شبهای قدر است. مسجدها و حسینیهها شلوغ، عزاداری شهادت حضرت علی به راه و سیاهپوشها زیاد شدهاند. در همین شبها، اگر سهشنبه شبی که آغاز تعطیلیها بود میخواستی از تهران به کرج بروی، بلبشوی بیشمار ماشین و ترافیک سرسامآور اتوبان اجازه نمیداد بیست کیلومتر این مسیر را در کمتر از دو ساعت طی کنی.
اینجا ـ اطراف خانهی ما ـ که معبر رسیدن مردم به قهوهخانههای درکه است، همچنان شلوغی بیداد میکند. صدای گوشخراش موسیقی ماشینهای عبوری، طیف رنگارنگی را در برمیگیرد که از سینهزنیهای تند مداحهای جدید و جوانپسند شروع میشود تا ابی و کریسدیبرگ و ساسیمانکن. همهشان میآیند دوری بزنند و هوایی عوض کنند.
اگر بخواهیم شکلی از وضع فرهنگ مملکتمان تصویر کنیم و در آن جهتگیری فرهنگی گروهها و دستهها و جماعتهای مختلف ایرانی را نشان دهیم، باید چند صفحه را مصور کرد؟ چقدر باید فلش کشید؟ چقدر باید دایرههای فرهنگی متداخل و متباین رسم کرد تا حق مطلب ادا شود؟
ایران همیشه سرزمینی بوده است مسکن اقوام مختلف، خردهفرهنگهای مختلف و ادیان مختلف؛ اما شاید هرگز صاحب فرهنگی اینچنین متکثر نبوده است. چه چیزی دیگر این لحاف چهل تکه را در پیکر و کالبدی واحد جمع میکند؟ البته فکر میکنم لازم و به جا و معقول نیست خودمان را با ممالک فرنگستان با خرده فرهنگهای رنگارنگشان قیاس کنیم برای پاسخ به این سؤال. ما میدانیم که ممهی این جور قیاسهای تخیلی را دیگر لولو برده است.
حالا که صحبت از لولو و مقولات مرتبط با آن شد، بد نیست به این مسئله هم فکر کنیم که نظام سیاسی موجود چه تأثیراتی در شدت گرفتن فاصله و نزاع میان این خرده فرهنگها دارد؟ یک نظام سیاسی جایگزین با دستاوردهای ضد دین چطور؟ این نزاع تا کی ما را میفرساید و میفرساید و پایههای جامعهمان را سست میکند؟
تهران شاید ماکتی باشد از تکثر فرهنگی ایرانیان. مردم هر روز و هر شب با همدیگر، با سلایق مختلفشان میسازند. این آپارتمانها در خودشان از سلایق مختلف فرهنگی کنار هم (و البته روی هم) نگهداری میکنند: در این آپارتمانها شیعهها هستند، سنیها هستند، فارسها، کردها، ترکها هستند، نمازخوانها هستند، بینمازها هستند، عرقخورها هستند و کم نیستند آنهایی که هم عرقشان را در مراسم عروسی فامیلی میخورند و هم عزاداری محرم و صفرشان لنگ نمیشود. آدمهای آپارتمان یاد گرفتهاند تو حریم همدیگر پا نگذارند، با هم بسازند، کمتر دعوایشان بشود.
اما این سازش تا موقعی پایدار است که پای قدرت در میان نیست. قدرت که در کار باشد یقهها گرفته میشود، شیشهها شکسته میشود، تیرها در میشود و میشود آنچه دارد میشود.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۲ شهریور, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
مدتی است برای انجام پژوهشی با دبیران شورایاریهای بعضی محلات شهر تهران گفتگو میکنم. دورههای اول شورایاری دورههای خوبی است. شورایاریها نمودی از همان حلقهی مفقودهی نظام اجتماعی ایران هستند. گروههایی که نه رسمی هستند و نه غیر رسمی و نقش واسطه را میان ساختار اجتماعی با ساختار سیاسی ایفا میکنند.
