هر آن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد

من حدود یک دهه پیش به عنوان یک بچه شهرستانی، از اعماق شهرستان کاشان آمدم به دانشگاه شهید بهشتی تهران و این‌جا بود که از هجوم حقیقت به خاک افتادم. در شهر ما (آن موقع‌ها) این‌که آقاپسری ژل به موهایش بزند یا دخترخانمی مانتوی کوتاه بپوشد، عملی قبیح به شمار می‌رفت. ما آن‌جا یکی دوتا فضای غیر رسمی و نیمه‌رسمی داشتیم که به آن‌ها رفت و آمد می‌کردیم و در آن‌ها موی ژل‌زده و مانتوی کوتاه قابل رؤیت بود و در نوع خود از جمله لانه‌های مضلین شهر به شمار می‌رفت. اما دانشگاه بهشتی (آن موقع‌ها) تا حدی خلأ ناشی از عدم وجود سالن‌های مُد را پر می‌کرد و این‌طوری شد که در تهران رحل اقامت گزیدم.

حدود یک سال پیش، وقتی قرار شد دوباره برای مدتی کوتاه به دانشگاه بهشتی بازگردم، این مسئله موجبات نگرانی همسرم ـ که او هم از اعماق شهرستان خودشان قبلن آمده بود به دانشگاه بهشتی و اینجا رحل اقامت گزید ـ را فراهم آورد. البته این مسئله را وقتی به من گفت که موجبات نگرانی‌اش برطرف گردیده بود و در ادامه شرحش خواهم دارد.

حدس می‌زنم همسرم در اعماق وجودش به وجود نوعی همبستگی آماری میان فراوانی خانم‌های آلامُد و به سردی گراییدن کانون گرم خانواده‌مان قایل بود. چندی پیش که همسرم برای انجام کاری به دانشگاه آمده بود، آن‌قدر برادران ریشو و خواهران چادریِ تنها دماغشان پیدا، مشاهده کرد که به تردید افتاد این‌جا همان‌جا باشد. وضع به گونه‌ای بود که خود همسرم با پوشش عمیقن شهرستانی‌اش از بقیه متمایز بود و بنده به نوعی داشتم برای کانون گرم خانوادگی برادران حاضر در صحنه احساس خطر می‌کردم. در آن لحظات من و همسرم (حسن هم بود که دارد می‌رود امریکا آن‌جا دکتر شود) به عظمت پروژه‌ی «مهندسی فرهنگی» جمهوری اسلامی پی بردیم.

چندی است که بزرگان و نخبگان و «خواص» سیاسی ما هی می‌گویند می‌خواهیم مهندسی فرهنگی کنیم. مثلن تشخیص داده‌اند که مسئله‌ی پوشش یک مسئله‌ی فرهنگی است و برای درست کردنش باید رفت فرهنگ را مهندسی کرد. بنده به زعم خودم تا اینجای کار هیچ مشکلی با ایده‌شان ندارم. اما سپس بزرگان نشستند و فکر چاره کردند. اما چون هیچ‌کس نمی‌داند مهندسی فرهنگی کیست و چیست و چه‌جوری است و هیچ کس هم نیست تکلیف را مشخص کند، به این فکر افتادند که برای حل مسایل مختلف از جمله مسئله‌ی پوشش در دانشگاه‌ها از آن پس باید جریان ورود به دانشگاه را بیشتر کنترل کنند که کمتر جوانان بدپوشش وارد دانشگاه‌ها شوند. در داخل دانشگاه‌ هم آن‌هایی که بد‌پوشش‌اند را مورد برخورد و تنبیه قرار دهند و به این ترتیب مشکل حل می‌شود.

اگر بخواهیم مفروضات بزرگان درباره‌ی مهندسی فرهنگی پوشش در دانشگاه را در یک گزاره خلاصه کنیم، آن‌گزاره چنین است: «اگر بدپوشش‌ها در دانشگاه حضور نداشته باشند (دیده نشوند) پس معضل بدپوششی هم دیگر در آن‌جا وجود ندارد». این است مهندسی فرهنگی.

