خوراک مطالبآخرین یادداشت

برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی

یک

داستان‌های ریموند کارور را می‌خوانم. قصه‌ی آدم‌های مستأصلی که به در و دیوار چنگ می‌اندازند تا از شر دردی که می‌کشند رها شوند، دردی که نمی‌دانند چیست. آدم‌های عمیقن مفلوکی که به گونه‌ای ناخودآگاه فلاکتشان را حس می‌کنند،‌ اما آن را نمی‌فهمند، نمی‌توانند به زبان بیاورندش. قصه‌ها همه روایت بخش‌هایی از زندگی روزمره‌ی آدم‌هاست، حشراتی که بی‌وقفه، بی هیچ احساس و هیجانی در جنبش‌اند. کسی به چیزی معترض نیست، کسی فکر نمی‌کند دنیا باید جور دیگری می‌بود و نیست. آدم‌های کارور از چیزی که هستند، دلگیرند. نمی‌فهمند اشکال کار از کجاست، اما این را حس می‌کنند که اشکالی توی کار هست.

این‌طوری است که پدیده‌ای به اسم الکل همه جا در داستان‌ها کارور حضور دارد. آدم‌هایی که مدام می‌نوشند، در مستی با هم حرف می‌زنند، به زندگی‌شان نگاه می‌کنند و دردهایشان التیام پیدا نمی‌کند. به استقبال تجربه‌های جدید شغلی و عشقی می‌روند، بلکه چیز بیشتری در کار دنیا بیابند و دوباره به الکل پناه می‌برند، الکلی می‌شوند، الکل را به سختی ترک می‌کنند و دوباره الکلی می‌شوند.

دو

صدها هزار سال از عمر حیات ما هوموساپینس‌ها بر روی زمین می‌گذرد. زمان گذشته است و حالا ما بر فراز قله‌های خوشبختی و موفقیت و افتخار ایستاده‌ایم و عمیقن رنج می‌کشیم. بعد از گذشت این قرن‌ها، امروز باید کسی، چیزی، نیرویی ما را از دست خودمان نجات دهد.

حالا دیگر در قرن بیست و یکم، برطبیعت حکومت می‌کنیم. نیروهای وحشی طبیعت دیگر مثل روزگاران گذشته کمتر از پس ما بر می‌آیند. خودمان در کار نابودی خویشیم. به اندازه‌ی چندصد هزار سال فکر کرده‌ایم، رؤیا پرداخته‌ایم و بسیار چیزها ساخته‌ایم برای زندگی بهتر، آسودگی، رفاه و خوش‌بختی بیشتر، اما به معنای واقعی کلمه موجوداتی مفلوک هستیم.

ما دین را ساختیم که حفره‌های خالی زندگی‌مان پر شود، اما چیزی نگذشت که به خاطر دین و به اسم دین همدیگر را کشتیم و به هم ستم کردیم، خون یکدیگر را توی شیشه کردیم. پول را اختراع کردیم که آسوده‌تر زندگی کنیم، اما چیزی نگذشت که به خاطر پول جان دادیم و گذاشتیم جانمان را بگیرند، زندگی را چیزی برای پول درآوردن و پول خرج کردن فهمیدیم و به مرگ تدریجی همراه با مصرف بی‌پایان رضایت دادیم. شاید سرنوشت ما این بود که دست آخر تن به سلطه‌ی هر آن‌چیزی بدهیم که خود آن را ساخته‌ایم.

ما، بازماندگان همان هوموساپینس‌های هوشمند، امروز تنها می‌دانیم که باید هر طور که شده، به هر قیمتی که شده مثل سگ «کار» کنیم، کار کنیم تا پول دربیاوریم، پول دربیاوریم که زنده بمانیم، اما نمی‌دانیم برای چه باید زنده بمانیم. همان حشراتی هستیم که کارور در داستان نشانمان می‌دهد. زندگی چیزی کم دارد، دنیا برای ما کفایت نمی‌کند. این را حس می‌کنیم، شاید بی‌آن‌که حتی بفهمیم. آن حس لعنتی  است که نمی‌گذارد با پول و شغل و موفقیت آرام باشیم و با آن‌چه هستیم، بسازیم. بطری الکل چند قدم آن‌سوتر، توی کابینت آشپزخانه است.

سه

الکل تو را آرام می‌کند، برای لحظاتی. چهره‌ی دنیا عوض می‌شود. برای لحظاتی دنیا از مجموعه‌ی درهم‌بافته‌ی نگرانی‌ها و دلشوره‌ها تبدیل به چیزی آسان و قابل هضم می‌شود. الکل می‌گذارد برای لحظاتی به این سؤال‌ها که چه هستی، برای چه هستی، داری چه‌کار می‌کنی و چه‌کار می‌خواهی بکنی و چه‌کار قرار است بکنی، بخندی.