تشکلهای غیر دولتی در ایران ـ جز چند سال دولت اصلاحات ـ هرگز نتوانستند پا بگیرند و از شر مزاحمتهای سیستم سیاسی در امان باشند. واقعیت این است که سازمانهای غیر دولتی نیازی به امکانات و تسهیلات دولتی ندارند، تنها لازم است دستگاههای سیاسی در کارشان دخالت نکنند و شر نرسانند. شورایاریها در حیطهی مسایل مختلف اجتماعی محلات میتوانند نقش همین سازمانهای غیر دولتی را ایفا کنند و تا این لحظه هم به طور کلی برآیند فعالیتهاشان به نظر من مثبت بوده است.
اما نکتهی جالب توجه و تأسفآور که موضوع گلایهی خیلی از دبیران شورایاریها هم هست، همان قصهی قدیمی سوء استفادهی سودجویان از موقعیتی است که با ایجاد شورایاریها برای عدهای فراهم میشود.
قضیهی رأیسازیهای اتوبوسی و مینیبوسی و داستان ناهار و ساندیس برای جلب رأی حتمن معرف حضورتان هست؛ اینطور که برخی از دبیران شورایاری میگفتند فاجعه در انتخابات محلهای هم دارد اتفاق میافتد. به خصوص که رأی شورایاران خیلی گران نیست و اگر نمایندهی مجلس با چلوکباب و رئیس جمهور با افزایش حقوق میتواند رأی جمع کند، در محلهها میشود این کار را با یک ساندیس و ساندویچ هم انجام داد.
پای پول و قدرت نفوذ که وسط کشیده میشود، در شورایاریها هم مشکل، تازه قیافهی کریهش را نشان میدهد. دبیران از ائتلاف زمینخواران برای به دست آوردن کرسیهای شورایاری در محلات میگفتند؛ از جمعآوری کمکهای مردمی برای انجام برنامههای مربوط به محل و بعد گذاشتن این پولها توی جیب مبارک و … .
مبنای مشارکت مردم در سازمانهای غیردولتیای مثل همین شورایاریها، فعالیت داوطلبانه است؛ قاعده این است که شهروندان با انگیزهی ساختن محیطی بهتر برای زندگی، با نیت یک فعالیت عامالمنفعه در محلات که خیرش نهایتن باید به همهی ساکنین محل برسد، شورایار میشوند. اساس این فعالیت داوطلبانه اعتماد اجتماعی است. وقتی اعتماد اجتماعی در جامعهای به زیر صفر میرسد، وقتی راهنمای زندگی اجتماعی آدمها در جامعهای این ضربالمثل است که «دیگی که برای من نمیجوشه بذار سر سگ توش بجوشه»، وقتی نهایت آرزوی هر کس این است که خر خودش را براند، عضویت در شورایاری هم مجرا و گذرگاهی میشود برای رسیدن به منافع نامشروع شخصی.
گسترش شورایاریها میتواند در سطح خرد زمینه را برای تقویت کلمهی قبیحهی دموکراسی در ایران فراهم کند؛ اما اگر و تنها اگر این طرح هم مثل همیشه وارد مسیرهای نیندیشیده نشود، درست اجرا شود و خود مشکلی بر مشکلات نیفزاید. شهرداری و شورای شهر تهران اگر واقعن از اجرای این طرح به دنبال دستیابی به هدفی توسعهای برای شهر تهران هستند، باید جوانب و حواشی و زمینههای اجتماعی آن را به دقت مطالعه کنند و قدم در راهی که قبلن فکر همهجایش را نکردهاند، نگذارند.