نمونه‌های مشابه در مورد رویکرد خواص به مهندسی فرهنگی بسیار است، اما شکل و فرم رفتار به طرز عجیبی در همه‌شان مشابهت دارد. ابتدا خواص مدتی پایش را به زمین می‌کوبد و گریه می‌کند و داد و هوار راه می‌اندازد که فلان مسئله‌ی اجتماعی یا فرهنگی من را ناراحت می‌کند و نادرست است و این‌کارها نباید بشود. بعد از مدتی که کسی توجهی نکرد، خواص برای مهندسی فرهنگی وارد صحنه می‌شود،‌ به این ترتیب که یک خودکار قرمز دست می‌گیرد و روی مسئله را با غیظ خط‌خطی می‌کند، بعد برگه را با آرامش و اطمینان خاطر بلند می‌کند و به همه نشان می‌دهد و می‌گوید دیگه اصن مسئله‌ای نیست که بخوام حلش کنم. اما مسئله متأسفانه زیر خط‌های قرمز به طرز زننده و تحریک‌آمیزی خودنمایی می‌کند.

یا مثلن اگر از بعضی احزاب سیاسی خوشمان نمی‌آید یا دیدگاه‌هایشان اذیتمان می‌کند، کاری ندارد اعضایش را می‌اندازیم زندان. بعد دیگر اصلن حزبی وجود ندارد که ناراحتمان کند. اگر هم دیدیم در مملکت خلأ حزب سیاسی وجود دارد، ‌خودمان چند تا حزب جایگزین می‌کنیم که خودمان هم ازشان خوشمان بیاید.

یا اگر محتوای علوم انسانی‌ آزارمان می‌دهد و روی اعصابمان است، ابتدا می‌گوییم علمتان باید بومی باشد، بعد استادهایی که روی اعصابمان هستند را از دانشگاه اخراج می‌کنیم. خلاصه کاری می‌کنیم که اصلن دیگری علمی وجود نداشته باشد که بخواهد بومی یا غیر بومی باشد.

در مجموع به نظر می‌رسد فرض اصلی و اساسی این است: «هرآن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد» (قاعده‌ی مورد اشاره درباره‌ی این وبلاگ هم صدق می‌کند). این جوری است که هر روز چیزهای بیشتری با عصبانیت، با خودکار قرمز خط می‌خورند و چیزهای بیشتری ممنوع می‌شوند.

***

نظام‌جان، پسرم، اگر معترض بودن عده‌ای از مردم به تو، ناراحتت می‌کند، این‌که بزرگوارانه چشمت را به رویشان ببندی یا کاری کنی که حتی‌المقدور جلوی چشمت نباشند، دلیل بر این نمی‌شود که آن‌ها اساسن وجود ندارند. می‌دانم اذیت می‌شوی ولی وجود دارند.

سالار: ۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 5:44 ب.ظ -

محل قرار گیری تبلیغات

به گُه کشیده شدن نمادها

۰۸ / ۱۱ / ۱۳۹۰ – 8:45 ب.ظ

البته نظریه‌پردازها آدم‌های دوست‌داشتنی و بزرگی هستند. اصلن چرا راه دور برویم؟ خود من شیفته‌ی خیلی‌هاشان هستم، اما حال و حوصله‌ی این را ندارم که دنبالشان راه بیفتم و هی ...

۱۱ دیدگاه

بس که زندگی نکردیم

۳۰ / ۱۰ / ۱۳۹۰ – 6:31 ب.ظ

1 وحشت از مردن نداریم. از میان همه‌ی حسرت‌ها و در میدان همه‌ی قیاس‌هایی که من و مردمم می‌توانیم با دنیای خارج از این مرزها بکنیم، در یک رقابت پیروزیم. اگر ...

۴ دیدگاه

بیست و هفت

۱۷ / ۱۰ / ۱۳۹۰ – 8:37 ب.ظ

یک ماه مانده است که بیست و هفت سالگیم را تمام کنم. با بیست و هشت سالگی انتظار ندارم چیز تازه‌ای شروع شود. انتظار چیزی است که می‌کوشم فراموشش کنم. ...

۳ دیدگاه

نسخه‌ی اصیل و نسخه‌ی بدیل

۰۲ / ۱۰ / ۱۳۹۰ – 12:04 ق.ظ

[caption id="" align="alignright" width="350" caption="کافه کراسه"][/caption] در روزهای آخر اسفند سال 1387، وقتی دیدم هفته‌نامه‌ای با شکل و شمایل نشریه‌ی «شهروند» که آبان‌ماه همان سال به تشخیص هیأت نظارت بر مطبوعات ...

بدون دیدگاه

مهمانی غمناک یک نسل

۲۶ / ۰۹ / ۱۳۹۰ – 4:53 ب.ظ

این نوشته پیش از این در تاریخ شنبه 26 آذر ،1390 با نام «قدم زدن در دیروز» در ضمیمه قاب کوچک روزنامه جام جم منتشر شده است. یک تصویر نقاشی شده کودکی ...