تجربه‌ی الکل و انواع مختلف دراگ‌ها شاید همین باشد. آدم‌ها خسته و مغموم از بازی زندگی به خودشان بازمی‌گردند، ته بن‌بست زندگی می‌ایستند، بن‌بستی که بیشتر از آن‌هاست، فراتر از آن‌هاست؛ بن‌بست موقعیت خودشان در هستی به عنوان موجوداتی فناپذیر که نمی‌دانند دارند چه می‌کنند و به کجا می‌روند، بن ‌بست ساختارهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی که احاطه‌شان کرده، علیه آن‌هاست و نمی‌توانند تغییرش دهند. وقتی دنیا علیه ماست و برای تغییرش کاری از دستمان ساخته نیست، چه می‌شود کرد؟ می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم، دنیا را جور دیگری ببینیم و الکل و مخدرها فرصت می‌دهند که برای لحظاتی دنیا را دیگرگونه ببینیم. نمی‌توانیم وارد دنیای دیگری شویم، ولی این مواد برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی درک ما را از استیصال خودمان در دنیا مخدوش می‌کنند و تغییر می‌دهند، اما درماندگی باقی می‌ماند، دلتنگی باقی می‌ماند، دلتنگی از همه‌ی آن‌ چیزهایی که دنیا ندارد و نمی‌تواند داشته باشد.

یادداشت‌های گذشته

اسراری که همه می‌دانند

حالا یک برگه دارم که تویش نوشته‌اند من بالاخره شانزده ماه خدمت صادقانه را به اتمام رسانده‌ام. بالای برگه عکسی از من با لباس نظامی و سه ستاره روی دوش نصب شده است. توی ارتش به این برگه می‌گویند برگه‌ی «رهایی».

در زبانی که من از آن استفاده می‌کنم، واژه‌ی رهایی معمولن اشاره دارد به خلاص شدن از وضعیتی نامطلوب؛ مثلن رهایی از بند یا از ستم. اما به کار بردن این کلمه در خصوص به پایان رسیدن دوره‌ای که در عین حال «خدمت مقدس» هم نامیده می‌شود، کمی عجیب است. آدم احساس می‌کند به قداست شانزده ماه از عمرش که در راه «خدمت» طی شده، توهین کرده‌اند.

این البته عجیب نیست. باور کنید این ماییم که موجودات غریبی هستیم. زندگی روزمره‌ی ما پر است از اسراری که همه می‌دانند اما کسی آن‌ها را به زبان نمی‌آورد. وقتی برگه‌ی «رهایی» را تحویل گرفتم خوشحال نبودم، غمگین هم نبودم اما سربازی که برگه را بهم داد، گفت «مبارک است». بعد هم از جناب سرهنگی که امضای رهایی را روی کاغذ منقش کرده بود، لبخندی جاودانه هدیه گرفتم که یعنی خلاص شدی پسر.

شاید در آن لحظه سوژه‌ی همذات‌پنداری حسرت‌آمیز سربازی بودم که برگه‌ها را تحویل می‌داد، اما لبخند جناب سرهنگ، که تا آن لحظه فرمانبردار بی‌بروبرگشت سلطه‌اش بودم، باید عجیب می‌نمود. اما من متعجب نشدم، شما هم اگر بودید تعجب نمی‌کردید.

این عجیب نیست؛ در آن سالن کم‌نور و کهنه‌ و بویناک، من، جناب سرهنگ، همه‌ی سرباز‌هایی که منتظر برگه‌ی «رهایی» بودند و همه‌ی سربازهایی که کارهای اداری و دفتری را انجام می‌دادند، همدستی آشکاری با هم داشتیم. نقطه‌ی اشتراک ما «راز»ی بود که نه تنها ما، بلکه آدم‌های خارج از آن سالن، حتا خارج از پادگان و شهر از آن باخبرند. اما این راز همچنان راز باقی می‌ماند، چرا که هیچ کس در عرصه‌ی عمومی آن را به زبان نمی‌آورد. اگر چه همه راز را می‌دانند، اما سِرّی که گفته نشود، تا مادامی که کسی آن را فریاد نزند، «سِرّ ِ مگو» باقی خواهد ماند.

اگر در همان احوال سربازی درمانده از در وارد می‌شد و فریاد می‌زد «چرا همه‌ی ما از کوچک و بزرگ باید اسیر سیستمی باشیم که آزارمان می‌دهد»، شب را باید در بازداشتگاه می‌خوابید و انتظار می‌کشید که خدمت مقدس چند ماه دیرتر تمام شود. جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد، اما اسراری که همه می‌دانستند.