جماعت شهرداریچی، عمیقن به رئیس جمهور شدن قالیباف امیدوارند. من شخصن بعید میدانم ته این بازی چندشآور سیاست در ایران، چیزی برای ایشان بماند؛ اما آقای قالیباف حتمن میداند در فضای سیاسی بیمار ایران، مسئلهای مثل سوء استفادهی برخی از شورایاران از موقعیتشان، میتواند بعدها برای تضعیف ایشان چماق قدرتمندی در دست مخالفین باشد.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۸ شهریور, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
لال شدهام.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۴ شهریور, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
قابل توجه علاقهمندان و دانشجویان علوم اجتماعی
جزوهی کلاسی و چکیدهای از مباحث دورهی جامعهشناسی شناخت دکتر نیکپی را میتوانید از سایت پاییز و از بخش انتشارات این سایت دانلود کنید.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۲۹ مرداد, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
کاشانیها در مکالمههای روزمرهشان معمولن به جای استفاده از عبارتهایی مثل «خداوکیلی»، «خدایی» و از این دست برای تأکید بر صدق گفتارشان از عبارت «حضرت عباسی» استفاده میکنند. اصولن خداوند خیالش تا حدی از ناحیهی کاشان و کاشانیها راحتتر است؛ چون خیلی از مسئولیتهای خدا را در این شهر حضرت عباس بر عهده گرفته است.
این بیت را فقط در پردهنویسیهای محرم عزاداران کاشانی دیدهام که:
خلق میداند که در بهداری قرب حسین دردها را بیشتر عباس درمان میکند
متصدیان برگزاری مراسم محرم در هیأتهای قدیمی و اسم و رسم دار کاشانی، در گذشته لوتیها و امروز جانشینان ناخلفشان ـ لاتها ـ هستند. برای این جماعت که خیلیهاشان ممکن است نماز هم نخوانند و به رعایت قواعد و مناسک اسلامی هم پایبند نباشند، حضرت عباس اسوه و الگوست.
حضرت عباس بامرامترین شخصیت کربلاست. او با رشادت، لشگر دشمن را پشت سر میگذارد تا به فرات برسد و برای دوستانش آب بیاورد. او حتا خود از خوردن آب ـ پیش از رساندنش به مقصد ـ خودداری میکند و در راه بازگشت هم با آنکه دستانش را قطع میکنند، تیر به چشمش میزنند، باز به فکر آب است و آخر سر هم تراژدی با شهادتش تمام میشود.
برای جماعت برگزارکنندهی مراسم عزاداری این وفاداری، معرفت، مرام و از خودگذشتگی حضرت عباس در راه حمایت از برادرش جذاب و دلخواه و هیجانانگیز است. روضهخوانها هم این را میدانند و پیازداغش را زیاد میکنند.
به این چیزها اگر بیشتر توجه کنیم، میفهمیم چرا و چگونه آیینی غیر ایرانی و مذهبی که هیچیک از بزرگانش اشتراک زبانی هم با ایرانیان نداشتند، اینچنین در ایران نهادینه شد و ریشه دواند.
احمد شاملو که دربارهی فرهنگی ایرانی سالها تحقیق کرد و لابد در این حوزه صاحبنظر بود، در یکی از سخنرانیهایش گفت داستان حضرت عباس کپی داستان مشابهی در اسطورههای ایرانی است؛ که در آن جای حضرت عباس، قهرمان داستان پهلوانی ایرانی بود که به جای مشک آب، پرچم به دست داشت.
البته روشن است که من مسئولیت این اظهار نظر را بر عهده نخواهم داشت و درست و اشتباهش پای مرحوم شاملوست. اما با این همه به نظرم عجیب نیست که محبوبیت حضرت عباس بین ایرانیان، از شباهت و قرابت بسیارش با پهلوانان اسطورهای ایران آب بخورد.

آخوندها این نوع تجربههای درخشان و هوشمندانهی بومیسازی را خوب بلدند. همانهایی که از صفویه به بعد، زیر و بالای فرهنگ ایرانی را با انگشت کوچکشان اداره میکنند.
سالها بعد، در عصر مشروطه، علامه نایینی که میخواست، متناسب با روح زمانه، دست به بومیسازی مفاهیم غربیای مثل آزادی و استقلال بزند، رسالهای در دفاع از مشروطه نوشت و در آن آزادی را همان امر به معروف و نهی از منکر اسلامی و استقلال ملی را همان حفظ بیضهی اسلام دانست. بومیسازیای که بعدها مصیبتهای بسیار برای مردم این سرزمین به بار آورد.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۶ مرداد, ۱۳۸۹ نویسنده سالار

باید کاری کنم. توی پنجرهی امشب که خودم را میبینم، خیره که میشوم به خودم، خود از درون آبرفته، خراب شده، این را در تنهابی به خودم میگویم: باید کاری کنم.