بدون دیدگاه

جایگزینی برای گوگل ریدر

۰۷ / ۰۹ / ۱۳۹۰ – 2:59 ب.ظ

داستان گودر به عنوان یک فیدخوان اجتماعی به پایان رسید و کاریردش را برای بسیاری از ما که گودر را فضایی برای خواندن و در عین حال دور هم بودن ...

۲ دیدگاه

اسطوره‌های سنت

۱۸ / ۰۸ / ۱۳۹۰ – 1:11 ق.ظ

«یه حبه قند» یک فیلم خوش‌ساخت است. متخصصین سینما احتمالن می‌توانند این فیلم را به خاطر چیزهایی مثل کارگردانی، طراحی صحنه، فیلم‌برداری، بازی بازیگران و لابد خیلی چیزهای دیگر ستایش ...

۴ دیدگاه

اگه تونستی بمیر

۱۱ / ۰۸ / ۱۳۹۰ – 2:38 ب.ظ

[podcast]http://ma.paiiz.com/wp-content/uploads/2011/11/ahmadreza-ahmadi.mp3[/podcast] شب سرد شده و همه چی تموم شده و همه چی غیب شده و همه چی خراب شده حالا چی ژوزه؟ ... اگه تونستی بخواب اگه تونستی خسته شو اگه تونستی بمیر اما تو نمی میری تو سگ جونی ژوزه ...

۲ دیدگاه

در جستجوی قدرت

۱۱ / ۰۸ / ۱۳۹۰ – 10:58 ق.ظ

انگار دست ناپیدایی هست که همه‌ی زورش را می‌زند تا ما را از حاشیه‌ی صفحه‌ی روزگار هم محو کند. گودر، پناه و سنگر دیگری بود که ما از آن بیرون ...

۵ دیدگاه

خشم و خشم و خشونت

۰۳ / ۰۸ / ۱۳۹۰ – 2:19 ب.ظ

نوربرت الیاس متفکر و جامعه‌شناس آلمانی، پروژه‌ی فکری‌ای را دنبال می‌کرد که خود نام «فرایند متمدن شدن» بر آن نهاد. او در پی فرایندهایی بود که در طول تاریخ، ما ...

بدون دیدگاه

پاییز نود

۳۱ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 2:38 ق.ظ

یک: پاییز دات کام، هر سال، شده حتا در چند خط، مقدم پاییز را گرامی می‌دارد. حالا پنج سال گذشته است، پنج گرامی‌داشت برای پاییز و پنج سال زندگی آنلاین، زندگی ...

۷ دیدگاه

آخرین سنگر

۲۰ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 2:34 ب.ظ

یک دهه پیش، وقتی برای اولین بار وارد دانشگاه شدم، ضمن آشنایی با دانشجویان سال‌بالایی، پسر جوانی را شناختم که دانشجوی فوق لیسانس بود و می‌گفتند بورسیه‌ی دانشگاه امام حسین ...

۱۲ دیدگاه

اوراد مردی که پای پله‌ها ایستاده بود

۱۹ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 12:18 ق.ظ

فکر می‌کنیم باید چیزهایی را تغییر دهیم یا چیزهایی که تغییر دادنشان خارج از توانمان هستند، باید عوض شوند تا زندگی روی خوشش را به ما نشان دهد. در موقعیت‌هایی ...

۲ دیدگاه

پدرسالاری مدرن

۰۳ / ۰۶ / ۱۳۹۰ – 1:37 ق.ظ

فرهنگ پدرسالار در دنیای عرب‌زبان معاصر، با تأثیرپذیری از مدرنیته بازتولید شده و با قوت و قدرت بیشتری به حیاتش ادامه می‌دهد. این ایده‌ی اصلی کتابی «پدرسالاری جدید» نوشته‌ی هشام ...

بدون دیدگاه

تلخ چون قرابه‌ی زهری

۲۴ / ۰۵ / ۱۳۹۰ – 9:38 ب.ظ

سریال‌های تلویزیونی همه به خوبی و خوشی تمام می‌شوند. مثل قصه‌های کودکانه که آخرشان شخصیت‌ها سال‌های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنند. نوعی «امیدسازی» مبتذل و ...

۱ دیدگاه

خاک غریب

۲۳ / ۰۵ / ۱۳۹۰ – 10:24 ب.ظ

آقایی از آشنایان که از قضا مدیر کل فرهنگی یکی از نهادهای دولتی کت و کلفت هم هست، ایمیلی برایم فرستاده. متن کوتاه ایمیل، عینن چنین است که نقل می‌کنم: «طنز ...

