بکُشی و نکُشی میکشنت
راستی اگه برگردیم عقب، اگه فرمونو یه شب دوره کنن، چند تا چاقو پشت قیصر میزنه؟
ما همه چیزمان را از دست دادیم؛ مفت و مجانی. پدرم میگفت من یاد گرفتهام اگر کسی برایم تب کرد، برایش بمیرم. میگفت دورهی ما دورهی رفاقت بود؛ بامرامها بزرگ بودند. خودش همهی زندگیاش را پای رفاقت سوزاند. ناراضی نیست. فقط میگوید اینقدر را فهمیده است که هر نسلی خیالات خودش را دارد.
حساب کار نامردها با چاقوی ضامندار بود. غیرت نقطهی ثقل فرهنگ، برانگیزانندهی مردها بود. قیصر مرد بود که حساب برادرهای نامرد آبمنگل را گذاشت کف دستشان.
ما از این فرهنگ غیرتی چیزی نمیدانستیم و نمیخواستیم. ریشخندش کردیم تا آنجا که لوتیگری با کفشهای قیصری شد جوادبازی آدمهای بیسواد و بیفرهنگ. نسل قیصر منقرض شد.
میخواستیم جای فرهنگ غیرتی ریشهدوانده، اخلاق مدرن عقلگرا و انسانگرا داشته باشیم؛ اما یادمان نبود اخلاق بیغیرت ما حریف آبمنگلها نیست، حریف لاتهای زیر گذر نیست، وقتی لوطیها، قیصرها را اخلاقن کشتهایم.
برادرهای آبمنگل، تو روز روشن ما را زدند، کشتند، اسیرمان کردند اما فرمون مرده بود و قیصر مرده بود. سرمان را پایین انداختیم و از زیر گذر گندهلاتهای عربدهکش گذشتیم.
صلح و مسالمتآمیزی شما را قربان؛ اما من (ببخشید) ترجیح میدادم غیرتی میشدم و ضامندار دستم بود.
این روزا دورهی غیرتکُشیه
کی میدونه قیصر این روزا کجاس
بکُشی و نکُشی میکشنت
اینجا بازارچهی آبمنگلیاس













سالار جان، سلام! فکر کنم نخستین بار است که برای ات کامنت می ذارم. از این که دیدم مطلب تازه گذاشتی خوش حال شدم، چون مدتی است کم کار شدی و دیر به دیر می نویسی (یا شاید می نویسی و دیر به دیر مطلب می ذاری)! از اون بیش تر، از نوشته ات خوش حال شدم. نه این که بخوام بگم بی عیب و نقص بود (که هیچ کاری نیست)، که درباره اش حرف دارم و زیاد هم دارم؛ اما از این لذت بردم که نوشته ات، بوی سالاری رو می داد که می شناختم. احساس کردم مثل اون وقت ها، با دل ات نوشته ای!
[پاسخ]
سالار پاسخ در تاريخ تیر ۱۹م, ۱۳۸۹ ۶:۰۲ ب.ظ:
ممنون نیماجان. پیگیر نوشتههات در «گوشه» هستم.
[پاسخ]
نسرین و سالار عزیز سلام گلهای من چطوریت منزل شما که با صفاست همیشه این صفا در وجودتان باشد ودر کنار یکدیگر خوش باشید ارزوی سعادت براتون دارم
[پاسخ]
آهای دو تا فوق لیسانسه غرغرو! چرا این قدر کم کم می نویسید؟ تازه اون خاله نسرینم که اصلا مدت هاست نمی نویسه. اینجا همش دست پخت سالار رو باید بخوریم! نسرررررررررررررررررررررررین!
[پاسخ]
قیصر رفت و آب منگلیا همه جا رو گرفتن نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه زورمان فقط به قیصر رسید شایدم اصلا ما زوری نداشتیم از اولشم و قیصر خودش قهرا کنار کشید
[پاسخ]
این نوشته رو فقط یه مرد می تونه نوشته باشه، ما که مغروق منجلاب مرام و معرفتیم داداش، منم تبرم رو می یارم.
نوشتت واقعا خیلی حال داد.
حبستو بکشم قناری
مخلصیم
[پاسخ]
سالار پاسخ در تاريخ مرداد ۴م, ۱۳۸۹ ۲:۲۳ ب.ظ:
چاکر آقا.
[پاسخ]
وبتان عالى بود منتظر حضور گرم و تابستانیتان هسم
راستى شما مى توانید من را با نام های زیر لینک کنید و بگویید با چه نامى لینکتان کنم:
http://www.zahra1375.blogfa.com:یا زندگى یا عشق (س.م)
http://english500.blogfa.com/:زبان انگلیسى
[پاسخ]