ دهيد؟