۳ دیدگاه

تیاتر روی صحنه‌ی ایران

۲۹ / ۰۴ / ۱۳۹۰ – 12:08 ب.ظ

روز نیمه‌ی شعبان تلویزیون را روشن می‌کنم. محمود شهریاری دارد از آنتن شبکه‌ی تهران مردم را به معرفت بالله رهنمون می‌کند و درس خداشناسی می‌دهد. شهریاری خوش‌خنده ده سال به ...

۴ دیدگاه

مالیات

۲۷ / ۰۴ / ۱۳۹۰ – 1:34 ب.ظ

ادوارد برگس انگلیسی که در دوره‌ی قاجار، املاک سلطنتی در آذربایجان را بررسی می‌کرد، درباره‌ی نحوه‌ی انتخاب کدخداها در ایران نوشت: «اگر اکثریت قابل توجهی به برکناری کدخدا مصمم باشند، نه ...

۱ دیدگاه

بحران مردانگی

۲۴ / ۰۴ / ۱۳۹۰ – 10:32 ق.ظ

مادربزرگ مرحوم من که ما بچه‌ها «مامانی» صدایش می‌کردیم، از یک زن ایده‌آل و همین‌طور یک مرد ایده‌آل تصوری در ذهن داشت که به نظر می‌رسید در میان او و ...

۵ دیدگاه

شرمنده‌ام رفیق!

۱۱ / ۰۴ / ۱۳۹۰ – 1:33 ق.ظ

بیا با هم درباره‌اش حرف بزنیم. قبول کن. این من نبودم که تو را، اجداد تو را از زیست‌گاه طبیعی‌شان به زور و به میل خودم بیرون آوردم تا این نقش ...

۲۰ دیدگاه

سیگار و فحش ناموسی

۱۶ / ۰۳ / ۱۳۹۰ – 11:05 ق.ظ

  یک: سیگار پنج شش سال پیش، روزی دم دکه‌ی روزنامه‌فروشی نزدیکی‌های حسینیه‌ی ارشاد ایستاده بودم و داشتم به تیترهای بی‌رمق روزنامه‌ها نگاه می‌کردم که خانمی میان‌سال با لباس شهری معمولی آمد ...

۸ دیدگاه

در ستایش اصول‌گرایی

۰۲ / ۰۳ / ۱۳۹۰ – 10:10 ب.ظ

در کشور واژه‌ها زندگی می‌کنیم؛ همان هنگام که در دنیای واقعی اشیا و طبیعت و رنگ‌ها و بوها و صداها سرمی‌کنیم، حیاتی در دنیای واژه‌ها داریم. واژه‌های ایرانی هم تابع ...

۲ دیدگاه

داستان یک نسل

۱۸ / ۰۲ / ۱۳۹۰ – 10:36 ق.ظ

به خود می‌گویم قصه می‌شویم. همه‌مان داستانی کهنه می‌شویم و کیست که قصه‌مان را بشنود. مسعود بهنود روایت دلکشی در وبلاگش نوشته است. خودکشی سیامک پورزند را کنار احوال بد عزت‌الله ...

۶ دیدگاه

ما همه بیماریم

۰۳ / ۰۲ / ۱۳۹۰ – 2:36 ب.ظ

وقتی شبکه‌ی پنج تلویزیون با پخش مراسم جشن بچه‌های دیروز ما را بعد از سال‌ها شوکه می‌کند، وقتی تصویر‌ها و صداهای بیست ـ سی سال پیش را پیرتر و شکسته‌تر ...

۵ دیدگاه

ملت همایونی

۲۰ / ۰۱ / ۱۳۹۰ – 10:46 ب.ظ

یک «وقتي از حمام درآمديم، سربينه خودمان را در آيينه قدري تماشا كرديم، خودمان از خودمان في الواقع خوشمان آمد» مهدی اخوان ثالث نوشته‌ی طنزی دارد با نام «سفرنامه‌ی قبله‌ی عالم» که ...

۷ دیدگاه

جدایی ما از هم

۱۲ / ۰۱ / ۱۳۹۰ – 1:58 ق.ظ

در حاشیه‌ی جدایی نادر از سیمین «جدایی نادر از سیمین» فیلمی است که ارزشش را دارد ساعت‌ها درباره‌اش فکر کنیم و حرف بزنیم. طبیعی است که در مواجهه با این اثر، ...

۱۲ دیدگاه

 

یافتن مطالب :