زندگی روزمره پر از این رازهاست. کسانی که مثل من از طریق قراردادهای پروژه‌ای تحقیقاتی و غیر تحقیقاتی اموراتشان می‌گذرد، باید این را خوب بدانند. برای آن‌ها که در جریان نیستند باید توضیح داد که وقتی مثلن از «قرارداد پژوهشی» حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم. قرارداد تحقیقاتی در ایران قرارداد تحقیقاتی نیست، چند میلیون پول است که از دولت «کنده» می‌شود و باید بین چند نفر تقسیم شود. مهم این است که چه کسی قرارداد را امضا می‌کند؟ چقدر گیر مقام‌های مسئول و کارشناسان مربوط می‌آید؟ چند درصد؟ تحقیقی قرار نیست انجام شود اما همه، همه از محقق منظور نظر گرفته تا کارشناس‌ها و مدیر اداره، جوری رفتار می‌کنند که انگار واقعن خبری هست. رشوه می‌گیریم و رشوه می‌دهیم، اما اسمش را به زبان نمی‌آوریم. همه می‌دانیم و طوری رفتار می‌کنیم که گویی نمی‌دانیم و جالب‌تر این است که همه می‌دانیم که همه می‌دانند. همدستی عجیبی بین ماست.

و اگر مثل من این راز را آشکار کرده باشید و تبعاتش را دیده باشید، منطقن به این نتیجه خواهید رسید که به هم‌دستی ادامه دهید. بازی را متوقف نکنید. شاید زندگی واقعن همین گند و گهی است که داریم تویش زندگی می‌کنیم.

دیر است گالیا

این یادداشت پیش از این در ویژه‌نامه نوروزی انسان‌شناسی و فرهنگ منتشر شده است.

 در روزهای آخر اسفند، رسم است خاطره‌های سالِ گذشته را ورق می‌زنیم. رسم است سال که می‌خواهد عوض شود، به دوازده ماهِ رفته نگاه کنیم و ببینیم بر ما چه گذشته است. ایرانی‌ها، در روزهای آخر اسفند حس‌هایی متناقض را تجربه می‌کنند؛ نوعی شادی مبهم، شعفی که با امید نو شدن طبیعت در روح رخنه می‌کند و لابد انتظار می‌رود که با طبیعت همه چیز دیگرگون شود: خیال نو شدن هر آن‌چه پیرامون ماست و نو شدن خود ما، هم‌آهنگ و همراه با طبیعت نو شده، سبز شده، تازگی و زندگیْ پس از سکوت و مردگی زمستان. فرهنگ با طبیعت می‌آمیزد. خانه‌تکانی می‌کنند و لباس‌های نو می‌پوشند و می‌خواهند آن‌چه جزیی از طبیعت نیست را به شوق طبیعت تازه کنند.

اما شور و شعف آغاز، بیشتر وقت‌ها با دلهره‌ی پایان همراه است. دلهره‌ی گذشتن و پشت سر گذاشتن لحظه‌ی اکنون. از دست رفتن فرصتی که حالا، همین لحظه از آن ماست و شمارش معکوس برای شروع سال تازه می‌گوید به زودی تمام می‌شود. به زودی همه چیز تمام می‌شود.

شروع سال تازه، همچنان که تازگی و آغاز دوباره را نوید می‌دهد، نشانه‌ی اتمام فرصتی است که اگر به ناکامی طی شده باشد، دلهره و دلتنگی می‌آفریند. شادیم که سال تازه می‌آید و دلهره سپری کردن فرصتی یک ساله با ماست. دلهره‌ی پیش رفتن در خط سیر عمر و نزدیک شدن به پایان، بی‌آن‌که کاری کرده باشیم، بی‌آن‌که سهممان را از زندگی بازستانده باشیم.

یادگاری از سال هزار و سیصد و نود

یک اتاق کوچک سه در چهار، باران که پشت پنجره می‌بارد و ما در کنار هم، تجربه‌ی سه دهه رفاقت را با خودمان آورده‌ایم زیر یک سقف، شاید برای آخرین بار. این مهمانی غمناک خداحافظی است.

ما هفت نفریم. همان‌هاییم که سال ۱۳۸۱، با هم آمدیم به دانشگاه و دانشجوهای رشته‌ی جامعه‌شناسی شدیم. ۹ سال گذشته و دوستی‌ ریشه دوانده است. حالا، در سال هزار و سیصد و نود یکی از این هفت تن، دارد می‌رود که بازنگردد و این مهمانی غمناک خداحافظی است. ما مهمانان مهمانی غمناک، در شبی که در خاطره‌ها ثبت می‌شود، جایی نزدیک دانشگاه شهید بهشتی، آن‌جا که اولین بار ما، ما شدیم.