روزها که از آدم رد شود، بشود ماهها، بشود سالها آدم به گندیدگی خودش عادت میکند. آدم میشود همانی که یک عمر نمیخواسته است. پا میشوم دوباره؟
تصمیم میگیرم، اراده میکنم زنده باشم. میگویم تا زنده هستم باید باید زنده باشم. میروم صبح نان سنگک میخرم. به قلبم میگویم طاقت بیاورد. به مغزم میگویم بس کند، بس کند. به رؤیاهایم بیدارباش میدهم. سلام اول را من میکنم. من دست دراز میکنم برای فشردن دستهای تو؛ هر کثافتی که باشی. میسازم. بس میکنم هی خیره شدن ممتد به این خرابه را.
و باور میکنم معجزه خودم هستم. در مهربانی ساکت من است که دنیا هست. گذشته را، خاطره را از دیوار اتاق برمیدارم. میگذارم صبح بیاید، میگذارم زندگی زنده باشد، تابستان را برای خودش عرق میکنم؛ منتظر پاییز نیستم. منتظر نیستم.
میگذارم این وقتهای مانده را منتظر معجزه نباشم یا مرگ.
فقط با نامردها نمیدانم چه باید کرد؛ با کودتا نمیدانم چه باید کرد؟ نمیدانم با خریت آدمها چه باید کرد؟
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۲ مرداد, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
از نوجوانی آدم ناراحتی بودم. شاکی بودم از رنجی که هر روز میبریم و شاکیتر شدم وقتی عقلم رسید این رنجی که میبریم را پایانی نیست و جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است. افسرده بودم (هنوز هم هستم) و بیماری عجیبی از پانزده شانزده سالگی گریبانم را گرفت که البته برایم لذتبخش بود. میدانستم چیزی غیر عادی است که تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم بیماری؛ و الا نه ناراحتم میکرد و نه با کسی از آن حرف میزدم.
اکثر ما شبها قبل از خواب رؤیاهایی در سر میپرورانیم. خصوصن آنهایی که مثل من خیالبافترند. یکی به عشق و عاشقیش فکر میکند، یکی به موقعیتی که دوست دارد به دست بیاورد، دیگری خیالبافی ثروت هنگفتش را میکند، آن بکی به شاهزادهی سوار بر اسب آرزوهایش فکر میکند و یکی هم به سؤالهای بیپایان و بیپاسخ دربارهی هستی، زندگی و مرگ.
بیماری من اما این بود که خیالبافیهایم به هیچکدام از این چیزهای به زعم خودم عادی ربطی نداشت. خیالبافی تصویری من سکانس شلیک گلولهای بود به سینهی من از یک کلت سیاهرنگ که همیشهی خدا شلیککننده ناشناس بود و در غبار؛ دیده نمیشد در تصویر. روایت خیال همین بود و هر شب در موقعیت تازهای تکرار میشد؛ در خیابان، کوچه، دم سینما بهمن و … . اما همیشه در شب اتفاق میافتاد و همیشه شلیککننده مردی بود که دیده نمیشد. گاهی خوابم میبرد و از نو در خواب سکانس را میدیدم. یادم است یکبارش را که حتا سوزش اصابت گلوله به سینهام را احساس کردم و از خواب پریدم.
جالبی قضیه اینجا بود که این خیالبافی مستمر نه تنها آزارم نمیداد، بلکه از مردن، مردن به شیوهای دراماتیک و سینمایی، لذت میبردم.
این بیماری با من بود تا همین یک سال پیش. از یک سال پیش به این سو شکل سکانس خیالها تغییر اساسی کرده است. شبها قبل خواب، در تصویری روشن و بدون غبار، منم کلت در دست که به کسی، کسانی شلیک میکنم. گلوله درست به سینهی آدمهای توی خیال میخورد و من آرام راهم را میکشم و میروم. این بار از کشتن، کشتن آنها که کینهشان را به دل دارم، کشتن به شیوهای دراماتیک و سینمایی لذت میبرم.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۴ مرداد, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
این تصویر «حسین سهیلی زاده» است. کارگردان سربال تلویزیونی فاصلهها که اخیرن از کانال سه پخش میشود. قصدم از گذاشتن این تصویر و نام بردن از سریال فاصلهها فقط یک چیز است: در این سریال بین آدمهای خوب و آدمهای بد، بهتر بگویم بین مردهای خوب و مردهای بد، یک تفاوت آشکار وجود دارد: خوبها ریش دارند و بدها ریششان را تراشیدهاند.