از میان همه‌ی اتفاق‌ها، همه‌ی پستی و بلندی‌های سالی که گذشت، خاطره‌ی این یک شب انگار بزرگ‌تر است، بیشتر به یاد می‌آید. با خودم فکر می‌کنم چقدر اتفاق افتاده است، آن هم تنها در محدوده‌ی ۳۶۵ روز. انگار حادثه‌ها در ۳۶۵ روز جا نمی‌شوند؛ اما خاطره‌ی آن شب بیشتر از همه چیز در یادم مانده است. تصویر شفاف هفت نفر در اتاقی کوچک که داشتند خاطرات روزهای گذشته را با لبخند مرور می‌کردند. چای و شیرینی می‌خوردند و تلخی زیر زبانشان، در عمق جانشان بود.

مهم‌ترین حادثه‌ی سال نود، اشک‌های ناگزیر و ناخودآگاه رفیقی بود که صبح آن شب به فرودگاه رفت. رفت که سال‌های عمرش را با قاعده‌ی دیگری بشمارد، نه با قاعده‌ی بهار. اشک‌های او در تاریکی، موقع خداحافظی تنها یادگار سال هزار و سیصد و نود بود.

داستان یک نسل

دلهره است. بیشتر از شوق و شور سال نو دلهره است که آشوب می‌اندازد به جان این نسل. نسلی که فکر می‌کند، دیر است یا دارد دیر می‌شود. نسلی که فکر می‌کند باید زمان را نگه داشت. باید کسی به این گردونه‌ی بی‌پایان فرمان ایست بدهد. انگار گذشت هر سال، نسلِ دلهره‌ها را یک قدم به پرتگاه نزدیک می‌کند. نسلی بی‌رمق که گیج و گنگ، در شتاب زمان سرش را بین دست‌ها گرفته و چشم‌هایش را بسته است.

نسلی است که به میان‌سالی پا می‌گذارد، ناکام و دلتنگ. نسلی که آرزوهاش را نقش بر آب می‌بیند و فکر می‌کند که فرصت جوانی را از دست داده است. نسلی که خیال نمی‌کند با نو شدن طبیعت بشود همه چیز را نو کرد. نسلی که فکر می‌کند دیر است برای درست کردن همه چیز، امیدی نیست و رفتن و این‌جا نبودن شاید زخم این همه ناکامی‌ها را علاج کند.

نسل من تکه‌تکه می‌شود و از خانه می‌رود. از خانه قهر می‌کند و می‌گریزد تا جای دیگری از دنیای بزرگ خانه کند. جایی که در آن آمدن بهار چیزی بیش از تغییر یک فصل نیست و این حادثه‌ی مهم همه‌ی این سال‌هاست. دوستی‌هایی که با خون دل به دست می‌آیند و یک روز به سادگی در فرودگاه تمام می‌شوند.

*«دیر است گالیا» عنوان شعری است از هوشنگ ابتهاج.

عقاید یک بیمار

به خیالم اگر چشم‌هایم را تنگ کنم و به این ترتیب چیزهای کمتری از دنیای بیرون بتوانند توی کاسه‌ی چشم‌هام جا شوند، کمتر درد خواهم کشید. چند دقیقه به مانیتور یا کتاب که نگاه می‌کنم، چشم‌هام تیر می‌کشند. آقای دندان‌پزشک می‌گوید تعداد دندان‌های سالمم کمتر از پوسیده‌هاست. یکی از دندان‌های آسیا را همین چند روز پیش کشیدم، جایش هنوز درد می‌کند. یکی دیگر را هم باید ایشان زحمت بکشد، با اسباب و وسایل شکنجه‌اش از توی دهنم در بیاورد. باقی دندان‌ها هم دست ایشان را جهت عصب‌کشی می‌بوسند.

چرا باید به دندان‌پزشک ها پول بدهیم که شکنجه‌مان کنند؟ یونیت دندان‌پزشکی بیشتر من را یاد صندلی الکتریکی می‌اندازد. وقتی آقا (یا خانم) دندان‌پزشک با لحنی تحقیرآمیز به بیمار می‌گوید «مسواکم که نمی‌زنی» یا به سیگاری ها می‌غرد «اه… اه… سیگارم می‌کشی؟» بیش از هر چیز دیگری یاد تفتیش عقاید می‌افتم. نمی‌دانم وقتی روی آن صندلی ناراحت دندان‌پزشکی دراز کشیده‌اید، دهانتان را به اجبار باز نگه داشته‌اید و انسانی هولناک بالاسرتان ایستاده، بر شما محاط است و در عین حال انبر و مته‌اش را با خشونت در دهان شما فرو می‌کند، یاد چه چیزی می‌افتید. این صحنه‌ها چه چیزی را در ذهن شما تداعی می‌کنند؟ تلاش برای بهروزی و سلامتی بشریت؟ عقوبت بی‌توجهی به بهداشت و سلامت دهان و دندان؟ به نظرم دندان‌پزشکی بهترین و مناسبترین شغل برای آقای مارکی دوساد می‌توانست باشد. اما مع‌الاسف ایشان به راه‌های دیگری رفت و از جاهای دیگری سر در آورد.

این عجیب نیست که پزشک‌ها چنان صاحب مشروعیت‌اند که خودمان با پای خودمان می‌رویم به محل کسبشان، وقت می‌گیریم، انتظار می‌کشیم و ملتمسانه چشم‌داشت شکنجه‌های شدید و شدیدتر داریم؟ البته من دندان‌پزشک‌ها را جزء دار و دسته‌ی پزشکان به حساب نمی‌آورم. این کلمه را در فارسی اشتباه انتخاب کرده‌اند. کار دندان‌پزشکان بیشتر به کار مکانیک‌ها شباهت دارد. مکانیک‌ها با آچار و پیچ‌گوشتی و انبر دستی و انبر قفلی به جان ماشین‌ها می‌افتند و دندان‌پزشک‌ها با استفاده از ابزارهایی مشابه به جان آدم‌ها. در مورد روان‌پزشکان و روان‌شناسان هم که البته حرف نزنم بهتر است. می‌ترسم این فضای فرهنگی به ذکر کلمات و عبارات ناشایست آلوده شود.

دندان‌ها که قصه‌شان معلوم است، با این چشم و چار دردمند و تیرکشنده چه کنم؟ تا این لحظه عقیده و داوری مشخصی درباره‌ی چشم‌پزشک‌ها ندارم، اما حدس می‌زنم به زودی مشاهداتی در این راستا خواهم داشت که به قضاوت کمک می‌کنند.

آدمی هستم که سی سال تخته‌گار آمده‌ام، بی‌آن‌که به جسم و بدنم توجهی کرده باشم. فکر می‌کرده‌ام کلیت روحانی یکپارچه‌ای هستم که می‌تواند تا ابد پیش برود. به فکرم قد نداده ماشینی هستم که به مرور زمان فرسوده می‌شود، از کار می‌افتند.

کم‌کم دارم برای خودم نگران می‌شوم و می‌دانم این نگرانی برای کسی که تا این‌جا تخته‌گاز آمده است و خیال می‌کرده دستگاهی، ماشینی که خودش است، تا ابد همین‌طور درست و حسابی کار خواهد کرد و حالا دم دروازه‌های میان‌سالی توقف کرده و حساب دستش آمده، غیر طبیعی نیست.

نمی‌دانم سلامتی اصولن و ذاتن ارزشمند است یا نیست. یعنی راستش را بخواهید، وقت‌هایی مثل حالا که چشمم تیر می‌کشد و و دندانم درد کشنده‌ای دارد، به این چیزها فکر نمی‌کنم. ترجیح می‌دهم بی‌تفاوت به همه مزخرفاتی که پیش از این گفتم، به محل کسب اولین شکنجه‌گر مدرنِ در دسترس مراجعه کنم.

اصغر آقا! چاکریم

جور دیگری منتظر اسکار ۲۰۱۲ هستیم. اصغر آقا آن‌جاست. کاش لااقل یکی از آن مجسمه‌ها را بدهند به فرهادی. مهم نیست اگر هم اصغرآقا جایزه‌ای نبُرد و دست خالی به خانه برگشت. من او را دوست دارم برای این‌که کار بزرگی برای «ما» کرد. ما که می‌گویم، منظورم ایرانی‌ها نیستند. منظورم از ما، آن‌دسته از ایرانی‌هایی است که ایرانی‌اند اما هیولایی قدرقدرت می‌کوشد به طور کلی «وجود»‌ آن‌ها را نفی کند. هیولا در برخورد با فردفرد ما، شخصیت‌هامان را زیر پا می‌گذارد. روزی صدبار، در جمع، با پوتین لگد به ماتحتمان می‌زند و بعد خودش قهقهه سر می‌دهد. جمعممان را نمی‌بیند، یا تظاهر به ندیدن می‌کند. ما هستیم، اما انگار که نیستیم. نمی‌توانیم که باشیم.

دشمنی هیولا با ما، شاید دلایل پیش پا افتاده‌ای داشته باشد؛ شاید فقط قضیه این‌طور باشد که ما دوست داریم جوری زندگی کنیم که هیولا دوست ندارد. خوشش نمی‌آید که «ما»ی مغایر میل او وجود داشته باشیم. پس امر می‌کند که «نباش» و ما بیشتر وقت‌ها زورمان نمی‌رسد که اثبات کنیم هستیم.