و در دنیای واقعی، جایی که نه سریالی در کار هست و نه پای چندصد میلیون پول در میان است، حسین سهیلیزاده جزء آدم خوبهاست یا آدم بدها؟
اینها را در یادمان نگه داریم و بیشتر دربارهی مفهوم غریبی به اسم «شرافت» فکر کنیم.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۱ مرداد, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
در نوجوانی جایی خوانده بودم که آدمها اگر تا سی سالگیشان کار به درد بخور و ماندگاری کردند که کردند، اگر نه باقی زندگیشان بر همان منوال روزمرهی عادت شده خواهد گذشت. قضیه را ربط داده بود به تمایلات جنسی و فرویدیسم و این حرفها.
کاری ندارم به درست و غلط بودن این تصور. فقط امروز که نسرین داشت تعداد موهای سفیدم را میشمرد، نمیدانم چرا یادم افتاد سالها پیش چنین چیزهایی خواندهام جایی.
این یادداشتها را بیشتر رفقای دور و نزدیک جاهایی که درس میخواندهام و کار میکردهام، میخوانند. درستش این است که خودم دوست دارم فقط اینها بخوانند. اکثرشان هم چند سالی از من مسنترند. میخواهم بگویم رفیق به «سیسالگی» حواست هست؟
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۰۱ مرداد, ۱۳۸۹ نویسنده سالار
راستی اگه برگردیم عقب، اگه فرمونو یه شب دوره کنن، چند تا چاقو پشت قیصر میزنه؟

ما همه چیزمان را از دست دادیم؛ مفت و مجانی. پدرم میگفت من یاد گرفتهام اگر کسی برایم تب کرد، برایش بمیرم. میگفت دورهی ما دورهی رفاقت بود؛ بامرامها بزرگ بودند. خودش همهی زندگیاش را پای رفاقت سوزاند. ناراضی نیست. فقط میگوید اینقدر را فهمیده است که هر نسلی خیالات خودش را دارد.
حساب کار نامردها با چاقوی ضامندار بود. غیرت نقطهی ثقل فرهنگ، برانگیزانندهی مردها بود. قیصر مرد بود که حساب برادرهای نامرد آبمنگل را گذاشت کف دستشان.
ما از این فرهنگ غیرتی چیزی نمیدانستیم و نمیخواستیم. ریشخندش کردیم تا آنجا که لوتیگری با کفشهای قیصری شد جوادبازی آدمهای بیسواد و بیفرهنگ. نسل قیصر منقرض شد.
میخواستیم جای فرهنگ غیرتی ریشهدوانده، اخلاق مدرن عقلگرا و انسانگرا داشته باشیم؛ اما یادمان نبود اخلاق بیغیرت ما حریف آبمنگلها نیست، حریف لاتهای زیر گذر نیست، وقتی لوطیها، قیصرها را اخلاقن کشتهایم.
برادرهای آبمنگل، تو روز روشن ما را زدند، کشتند، اسیرمان کردند اما فرمون مرده بود و قیصر مرده بود. سرمان را پایین انداختیم و از زیر گذر گندهلاتهای عربدهکش گذشتیم.
صلح و مسالمتآمیزی شما را قربان؛ اما من (ببخشید) ترجیح میدادم غیرتی میشدم و ضامندار دستم بود.
این روزا دورهی غیرتکُشیه
کی میدونه قیصر این روزا کجاس
بکُشی و نکُشی میکشنت
اینجا بازارچهی آبمنگلیاس
از اینجا دانلود کنید.
دسته : دفتر یادداشت
در تاریخ ۱۹ تیر, ۱۳۸۹ نویسنده سالار