فرهادی از این «ما» فیلم ساخته و جهان ما را دیده است. چیزی که هیولا را عصبانی می‌کند، همین است. وجود ما به نمایش گذاشته شده و خیلی‌ها در همه جای دنیا ما را دیده‌اند. «چهارشنبه‌سوری»، «درباره‌ی الی» و «جدایی نادر از سیمین» جاهایی است که فرهادی به خوبی و به درستی «ما»  را ثبت کرده است. ما با همه‌ی بدی‌ها و خوبی‌هامان، با همه‌ی حقارت‌ها و دلتنگی‌هامان. ما خوشحالیم که هستیم و خوشحالیم که اصغر فرهادی جزیی از «ما»ست. در ما زندگی کرده است و از میان ما، اصغر فرهادی برنده گلدن گلاب و نامزد اسکار شده است. «ما» جزء بی‌سامان و به حاشیه‌ رانده‌ شده‌ای هستیم در مرز و بوم حاشیه‌ای جایی به اسم ایران. عمری است سعی می‌کنیم وجود داشتنمان را اثبات کنیم و حالا خوشحالیم از این‌که کسی از ما، ما را با هنرمندی جایی به ثبت رسانده است. خوشحالیم اگر چه «قیلوله‌ی دیو آشفته می‌شود».

همه‌ی این‌ها را سر هم کردم که بگویم اصغر آقا! چاکّریم.

اینترنت تعطیل می‌شود

دوستان بنده پیش‌بینی می‌کنم که اینترنت در ایران به زودی تعطیل می‌شود. یعنی ما دیگر اینترنت به معنای شبکه‌ی جهانی نخواهیم داشت. آگاهان می‌دانند که من همین‌جوری از روی معده حرف نمی‌زنم، بلکه پیش‌بینی‌هایم خیلی دقیق و بر پایه‌ی شواهد و قرائن متقن می‌باشد.

به این نتیجه رسیده‌ام که در فهم چیزهایی که در ایران اتفاق می‌افتد، شناخت اوضاع سیاسی و شرایط بین‌المللی به هیچ وجه کافی نیست. درک آن‌چه در ایران اتفاق می‌افتد و قرار است اتفاق بیفند تا حد زیادی به فهم قواعد رفتاری تصمیم‌گیرندگان جمهوری اسلامی ارتباط دارد. آن‌ها آدم‌های خاصی هستند و از خرده‌فرهنگ خاصی هم پیروی می‌کنند. مثلن در مذاکرات دیپلماتیک اشتباه محض است که فکر کنیم در شرایط مشابه، دیپلمات‌های ایرانی هم مثل همتایانشان در جاهای دیگر دنیا تصمیم‌گیری خواهند کرد.

اما رفتار این آقایان خاص هم برای خودش قواعدی دارد و آن‌ها هم مثل من از روی معده حرف نمی‌زنند و تصمیم نمی‌گیرند. برای مثال فعلن در خصوص مسایل داخلی در مورد پدیده‌های مختلف، تصمیماتشان بر اساس الگوی واحدی گرفته می‌شود. روایت ساده و تک‌خطی این الگو چنین است: ابتدا سعی می‌کنند آن‌چه را که در فرهنگ یا سیاست مطابق سلیقه‌شان نیست، از صحنه‌ی جامعه حذف کنند و در مرحله‌ی بعدی پس از حذف پدیده‌ی اصیل، می‌کوشند نسخه‌ی بدیل آن را شبیه‌سازی و در جامعه جاسازی کنند. ظاهرن این همان چیزی است که به آن مهندسی فرهنگی می‌گویند.

در سیاست مثلن اصلاح‌طلبان از عرصه‌ی سیاسی حذف می‌شوند و گروه‌های سیاسی جدیدی با خصوصیت انتقادی اما مطابق میل و سلیقه‌ی حاکمان وارد صحنه می‌شوند یا در فرهنگ، گروه‌ متفکرینی راکه بیشتر با نام «روشنفکران» خوانده می‌شوند و جمهوری اسلامی خیلی از آن‌ها خوشش نمی‌آید، حذف می‌کنند و نسخه‌های بدیل آن‌ها را جایشان می‌نشانند. (در این مورد مثلن نگاه کنید به تغییرات اخیر در ترکیب هیأت علمی دانشگاه‌ها).

اما حالا با این حساب، چرا می‌گویم اینترنت به زودی در ایران تعطیل می‌شود؟ این حرف را بر اساس چه الگوی رفتاری تصمیم‌گیرندگان می‌زنم؟ حکایت این الگوی رفتاری، کمی با الگوی قبلی متفاوت است، اما با آن تداخل دارد.

شما یادتان نمی‌آید، سال‌ها پیش در ایران جریانی اتفاق افتاد که حکما بر آن نام «فتنه ۸۸» گذاشتند. فتنه‌گران آن‌قدر فتنه کردند که بالاخره زعمای جمهوری اسلامی تصمیم گرفتند، «سران فتنه» را دستگیر کنند و به سزای عملشان برسانند، اما این نکته را به فراست دریافته بودند که اگر «تَهان فتنه» یکهو با خبر دستگیری سرانشان مواجه شوند، دردسرساز خواهند شد.

این شد که تصمیم گرفتند در یک بازه‌ی زمانی تقریبن طولانی هی روی اعصاب فتنه‌گران یورتمه بروند که آقا سران فتنه فردا دستگیر می‌شوند، نمی‌شدند، بعد می‌گفتند دو روز دیگر دستگیر می‌شوند، نمی‌شدند، می‌گفتند ده دقیقه دیگر دستگیر می‌شوند، باز هم نمی‌شدند. خلاصه آن‌قدر این کار را تکرار کردند که همه حوصله‌شان سر رفت.

در نهایت فتنه‌گران یک روز صبح از خواب بیدار شدند و دیدند که سرانشان دستگیر شده‌اند و خیالشان راحت شد. دستگیری آن‌ها نه تنها دردسری برای کسی ایجاد نکرد، بلکه شواهد نشان می‌دهد بسیاری از تهان فتنه بعد از شنیدن خبر گرفتاری سرانشان نفس راحتی کشیدند و بی‌حوصله اظهار نمودند: «ئه؟ بالاخره گرفتنشون؟» برخی از دانایان معتقدند که اگر  دوستان بدون این‌که «نِروِ» جماعت را مورد عنایت قرار دهند، همان روز اول سران را گرفته بودند، شاید مملکت تا الان ترکیده بود.

نمونه‌ی مشابه دیگر، جریان افزایش بی‌رویه‌ی قیمت‌ها بود. روان ملت برای این قضیه چنان آماده بود که حتا در پاره‌ای از موارد مردم مشتاقانه از هم می‌پرسیدند: «اَه… پس کِی گرون میشه؟»

خلاصه، بر اساس همین الگوست که چند وقتی است هی اینترنت کم و زیاد می‌شود؛ یک روز قطع است، یک روز وصل، یک روز یواش است، یک روز تند. در کنارش هر از گاهی کسی می‌رود با جایی مصاحبه می‌کند و می‌گوید اینترنت به زودی یا از فلان موقع قطع می‌شود یا ملی می‌شود و از این حرف‌ها.

بنابراین اگر داده‌های موجود در خصوص اینترنت را در الگوی تشریح شده قرار دهیم و با نمونه‌های مشابه مقایسه کنیم، نتیجه این می‌شود که کرکره‌ی اینترنت به زودی پایین کشیده خواهد شد و ما مشتاقانه منتظر آن روز هستیم.

 

هر آن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد

من حدود یک دهه پیش به عنوان یک بچه شهرستانی، از اعماق شهرستان کاشان آمدم به دانشگاه شهید بهشتی تهران و این‌جا بود که از هجوم حقیقت به خاک افتادم. در شهر ما (آن موقع‌ها) این‌که آقاپسری ژل به موهایش بزند یا دخترخانمی مانتوی کوتاه بپوشد، عملی قبیح به شمار می‌رفت. ما آن‌جا یکی دوتا فضای غیر رسمی و نیمه‌رسمی داشتیم که به آن‌ها رفت و آمد می‌کردیم و در آن‌ها موی ژل‌زده و مانتوی کوتاه قابل رؤیت بود و در نوع خود از جمله لانه‌های مضلین شهر به شمار می‌رفت. اما دانشگاه بهشتی (آن موقع‌ها) تا حدی خلأ ناشی از عدم وجود سالن‌های مُد را پر می‌کرد و این‌طوری شد که در تهران رحل اقامت گزیدم.

حدود یک سال پیش، وقتی قرار شد دوباره برای مدتی کوتاه به دانشگاه بهشتی بازگردم، این مسئله موجبات نگرانی همسرم ـ که او هم از اعماق شهرستان خودشان قبلن آمده بود به دانشگاه بهشتی و اینجا رحل اقامت گزید ـ را فراهم آورد. البته این مسئله را وقتی به من گفت که موجبات نگرانی‌اش برطرف گردیده بود و در ادامه شرحش خواهم دارد.

حدس می‌زنم همسرم در اعماق وجودش به وجود نوعی همبستگی آماری میان فراوانی خانم‌های آلامُد و به سردی گراییدن کانون گرم خانواده‌مان قایل بود. چندی پیش که همسرم برای انجام کاری به دانشگاه آمده بود، آن‌قدر برادران ریشو و خواهران چادریِ تنها دماغشان پیدا، مشاهده کرد که به تردید افتاد این‌جا همان‌جا باشد. وضع به گونه‌ای بود که خود همسرم با پوشش عمیقن شهرستانی‌اش از بقیه متمایز بود و بنده به نوعی داشتم برای کانون گرم خانوادگی برادران حاضر در صحنه احساس خطر می‌کردم. در آن لحظات من و همسرم (حسن هم بود که دارد می‌رود امریکا آن‌جا دکتر شود) به عظمت پروژه‌ی «مهندسی فرهنگی» جمهوری اسلامی پی بردیم.

چندی است که بزرگان و نخبگان و «خواص» سیاسی ما هی می‌گویند می‌خواهیم مهندسی فرهنگی کنیم. مثلن تشخیص داده‌اند که مسئله‌ی پوشش یک مسئله‌ی فرهنگی است و برای درست کردنش باید رفت فرهنگ را مهندسی کرد. بنده به زعم خودم تا اینجای کار هیچ مشکلی با ایده‌شان ندارم. اما سپس بزرگان نشستند و فکر چاره کردند. اما چون هیچ‌کس نمی‌داند مهندسی فرهنگی کیست و چیست و چه‌جوری است و هیچ کس هم نیست تکلیف را مشخص کند، به این فکر افتادند که برای حل مسایل مختلف از جمله مسئله‌ی پوشش در دانشگاه‌ها از آن پس باید جریان ورود به دانشگاه را بیشتر کنترل کنند که کمتر جوانان بدپوشش وارد دانشگاه‌ها شوند. در داخل دانشگاه‌ هم آن‌هایی که بد‌پوشش‌اند را مورد برخورد و تنبیه قرار دهند و به این ترتیب مشکل حل می‌شود.

اگر بخواهیم مفروضات بزرگان درباره‌ی مهندسی فرهنگی پوشش در دانشگاه را در یک گزاره خلاصه کنیم، آن‌گزاره چنین است: «اگر بدپوشش‌ها در دانشگاه حضور نداشته باشند (دیده نشوند) پس معضل بدپوششی هم دیگر در آن‌جا وجود ندارد». این است مهندسی فرهنگی.

نمونه‌های مشابه در مورد رویکرد خواص به مهندسی فرهنگی بسیار است، اما شکل و فرم رفتار به طرز عجیبی در همه‌شان مشابهت دارد. ابتدا خواص مدتی پایش را به زمین می‌کوبد و گریه می‌کند و داد و هوار راه می‌اندازد که فلان مسئله‌ی اجتماعی یا فرهنگی من را ناراحت می‌کند و نادرست است و این‌کارها نباید بشود. بعد از مدتی که کسی توجهی نکرد، خواص برای مهندسی فرهنگی وارد صحنه می‌شود،‌ به این ترتیب که یک خودکار قرمز دست می‌گیرد و روی مسئله را با غیظ خط‌خطی می‌کند، بعد برگه را با آرامش و اطمینان خاطر بلند می‌کند و به همه نشان می‌دهد و می‌گوید دیگه اصن مسئله‌ای نیست که بخوام حلش کنم. اما مسئله متأسفانه زیر خط‌های قرمز به طرز زننده و تحریک‌آمیزی خودنمایی می‌کند.

یا مثلن اگر از بعضی احزاب سیاسی خوشمان نمی‌آید یا دیدگاه‌هایشان اذیتمان می‌کند، کاری ندارد اعضایش را می‌اندازیم زندان. بعد دیگر اصلن حزبی وجود ندارد که ناراحتمان کند. اگر هم دیدیم در مملکت خلأ حزب سیاسی وجود دارد، ‌خودمان چند تا حزب جایگزین می‌کنیم که خودمان هم ازشان خوشمان بیاید.

یا اگر محتوای علوم انسانی‌ آزارمان می‌دهد و روی اعصابمان است، ابتدا می‌گوییم علمتان باید بومی باشد، بعد استادهایی که روی اعصابمان هستند را از دانشگاه اخراج می‌کنیم. خلاصه کاری می‌کنیم که اصلن دیگری علمی وجود نداشته باشد که بخواهد بومی یا غیر بومی باشد.

در مجموع به نظر می‌رسد فرض اصلی و اساسی این است: «هرآن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد» (قاعده‌ی مورد اشاره درباره‌ی این وبلاگ هم صدق می‌کند). این جوری است که هر روز چیزهای بیشتری با عصبانیت، با خودکار قرمز خط می‌خورند و چیزهای بیشتری ممنوع می‌شوند.

***

نظام‌جان، پسرم، اگر معترض بودن عده‌ای از مردم به تو، ناراحتت می‌کند، این‌که بزرگوارانه چشمت را به رویشان ببندی یا کاری کنی که حتی‌المقدور جلوی چشمت نباشند، دلیل بر این نمی‌شود که آن‌ها اساسن وجود ندارند. می‌دانم اذیت می‌شوی ولی وجود دارند.